افول اروپا، زنگ خطری برای آمریکا؟
19 اردیبهشت · ·
قدرت در حال گردش؛ از لندن تا واشنگتن و چین؛ روایت افول اروپا، نزول محافظتشده آمریکا و صعود تدریجی شرق
بخش اول: تاریخچه قدرت اروپا؛ از استعمار تا فروپاشی (سالهای 1500 تا 1945)
برای درک جایگاه امروز اروپا در معادلات جهانی، باید به دورانی برگردیم که اروپا نه صرفاً یک قاره، بلکه مرکز ثقل جهان بود. این مسیر تاریخی را میتوان در چند مقطع کلیدی بررسی کرد:
عصر اکتشافات (قرن 15 تا 18): تولد یک هژمون
قدرت اروپا با دو انقلاب بزرگ شروع شد؛ انقلاب تجاری که با انباشت ثروت همراه بود و انقلاب علمی که برتری فناورانه و نظامی بیسابقهای را به اروپاییها داد. کشورهایی مانند پرتغال، اسپانیا، هلند و بعدها انگلستان و فرانسه، ناوگانهای دریایی قدرتمندی ساختند و اقیانوسها را درنوردیدند. قاره آمریکا، بخشهایی از آفریقا و جنوب شرق آسیا به مستعمره تبدیل شدند. تا پایان قرن هجدهم، اروپا حدود 35 درصد از خشکیهای جهان را مستقیماً کنترل میکرد.
انقلاب صنعتی (قرن 18 و 19): گذار به امپریالیسم جدید
اختراع ماشین بخار، موتور محرکه جدیدی به اروپا داد. انگلستان مبدأ انقلاب صنعتی شد و تولید انبوه، توسعه راهآهن و کشتیهای بخار، ابزارهای سلطه را متحول کرد. اروپا در این دوران از استعمار تجاری به استعمار صنعتی و سپس امپریالیسم جدید رسید. در سال 1914 و در آستانه جنگ جهانی اول، بریتانیا، فرانسه، آلمان و دیگر قدرتهای اروپایی بیش از 84 درصد از خشکیهای جهان را مستقیماً تحت سلطه داشتند یا تحت نفوذ اقتصادی و نظامی شدید خود نگه داشته بودند که این دوران اوج قدرت اروپا محسوب میشود.
جنگهای جهانی (سالهای 1914 تا 1945): فروپاشی تمدن اروپایی
اروپا در فاصله کمتر از نیم قرن، دو بار زیرساختهای خود را نابود کرد. در جنگ جهانی اول، امپراتوریهای بزرگی فروپاشیدند و میلیونها نفر کشته شدند که در نتیجه آن، ایالات متحده آمریکا به عنوان تامینکننده مالی وارد صحنه شد و توازن قدرت تغییر کرد. پس از یک دوره کوتاه و بحران اقتصادی سال $1929$، جنگ جهانی دوم با تلفاتی بالغ بر 30 تا 40 میلیون نفر اروپایی رخ داد. شهرهای بزرگ با خاک یکسان شدند و اقتصاد اروپا به طور کامل در هم شکست.
دوران پس از 1945: پایان هژمونی
جنگ جهانی دوم دو پیامد عمده برای اروپا داشت. نخست، موج استقلالطلبی در آسیا و آفریقا که به فروپاشی امپراتوریهای استعماری انجامید. دوم، تقسیم اروپا به دو بلوک شرق و غرب و وابستگی شدید به آمریکا. اروپا که زمانی استعمارگر جهان بود، برای تامین امنیت خود در قالب ناتو و بازسازی اقتصادش از طریق طرح مارشال، به واشنگتن تکیه کرد و این روند نزولی قدرت سخت، تا به امروز ادامه یافته است.
بخش دوم: چرا اروپای مرکز جهان، امروز در معادلات سخت کمتر اثرگذار است؟
پس از جنگ جهانی دوم، عوامل متعددی اروپا را در مسیر تغییر نقش و افول قدرت سخت قرار داد که در بحرانهای اخیر نیز به وضوح دیده میشود:
وابستگی امنیتی به آمریکا و ناتو: اروپا دیگر نتوانست یک قدرت نظامی مستقل باشد. برای بیش از 70 سال، امنیت اروپا به چتر نظامی آمریکا گره خورد. همین وابستگی باعث شده تا در بحرانهای بزرگ بینالمللی، اروپا نتواند موضع کاملاً مستقلی فراتر از ائتلاف غربی بگیرد و به یک قدرت نرم متکی بر دیپلماسی تبدیل شود.
وابستگی ساختاری در حوزه انرژی: وابستگی تاریخی اروپا به گاز روسیه که حدود 40 تا 50 درصد نیاز این قاره را تامین میکرد، در پی جنگ اوکراین به یک پاشنه آشیل تبدیل شد. با قطع این خطوط، اروپا مجبور به خرید گاز مایع گرانتر از آمریکا شد که صنایع این قاره را تحت فشار قرار داد. به طوری که بهای برق صنعتی در اروپا همچنان حدود 158 درصد بیشتر از آمریکا است و این موضوع توان رقابت اقتصادی آنها را کاهش میدهد.
بحران ساختار تصمیمگیری داخلی: اتحادیه اروپا با 27 عضو، نیازمند اجماع برای تصمیمگیریهای کلان است. این ساختار پیچیده در برابر بحرانهای سریعی که نیازمند واکنش فوری هستند، عملاً کند عمل میکند. اروپا به اندازه کافی متحد نیست که با ابرقدرتها به صورت یکپارچه رقابت کند، اما به قدری در هم تنیده است که نمیتواند به مدیریت کاملاً مستقل ملی بازگردد.
بخش سوم: آیا آمریکا به سرنوشت اروپا دچار میشود؟ تحلیلی بر نظریه سیکل قدرت
چارلز دوران در نظریه سیکل قدرت معتقد است کشورها در چرخهای غیرخطی از قدرت صعود و نزول میکنند. در این نظریه، قدرت یک مفهوم صفر و صدی نیست، بلکه سهم نسبی یک کشور از کل قدرت نظام جهانی است و سرعت تغییر این سهم اهمیت بالایی دارد.
تحقیقات نشان میدهد که ایالات متحده آمریکا اوج نسبی قدرت خود را در حدود سال 1998 تجربه کرده و از آن زمان با ظهور سریع بازیگرانی مانند چین، وارد فاز نزول نسبی شده است. اما تفاوت اساسی آمریکا با اروپای پس از جنگ در این است که آمریکا در فاز نزول محافظتشده قرار دارد.
ایالات متحده هنوز با سهم تولید ناخالص داخلی حدود 14.75 درصد از کل جهان در برابر سهم 14.1 درصدی اروپا، بزرگترین اقتصاد جهان است. همچنین بزرگترین ارتش و توانایی فرافکنی قدرت را در اختیار دارد و از ابزارهای چابک ائتلافسازی برخوردار است. اگرچه افول نسبی سهم آمریکا به دلیل رشد دیگران یک واقعیت ساختاری است، اما سقوط کامل آن اجتنابناپذیر نیست. تفاوت سرنوشت آمریکا با اروپا در این است که آیا سیاستگذاران واشنگتن خطاهای راهبردی، بحرانهای اقتصادی و فرسایش در جنگهای بیپایان را تجربه خواهند کرد، یا با مدیریت هوشمندانه میتوانند این نزول نسبی را کنترل کنند.
بخش چهارم: ظهور اژدهای سرخ: چین و تغییر موازنه قدرت در قرن ۲۱
بر اساس «نظریه سیکل قدرت» (Power Cycle Theory)، زمانی که یک قدرت مسلط (مانند آمریکا) به نقطه اوج نسبی خود میرسد و نشانههایی از نزول را بروز میدهد، قدرتهای نوظهور در فاز «صعود سریع» قرار میگیرند. در دوران معاصر، بارزترین مصداق این صعود، کشور چین است.
اقتصاد چین در یک تحول تاریخی شگفتانگیز، سهم خود را از تولید ناخالص داخلی (GDP) جهانی که در سال 1990 تنها حدود 2% بود، در سالهای اخیر به بیش از 18% رسانده است. این کشور دیگر صرفاً «کارخانه ارزان جهان» نیست، بلکه با سرمایهگذاریهای نجومی در هوش مصنوعی، فناوریهای پیشرفته نظامی و پروژههای ژئوپلیتیک عظیمی مانند «ابتکار کمربند و جاده» (Belt and Road Initiative)، شبکهای از وابستگیهای متقابل اقتصادی را در سراسر آسیا، آفریقا و حتی اروپا ایجاد کرده است.
در حالی که اروپا درگیر بحرانهای تصمیمگیری و وابستگی انرژی است و آمریکا تلاش میکند «نزول محافظتشده» خود را مدیریت کند، چین با استراتژی بازیهای بلندمدت، در حال پر کردن خلأهای قدرت در سیستم بینالملل است. این جابهجایی قدرت نشان میدهد که جهان از ساختار تکقطبیِ پس از جنگ سرد، به سرعت در حال گذار به یک نظم چندقطبی است که در آن، شرق آسیا نقش تعیینکنندهای در آینده هژمونی جهانی ایفا خواهد کرد.
جمعبندی
اروپای امروز، محصول پنج قرن تحول پرفراز و نشیب است؛ از اوج استعمار تا ویرانی در جنگهای جهانی و در نهایت پذیرش نقشی محتاطانه و وابسته در دوران پساجنگ. انفعال کنونی اروپا در بحرانهای سخت، بازتابی از همین روند تاریخی است. در مقابل، آمریکا اگرچه نشانههایی از تغییر در سیکل قدرت خود را میبیند، اما همچنان ابزارهای قدرتمندی برای بازیابی در اختیار دارد و مسیر آینده آن به تصمیمات استراتژیک رهبرانش بستگی خواهد داشت.