چهارراه؛ جای برخورد چهار جهان انسانی؛ تحلیل و روایت

تحلیل سیاسی · یادداشت‌های پایان‌نامه · نوشته‌های یک نویسنده · انسان در تاریخ و فلسفه

فرصت یورو، خیزش یوآن، بازگشت طلا؛ دلار چه می‌شود؟

 

چرا این خبر برای مخاطبان «چهارراه» اهمیت راهبردی دارد؟

 

گزارش اخیر فایننشال تایمز مبنی بر فرصت تاریخی اروپا برای تبدیل یورو به رقیب اصلی دلار، تنها یک خبر اقتصادی روزمره در بهار ۱۴۰۵ (می ۲۰۲۶) نیست. این گزارش دقیقاً روی یکی از فعال‌ترین گسل‌های ژئوپلیتیک جهان دست گذاشته است. پرسش این است: آیا دلار به عنوان «کالای عمومی جهانی» در حال از دست دادن مشروعیت خود است؟

این یادداشت تلاش می‌کند از سطح تیترها فراتر برود و با کالبدشکافی مفهوم «دلارزدایی»، جایگاه واقعی رقبای دلار (یورو، یوآن، روبل، ارز پیشنهادی بریکس و طلا) را در معماری آینده نظام پولی جهان بررسی کند.

 

 ۱. دلارزدایی: گذار از «شعار سیاسی» به «الزام ساختاری»

 

برای دهه‌ها، دلارزدایی صرفاً رویایی در ادبیات چپ ضدامپریالیستی یا کشورهای تحت تحریم بود. اما آنچه در فاصله سال‌های ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۶ رخ داد، این مفهوم را به یک «استراتژی بقا» برای بانک‌های مرکزی تبدیل کرد:

1. تسلیحاتی شدن بی‌سابقه دلار (Weaponization): مسدود شدن ناگهانی حدود 300 میلیارد دلار از دارایی‌های حاکمیتی روسیه در سال ۲۰۲۲، خط قرمزی بود که نظام مالی غرب از آن عبور کرد. پیام برای کشورهای در حال توسعه (Global South) واضح بود: دارایی‌های دلاری شما تا زمانی امن هستند که سیاست خارجی شما با واشنگتن هم‌سو باشد.
2. رژیم تحریم‌های تهاجمی در دولت دوم ترامپ: با بازگشت ترامپ و تهدید به اعمال تعرفه‌های تنبیهی سنگین (گاهی تا 500%) علیه کشورهایی که دلار را کنار بگذارند، واشنگتن نشان داد که برای حفظ هژمونی پولی خود، دیگر به «جذابیت بازار» اتکا ندارد، بلکه به «اجبار و تنبیه» روی آورده است.
3.شوک‌های ژئوپلیتیک و انرژی: بی‌ثباتی‌های زنجیره‌ای در غرب آسیا و ناامنی در مسیرهای ترانزیتی، کشورهایی مانند چین، هند و اعضای آسه‌آن را وادار کرد تا برای تضمین امنیت انرژی خود، مکانیسم‌های تسویه غیردلاری را با جدیت بیشتری توسعه دهند.

 

۲. کالبدشکافی رقبا؛ چه کسی جایگزین پادشاه می‌شود؟

 

برای درک واقعیت، باید وزن هر یک از رقبای دلار را با دقت و بدون بزرگ‌نمایی بسنجیم:

 

 یورو: غول اقتصادی در زنجیرهای سیاسی


گزارش فایننشال تایمز به درستی اشاره می‌کند که اروپا تنها بلوکی است که از نظر «عمق اقتصاد کلان» می‌تواند با آمریکا رقابت کند. اما یورو در یک تناقض نهادی گرفتار است:
مزیت: زیرساخت حقوقی شفاف و حجم بالای تجارت درون‌منطقه‌ای.
پاشنه آشیل: یورو یک «پول بدون دولت واحد» است. فقدان یکپارچگی مالی (Fiscal Union) و نبود اوراق قرضه مشترک اروپایی (Eurobonds) در مقیاس وسیع، باعث شده تا سرمایه‌گذاران جهانی دارایی امنی معادل اوراق خزانه‌داری آمریکا پیدا نکنند. به همین دلیل، سهم یورو در ذخایر ارزی جهان در مرز20% قفل شده است، در حالی که سهم دلار فراتر از58% است. تا زمانی که اروپا به استقلال راهبردی نرسد، یورو صرفاً یک «دلار درجه دو» باقی خواهد ماند.

 

 یوآن چین (RMB): خیزش استراتژیک در سایه دیوار چین


استراتژی پکن، حمله مستقیم به دلار نیست، بلکه محاصره تدریجی آن است:
پیشروی شبکه‌ای: چین با توسعه سیستم پرداخت بین‌بانکی خود (CIPS) و ترویج «پترویوآن» (خرید انرژی با یوآن)، در حال ایجاد یک زیرساخت موازی است.
محدودیت ساختاری: بزرگترین مانع یوآن، خودِ دولت چین است! پکن برای کنترل ارزش پول ملی و جلوگیری از خروج سرمایه، حساب سرمایه (Capital Account) خود را بسته نگه داشته است. هیچ بانک مرکزی در جهان حاضر نیست بخش عمده ذخایر خود را به ارزی تبدیل کند که نقدشوندگی آن تابع تصمیمات سیاسی حزب کمونیست در پکن باشد. لذا سهم جهانی یوآن همچنان در محدوده 2% تا 3% محبوس است.

 

 روبل روسیه: آزمایشگاه زنده برای بقا


روبل به دلیل نوسانات شدید و اقتصاد ایزوله روسیه، مطلقاً شانس تبدیل شدن به یک ارز جهانی را ندارد. با این حال، نقش روسیه در این گذار بسیار حیاتی است. روسیه تحت فشار تحریم، نقش «کاتالیزور اجباری» را ایفا می‌کند؛ توسعه سیستم پیام‌رسان مالی SPFS و اجبار شرکای تجاری به استفاده از ارزهای ملی، باعث شده تا هند و چین در یک محیط واقعی، تجارت بدون سوئیفت را تمرین کنند.

 

 ارز پیشنهادی بریکس: رویای فیات، واقعیت دیجیتال


ایده ایجاد یک «ارز واحد» (شبیه یورو) برای اعضای بریکس که از نظر اقتصادی، جغرافیایی و سیاسی هیچ تقارنی با هم ندارند، در میان‌مدت توهمی بیش نیست. 
مسیر واقع‌بینانه: آنچه بریکس پلاس به دنبال آن است، ایجاد یک «واحد حساب دیجیتال» (mBridge یا پروژه‌های مشابه) بر بستر فناوری دفتر کل توزیع‌شده (DLT) است. این سیستم قرار است به جای جایگزینی پول ملی کشورها، صرفاً به عنوان یک کانال تسویه (Settlement) میان بانک‌های مرکزی عمل کند تا وابستگی به سیستم کورس‌پاندنت (Correspondent) دلاری آمریکا کاهش یابد.

 

 طلا: بازگشت پادشاه بی‌تاج و تخت


مهم‌ترین نکته مستتر در گزارش فایننشال تایمز، فرار سرمایه‌ها به سوی طلاست.
سنگر ژئوپلیتیک: در دورانی که «اعتماد به کشور صادرکننده ارز» مخدوش شده است، طلا تنها دارایی بدون تابعیت (Stateless Asset) است که با تحریم مسدود نمی‌شود. رکوردشکنی خریدهای طلا توسط بانک‌های مرکزی در سال‌های اخیر، نشان‌دهنده یک «بیمه ژئوپلیتیک» در برابر ریسک‌های سیستماتیک غرب است.

 

 ۳. واقعیت‌سنجی: تفاوت حیاتی «نرخ‌گذاری» و «تسویه»

 

در تحلیل دلارزدایی، باید مراقب یک خطای شناختی بزرگ باشیم. حتی اگر چین و عربستان معاملات نفتی خود را با یوآن انجام دهند، قیمت‌گذاری پایه آن نفت همچنان بر اساس «هر بشکه چند دلار» تعیین می‌شود. 
عمق بازارهای سرمایه آمریکا، حاکمیت قانون در قراردادهای مالی نیویورک و چتر امنیتی نظامی ایالات متحده، عواملی هستند که در کوتاه‌مدت جایگزینی ندارند. جهان در حال دلارزدایی است، اما این روند شبیه به ذوب شدن یک یخچال طبیعی است، نه انفجار یک کوه آتشفشان.

 

 ۴. نتیجه‌گیری: به سوی یک «نظم مالی موزاییکی»

 

در افق ۲۰۳۰ و پس از آن، ما شاهد سقوط ناگهانی و فروپاشی مطلق دلار نخواهیم بود. بلکه جهان به سمت یک نظم پولی موزاییکی و چندقطبی در حرکت است. نظمی که در آن:
دلار: همچنان ارز برتر تجارت آزاد جهانی خواهد ماند.
یورو: ارز غالب در بلوک غرب و همسایگان اروپا خواهد بود.
یوآن و ارزهای دیجیتال ملی (CBDCs): شبکه تسویه اصلی در تجارت جنوب-جنوب و کریدورهای اوراسیا را شکل خواهند داد.
طلا: لایه بنیادین و لنگرگاه ذخایر استراتژیک کشورها خواهد بود.

 

سوالی برای اندیشیدن:

 

اگر دلار در حال کاهش تدریجی انحصار خود است، به نظر شما کدام یک از گزینه‌های زیر در افق ۲۰۳۰ بیشترین سهم را از هژمونی دلار خواهد گرفت؟ 

الف) یورو با پشتوانه اتحادیه اروپا،

ب) یوآن با محوریت چین

 ج) طلا به عنوان یک دارایی بی‌طرف

 د) شبکه‌ای از ارزهای دیجیتال بریکس

 

 

چین و روسیه در نظم جدید؛ شراکت راهبردی یا رقابت پنهان؟

تحلیلی بر دو رکن جهان جنوب و آینده ائتلاف پکن-مسکو

 

از زمانی که اصطلاح جهان جنوب به گفتمان غالب در محافل سیاسی و آکادمیک تبدیل شد، نام روسیه و چین همواره در کنار هم و به عنوان دو ستون اصلی این نظم نوظهور شنیده شده است. بریکس، سازمان همکاری شانگهای، دلارزدایی، و نهادسازی موازی همگی با پیشگامی یا حمایت جدی این دو کشور پیش رفته اند. اما آیا این هماهنگی تا ابد ادامه خواهد داشت؟ پاسخ کوتاه: نه لزوما.

در این نوشتار، به جای تکرار گزاره های رایج درباره محور شرق یا اتحاد استراتژیک بدون مرز، به سراغ شواهد و نشانه هایی می رویم که از واقعیتی کمتر رمانتیک و بیشتر عمل گرایانه حکایت دارند: شراکتی که با انگیزه های متفاوت، وزن نامتوازن، و چشم اندازی مبهم شکل گرفته است.

 

1. چرا این پرسش امروز مهم است؟


سه تحول هم زمان، آینده رابطه پکن و مسکو را در هاله ای از ابهام قرار داده است: نخست، جنگ اوکراین و تحریم های بی سابقه غرب علیه روسیه، وابستگی مسکو به چین را به شدت افزایش داده است. دوم، تنش های تجاری و فناوری چین با آمریکا، پکن را به سمت ائتلاف های جایگزین سوق می دهد، اما نه به بهای قطع ارتباط با اروپا و آمریکا. سوم، بحران اخیر در غرب آسیا در سال های 2025 و 2026 نشان داد که چین و روسیه همیشه در یک جبهه قرار نمی گیرند؛ مثلا روسیه مواضع تندتری علیه اسرائیل و آمریکا اتخاذ کرده، در حالی که چین لحنی محتاطانه تر و کمتر متعهدانه داشته است.

به عبارت دیگر، دوران لبخندهای دیپلماتیک رو به پایان است و پرسش از پایداری این ائتلاف، به یک پرسش راهبردی تبدیل شده است.

 

2. ابعاد شراکت؛ همکاری ضروری، نه عاشقانه


سه حوزه اصلی، چین و روسیه را امروز به هم گره زده است:

الف) انرژی و دلارزدایی:
چین بزرگ ترین خریدار نفت و گاز روسیه است. خط لوله قدرت سیبری-2 که در حال مذاکره است می تواند وابستگی امنیت انرژی چین را کاهش دهد و روسیه را از مشتریان اروپایی بی نیاز کند. همزمان، دو کشور در حال توسعه سازوکارهای پرداخت با ارزهای ملی یعنی یوآن و روبل و ترویج آن در میان دیگر اعضای بریکس هستند. این همکاری در سطح اقتصادی، سودمند و به نسبت پایدار است.

ب) نظامی و اطلاعاتی:
رزمایش های مشترک مثل وهمیه شرق-2024 و دریای مشترک-2025، فروش سامانه های اس-400 روسی به چین، و هماهنگی در فضای سایبری، چهره یک همپیمانی نظامی-امنیتی را تداعی می کند. اما یک خط قرمز روشن وجود دارد: چین تا امروز از فروش تسلیحات تهاجمی به روسیه برای جنگ اوکراین خودداری کرده است.

ج) دیپلماسی و نهادسازی:
چین و روسیه بارها در شورای امنیت وتوهای هماهنگ علیه قطعنامه های غربی داشته اند. در بریکس و سازمان همکاری شانگهای، معمولا یک بلوک رای دهی منسجم را شکل می دهند. با این حال، در موضوعاتی مانند بحران هسته ای کره شمالی یا آینده افغانستان، همیشه هماهنگ عمل نکرده اند.

این سه حوزه، شراکتی استراتژیک اما ابزاری را نشان می دهد، نه تحکیم شده بر پایه اعتماد عمیق.

 

3. شواهد رقابت پنهان؛ جایی که نور به تاریکی می خورد


رقابت پکن و مسکو آشکارا اعلام نمی شود، اما در رفتار و سیاست های بلندمدت آنها قابل تشخیص است:

آسیای مرکزی:
روسیه این منطقه را حیاط خلوت تاریخی خود می داند، اما ابتکار کمربند-راه چین و سرمایه گذاری های عظیم پکن در زیرساخت های قزاقستان، ازبکستان و ترکمنستان، به تدریج وزن چین را افزایش داده است. مسکو با نگرانی شاهد است که آستانا و تاشکند گاه بدون هماهنگی با کرملین، با پکن وارد معامله می شوند.

قطب شمال:
روسیه خود را قدرت مسلط قطب می داند. اما چین خود را کشوری نزدیک به قطب معرفی کرده و در پروژه های اکتشاف و ترانزیت دریایی سرمایه گذاری می کند. این رقابت هنوز به تقابل تبدیل نشده، اما پتانسیل اصطکاک بالایی دارد.

واکنش به جنگ اوکراین:
چین هرگز محکومیت رسمی روسیه را نپذیرفته، اما از اصطلاحاتی مثل احترام به تمامیت ارضی استفاده می کند که به طور ضمنی نگرانی از نقض حاکمیت اوکراین را بازتاب می دهد. پکن از ارسال کمک نظامی به مسکو خودداری کرده و روابط تجاری خود با اروپا را فدا نکرده است. این فاصله گذاری هوشمندانه، نوعی هجینگ است: چین روسیه را رها نمی کند، اما خود را نیز در آتش آن نمی سوزاند.

 

4. عدم تقارن وابستگی؛ روسیه نیازمند، چین محتاط


اگر بخواهیم رابطه را با یک عبارت کوتاه توصیف کنیم: روسیه به چین نیاز بیشتری دارد تا چین به روسیه.

در منطق چرخه قدرت، چین کشوری در حال صعود است که در حال توسعه دامنه نفوذ جهانی خود است، در حالی که روسیه قدرت بزرگی است که برای حفظ منزلت و نقش پیشین خود تقلا می کند. روسیه تحت تحریم های گسترده، بازار اروپا را از دست داده است. چین هم بازار محصولات روسی است، هم منبع کالاهای صنعتی و هم متحد دیپلماتیک. بدون پکن، فشار بر مسکو غیرقابل تحمل می شد.

اما چین در موقعیت معکوس قرار دارد: اقتصاد چین از تنوع شرکای تجاری برخوردار است. روسیه برای پکن یک شریک ضروری نیست؛ بلکه یک شریک مفید در شرایط خاص است. این عدم تقارن، به چین اهرم فشار می دهد. در بلندمدت، حفظ این توازن برای مسکو دشوار خواهد بود، مگر آنکه تحریم ها لغو شوند یا روسیه به سمت شرکای جنوب آسیا متنوع سازی کند.

 

5. آینده نگری: سه سناریو برای افق 2030

 

سناریوی اول، ادامه همکاری محتاطانه:
محتمل ترین گزینه. چین و روسیه به همکاری در سطح اقتصادی و دیپلماتیک ادامه می دهند، اما از اتحاد نظامی رسمی اجتناب می کنند. رقابت های نهفته کنترل شده باقی می ماند.

سناریوی دوم، واگرایی تدریجی:
اگر جنگ اوکراین پایان یابد و تحریم ها به تدریج لغو شوند، روسیه ممکن است تمایل به بازگشت به اروپا پیدا کند. چین نیز ممکن است برای جلب نظر غرب در موضوعات تجاری، فاصله بیشتری با مسکو بگیرد. این سناریو به معنای پایان جهان جنوب نیست، اما به معنای جهان جنوب بدون هژمون خواهد بود.

سناریوی سوم، اتحاد تنگاتنگ و رویارویی با غرب:
در صورت تشدید فاجعه بار درگیری ها مثلا در تایوان، چین و روسیه ممکن است به سمت اتحاد نظامی آشکار حرکت کنند. این سناریو کم احتمال ترین و در عین حال خطرناک ترین گزینه است.

جمع بندی: شراکتی که باید زیر ذره بین ماند
ائتلاف چین و روسیه امروز قدرتمند به نظر می رسد. اما این قدرت ریشه در ضعف های مشترک دارد نه یک چشم انداز مشترک مثبت. روسیه در موقعیت وابسته و چین در موقعیت محتاط ترین بازیگر قرار دارد.

تا زمانی که غرب به عنوان یک تهدید مشترک تعریف می شود، این ائتلاف دوام خواهد آورد. اما جهان جنوب، بر خلاف تصور رایج، یک اتحاد عاطفی نیست؛ یک ائتلاف علیه وضع موجود است. و ائتلاف های از جنس علیه همیشه شکننده تر از ائتلاف های مبتنی بر برای هستند.

 

سؤال برای اندیشه


به نظر شما، کدام عامل بیشترین تأثیر را در آینده این رابطه خواهد داشت: سیاست های آمریکا، تحولات داخلی روسیه، یا رشد اقتصادی و اهداف جهانی چین؟

 

نشست دهلی‌نو و معمای بریکس پلاس

وقتی «جهان جنوب» در آزمون اجماع به چالش کشیده می‌شود

 

در روزهای ۲۳ و ۲۴ آوریل ۲۰۲۶، دهلی‌نو میزبان نشست معاونان وزیران خارجه و فرستادگان ویژه کشورهای عضو بریکس پلاس بود؛ قالبی که قرار است به این نهاد امکان دهد صدای گسترده‌تر «جهان جنوب» را در نظام بین‌الملل بازتاب دهد. نشست در فضایی برگزار شد که تنش‌ها و سناریوهای مختلف درباره آینده امنیت در غرب آسیا در کانون توجه افکار عمومی و نهادهای بین‌المللی قرار داشت. از بریکس – به‌ویژه با عضویت بازیگران مهمی همچون چین، هند، برزیل، روسیه، ایران، امارات و دیگر اقتصادهای نوظهور – انتظار می‌رفت دست‌کم یک بیانیه مشترک حداقلی درباره اصول کلی خود در قبال بحران‌های منطقه‌ای منتشر کند.

اما خروجی رسمی نشست، نه «بیانیه مشترک» بلکه «خلاصه رئیس جلسه» بود؛ قالبی که معمولاً زمانی به کار می‌رود که اعضا نتوانسته‌اند روی متن واحد و الزام‌آوری توافق کنند. این تفاوت ظاهراً کوچک، در واقع نشانه یک شکاف مهم است: ناتوانی در تولید اجماع رسمی، حتی در سطح اصول کلی. در این نوشتار، با تمرکز بر این نشست و جایگاه بریکس پلاس، چند نکته تحلیلی درباره محدودیت‌های «جهان جنوب» به‌عنوان یک بلوک منسجم بررسی می‌شود.

 

۱. بریکس و افسانه «جهان جنوبِ همگن»

در سال‌های اخیر، بریکس خود را به‌عنوان یکی از نمادهای اصلی «جهان جنوب» و بازتعریف نظم بین‌الملل معرفی کرده است. ادبیات رسمی و رسانه‌ای پیرامون این نهاد اغلب بر این محور می‌چرخد که جهان جنوب از نهادهای غرب‌محور ناراضی است، بنابراین بریکس و ساختارهای مشابه می‌توانند جایگزین یا مکمل نهادهای موجود شوند، و به‌مرور زمان نظمی «چندقطبی» یا دست‌کم کمتر غرب‌محور شکل خواهد گرفت.

اما نشست دهلی‌نو به‌خوبی نشان داد که «جهان جنوب» یک بلوک همگن نیست. در عمل، وقتی پای یک بحران امنیتی واقعی یا حتی یک سناریوی جدی منطقه‌ای به میان می‌آید – به‌ویژه در غرب آسیا – منافع ملی، محاسبات تهدید و حساسیت‌های امنیتی اعضای بریکس به‌شدت از هم فاصله می‌گیرد. این شکاف باعث می‌شود زبان مشترک در موضوعات اقتصادی و نهادی نسبتاً آسان باشد، اما در موضوعات امنیتی و ژئوپلیتیک، حتی یک بیانیه حداقلی و غیرالزام‌آور هم دشوار شود. در نتیجه، شعار «بازتعریف نظم بین‌الملل توسط جنوب جهانی» تا زمانی که این کشورها نتوانند بر سر بحران‌های منطقه‌ای خودشان گفت‌وگو و تفاهم تولید کنند، بیشتر خواسته‌ای سیاسی است تا یک واقعیت بالفعل نهادی.

 

۲. ایران و امارات؛ شکاف درون‌گروهی در بریکس پلاس

یکی از ابعاد مهم بریکس پلاس، عضویت ایران و امارات در کنار هم است؛ دو بازیگر کلیدی خلیج فارس که هم‌زمان رقابت‌ها و اختلافات امنیتی و ژئوپلیتیک دارند و در عین حال در بسیاری از روندهای اقتصادی و انرژی به هم گره خورده‌اند. در هر سناریوی تنش‌زای منطقه‌ای – حتی اگر به سطح جنگ مستقیم نرسد – این دو کشور در دو سوی طیف تهدید و امنیت قرار می‌گیرند. درک متفاوت آن‌ها از نقش آمریکا در معادلات خلیج فارس، رابطه با اسرائیل، و تعریف «تهدید اصلی» به‌طور طبیعی به تفاوت در مواضع دیپلماتیکشان در قالب بریکس پلاس نیز سرریز می‌کند.

به زبان ساده، وقتی کشوری مانند امارات در شبکه‌ای از شراکت‌های امنیتی با آمریکا و برخی کشورهای غربی و منطقه‌ای قرار دارد و ایران از زاویه‌ای متفاوت و عمدتاً انتقادی به این ساختار نگاه می‌کند، یافتن زبان مشترک درباره بحران‌های امنیتی منطقه‌ای به‌شدت پیچیده می‌شود. نتیجه عملی چنین وضعیتی چیست؟ بریکس پلاس در پرونده‌هایی که ایران و امارات در آن ذی‌نفع مستقیم و در دو سوی معادله هستند، به‌سختی می‌تواند از حد کلی‌گویی فراتر برود. هرگونه متن مشترک اگر بخواهد برای همه قابل‌قبول باشد باید آن‌قدر خنثی و کلی باشد که ارزش راهبردی‌اش پایین بیاید. و در مواردی مانند نشست دهلی‌نو، حتی همین سطح از متن مشترک هم حاصل نمی‌شود و خروجی به «خلاصه رئیس جلسه» تقلیل پیدا می‌کند. این پدیده را می‌توان نوعی «شکاف درون‌گروهی» در بریکس پلاس دانست؛ شکافی که مستقیماً از تضادهای منطقه‌ای و امنیتی میان اعضا سرچشمه می‌گیرد.

 

۳. هند و استراتژی «هجینگ»؛ قدم زدن روی چند ریل هم‌زمان

هند در سال‌های اخیر یکی از نمونه‌های کلاسیک هجینگ در سیاست خارجی بوده است: هم‌زمان تعامل نزدیک با غرب (به‌ویژه از طریق قالب‌هایی مانند کواد) و همکاری با ساختارهایی همچون بریکس و سازمان همکاری شانگهای. در پرونده‌های حساس، دهلی‌نو معمولاً تلاش می‌کند از اتخاذ مواضع بسیار تند و یک‌سویه خودداری کند، زبان دیپلماتیک را به سمت مفاهیم عام‌تری مانند «خویشتنداری»، «کاهش تنش» و «حفظ ثبات» ببرد، و در عین حال تصویر خود را به‌عنوان بازیگری مستقل و متوازن حفظ نماید.

در چنین چارچوبی، تلاش برای تعدیل واژگان در هر گونه متن مشترک – مثلاً استفاده از عباراتی مثل «قدرت اشغالگر» به‌جای نام مشخص یک بازیگر، یا تأکید بر اصول کلی بدون اشاره مستقیم به طرف‌های درگیر – بخشی از همین منطق هجینگ است. حتی تکذیب رسمی برخی گزارش‌ها از سوی دهلی‌نو را نیز می‌توان در همین چارچوب فهمید: هند نمی‌خواهد در یک مناقشه حساس، در نگاه هیچ‌یک از طرف‌ها «کاملاً صف‌بسته» دیده شود. این رفتار در ظاهر ممکن است به «ابهام» یا «احتیاط بیش از حد» تعبیر شود، اما در سطح راهبردی، برای کشوری که هم‌زمان به انرژی و بازارهای خلیج فارس نیاز دارد، روابط عمیقی با غرب و به‌ویژه آمریکا ایجاد کرده، و در بریکس نیز نقش پررنگی دارد، هجینگ نوعی ضرورت ساختاری است. نشست دهلی‌نو نمونه دیگری بود که نشان داد هند چگونه تلاش می‌کند این تعادل را حفظ کند.

 

 ۴. خلاصه رئیس جلسه»؛ نشانه‌ای از ضعف نهادی و محدودیت اجماع‌سازی

در دیپلماسی چندجانبه، خروجی نشست‌ها از نظر فرم حقوقی و سیاسی اهمیت زیادی دارد. تفاوت میان «بیانیه مشترک» و «خلاصه رئیس جلسه» صرفاً یک تفاوت ظاهری نیست. بیانیه مشترک یعنی متن محصول توافق رسمی همه اعضاست و معمولاً به این معناست که همه اعضا حداقل با کلیات متن همراه‌اند و متن می‌تواند بعدها به‌عنوان مرجع موضع رسمی نهاد مورد استناد قرار گیرد. در مقابل، «خلاصه رئیس جلسه» بیشتر یک گزارش تفسیری است: رئیس جلسه آن را تنظیم می‌کند و لزوماً اجماع کامل روی تک‌تک بندهای آن وجود ندارد؛ بلکه بیشتر بازتاب «فضای کلی بحث‌ها» و «درک میزبان از جمع‌بندی» است.

اینکه نشست دهلی‌نو در سطح معاونان وزیر خارجه به «خلاصه رئیس» ختم شد، نشانه‌ای از محدودیت سازوکارهای اجماع‌سازی در بریکس پلاس، به‌خصوص در موضوعات امنیتی و بحران‌های منطقه‌ای، و نیز شکاف میان تصویر بیرونی بریکس به‌عنوان «آلترناتیو نهادهای غربی» و واقعیت درونی آن به‌عنوان مجموعه‌ای از کشورها با منافع متعارض است. به‌عبارت دیگر، این رویداد شواهدی به دست می‌دهد علیه این تصور ساده‌انگارانه که «نهادهای جنوب به‌سرعت جایگزین نهادهای غربی خواهند شد». حداقل در کوتاه‌مدت، بریکس بیشتر یک سکوی هماهنگی و گفت‌وگوست تا یک سازمان امنیتی منسجم با توان اتخاذ مواضع مشترک در بحران‌ها.

 

 ۵. اعضای بریکس در فازهای متفاوت چرخه قدرت

برای فهم رفتار متفاوت اعضای بریکس، می‌توان از تصویر ساده «چرخه قدرت» استفاده کرد، بدون آنکه وارد نظریه‌پردازی پیچیده شویم. کشورهای کلیدی این بلوک در وضعیت‌های متفاوتی قرار دارند: هند در فاز صعود اقتصادی و تثبیت خود به‌عنوان قدرت بزرگ آسیایی و نیازمند روابط همزمان با غرب، روسیه، خلیج فارس و شرق آسیاست. چین در موقعیت یک قدرت بزرگ با اوج نسبی، درگیر رقابت راهبردی با آمریکا و نیازمند ثبات پیرامونی برای حفظ رشد و ابتکارهایی مانند «کمربند و راه». ایران در فاز بازیابی پس از تحریم‌ها و تلاش برای بازتعریف جایگاه خود در اقتصاد منطقه‌ای و نظام امنیتی خلیج فارس. امارات یک بازیگر کوچک‌تر اما بسیار فعال، با اقتصاد خدمات‌محور که در شبکه‌ای از روابط امنیتی، مالی و تکنولوژیک با غرب و منطقه تنیده شده است.

این تفاوت فازها باعث می‌شود «تهدید اصلی» از نگاه هر کشور متفاوت باشد، اولویت‌ها و درجه ریسک‌پذیری با هم نخواند، و تصویر مطلوب از نظم منطقه‌ای و جهانی نیز یکسان نباشد. وقتی بحران یا سناریوی تنش‌زا مستقیماً به «خانه» این کشورها نزدیک می‌شود – یعنی غرب آسیا، خلیج فارس، امنیت انرژی و مسیرهای دریایی – این تفاوت فازها به اختلاف در موضع‌گیری و اقدام جمعی تبدیل می‌شود. به همین دلیل، انتظار اینکه بریکس پلاس در چنین شرایطی به‌سادگی موضع مشترک قوی بگیرد، انتظاری غیرواقع‌بینانه است.

 

جمع‌بندی: جهان جنوب، شعار یا واقعیت نهادی؟

نشست دهلی‌نو یک پیام روشن و در عین حال پیچیده دارد: «جهان جنوب» به‌عنوان یک مفهوم سیاسی و رسانه‌ای وجود دارد، اما به‌عنوان یک بلوک نهادی منسجم در مدیریت بحران‌های امنیتی، هنوز شکل نگرفته است. در این تصویر، ایران و امارات در برخی پرونده‌های منطقه‌ای به‌مثابه دو نقطه گسل در درون بریکس عمل می‌کنند. هند تلاش می‌کند با استراتژی هجینگ، روابطش با غرب و جنوب را توأمان حفظ کند. چین، روسیه و دیگر اعضا نیز هر یک با اولویت‌های خاص خود، به‌دنبال تبدیل بریکس به ابزاری برای تقویت موقعیتشان در نظام بین‌الملل هستند، نه الزاماً ایجاد یک بلوک کاملاً متحد.

اگر بریکس نتواند در بحران‌های حساس – به‌ویژه آن‌هایی که اعضایش در آن ذی‌نفع مستقیم‌اند – سازوکارهای کارآمدی برای اجماع‌سازی حداقلی ایجاد کند، شعار «بازتعریف نظم بین‌الملل توسط جنوب جهانی» در خطر تبدیل شدن به یک گفتمان خوش‌صدا اما کم‌عمق قرار می‌گیرد. نکته کلیدی شاید این باشد: پیش از آنکه «جهان جنوب» بتواند نظم جهانی را بازتعریف کند، باید بتواند با خودِ جهان جنوب به تفاهم برسد.

 

سؤال برای فکر کردن  


در پرتو تجربه نشست دهلی‌نو، می‌توان پرسید: آیا بریکس پلاس در سال‌های آینده خواهد توانست سازوکارهای نهادی مؤثرتری برای مدیریت اختلافات درونی – به‌ویژه در پرونده‌های امنیتی – ایجاد کند؟ یا تنوع منافع، فازهای متفاوت چرخه قدرت، و شکاف‌هایی مانند ایران–امارات در عمل این نهاد را به یک باشگاه گفت‌وگو بدون قدرت اجماع‌سازی در بحران‌ها تبدیل خواهد کرد؟ پاسخ به این سؤال، تا حد زیادی آینده بریکس پلاس را به‌عنوان بازیگر مؤثر در نظم بین‌الملل تعیین می‌کند.

 

 

جهان جنوب از کجا آمد؟ داستان یک مفهوم ۷۰ ساله

از باندونگ ۱۹۵۵ تا بریکس پلاس ۲۰۲۵

 


این روزها عبارت «جهان جنوب» مدام از زبان تحلیلگران سیاسی، مقامات چین و روسیه و حتی رهبران کشورهای تازه‌عضو بریکس شنیده می‌شود. اما این مفهوم از کجا آمد و چگونه به یکی از کلیدی‌ترین واژگان سیاست بین‌الملل تبدیل شد؟

برای فهم این موضوع، باید سفری کوتاه به تاریخ داشته باشیم و نشان دهیم که «جهان جنوب» یک برچسب جغرافیایی نیست، بلکه یک داستان سیاسی ۷۰ ساله است.

 

کنفرانس باندونگ (۱۹۵۵): طلیعه‌ی یک همگرایی
سال ۱۹۵۵، در شهر باندونگ اندونزی، رهبران ۲۹ کشور آسیایی و آفریقایی که بسیاری از آنها تازه از یوغ استعمار آزاد شده بودند، گرد هم آمدند. سران کشورهایی مثل هند، اندونزی، مصر و چین در این اجلاس شرکت داشتند تا درباره سرنوشت مشترکشان گفت‌وگو کنند.

در آن سال‌ها، جهان به دو بلوک شرق و غرب تقسیم شده بود و هر کشور تازه‌استقلال‌یافته‌ای مجبور بود خود را با یکی از این دو قطب همسو کند. اما رهبران باندونگ راه سومی را انتخاب کردند. آنها اعلامیه‌ای ده ماده‌ای صادر کردند که بر احترام به حاکمیت ملی، عدم تجاوز، عدم مداخله در امور داخلی و حل مسالمت‌آمیز اختلافات تأکید داشت. مهم‌تر از همه، آنها مخالفت خود را با استعمار کهنه و نو اعلام کردند و بدین‌ترتیب سنگ بنای یک «وجدان جمعی» را گذاشتند. این نهضت بعدها «جنبش عدم تعهد» نام گرفت.

 

جنبش عدم تعهد و رویای یک نظم نوین
باندونگ، زمینه‌ساز شکل‌گیری رسمی جنبش عدم تعهد در سال ۱۹۶۱ در بلگراد بود. بنیان‌گذاران اصلی این جنبش، شخصیت‌های برجسته‌ای چون جواهر لعل نهرو (هند)، جمال عبدالناصر (مصر)، یوسیپ بروز تیتو (یوگسلاوی) و سوکارنو (اندونزی) بودند.

این کشورها که خود را از قطب‌بندی جنگ سرد کنار کشیده بودند، به‌زودی متوجه شدند که استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی کامل نیست. آنها دریافتند که حتی پس از پایان یافتن استعمار رسمی، پای «استعمار نو» در نظام اقتصادی جهان گشوده شده است. آنها احساس می‌كردند كه تحت سلطهٔ یک نظام اقتصادی ناعادلانه قرار دارند که توسط و برای کشورهای ثروتمند غربی طراحی شده است.

این احساس تبعیض، آنها را به ارائهٔ یک خواستهٔ بنیادین سوق داد. سال ۱۹۷۴ مجمع عمومی سازمان ملل با فشار کشورهای جنوب، «اعلامیهٔ تشکیل نظم اقتصادی جدید بین‌المللی» را تصویب كرد. این نظم جدید خواستار ایجاد یک اقتصاد جهانی مبتنی بر برابری و منصفانه بود. اما این رویاها در برابر مقاومت قدرت‌های بزرگ غربی رنگ باخت. در مجموع، جنبش عدم تعهد با وجود داشتن بیش از ۱۲۰ عضو در اوج خود، فاقد قدرت اقتصادی و نظامی لازم برای تحقق مطالباتش بود.

 

خاموشی بزرگ (۱۹۹۰-۲۰۰۸): فروپاشی شوروی و سلطهٔ بی‌چون و چرای غرب
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و پایان جنگ سرد، نظم بین‌الملل با یک قدرت مسلط و یک ایدئولوژی غالب روبه‌رو شد. در این جو، شور و شوق دهه‌های قبل برای استقلال و نظم عادلانهٔ جهانی فروکش کرد. جنبش عدم تعهد و رویای نظم اقتصادی جدید بین‌المللی عملاً به حاشیه رانده شدند و فضا برای نفوذ نظم لیبرال-غربی هموار گردید. مفاهیمی چون «پایان تاریخ» و «جهانی‌شدن» جای «جنوب» و «نظم نوین» را گرفت. اما این دوران خاموشی، بذرهای یک خیزش دوباره را نیز در خود می‌پروراند.

بریکس و بیداری جدید (۲۰۰۹): از اقتصاد تا سیاست
سال ۲۰۰۹، گروه بریکس (برزیل، روسیه، هند و چین) در یکاترینبورگ روسیه متولد شدند. آنها با درک ضعف‌های رویکرد صرفاً سیاسیِ عدم تعهد، رویکرد تازه‌ای را اتخاذ کردند: نهادسازی موازی. اوج این رویکرد، تأسیس «بانک توسعه جدید» در سال ۲۰۱۴ بود. هدف این بانک، رقابت با نهادهای مالی سنتی غرب و تأمین مالی پروژه‌های زیربنایی در کشورهای جنوب بود.

گروه بریکس از آن پس به محملی برای مطالبات به‌حق کشورهای در حال توسعه مبدل شد و مسائل «جنوب» را با زبانی عاری از تقابل‌های ایدئولوژیک گذشته مطرح کرد. امروز، بریکس به بنیان همکاری‌های جنوب جهانی تبدیل شده و خواهان اصلی بازنگری در ساختارهای نظم قدیم است.

 

بریکس پلاس و گفتمان جدید: «ما در برابر آنها»
اما تحول عظیم در نشست ژوهانسبورگ در سال ۲۰۲۳ رقم خورد؛ جایی که بریکس تصمیم گرفت برای نخستین بار، اعضای خود را گسترش دهد. شش کشور ایران، عربستان سعودی، امارات، مصر، اتیوپی و آرژانتین به این باشگاه دعوت شدند و از آغاز سال ۲۰۲۴ به آن پیوستند.

این گسترش تاریخی، بریکس را از یک باشگاه اقتصادی-سیاسیِ پنج عضو به یک ائتلاف قدرتمند ژئوپلیتیک با یازده عضو تبدیل کرد. حالا دیگر بحث فقط بر سر اصلاح تجارت نبود، بلکه هدف ایجاد یک نظام مالی موازی بود. دلارزدایی از طریق وام‌دهی به ارزهای محلی، توسعهٔ جایگزین‌های سوئیفت و بحث از ارز مشترک بریکس، دستور کار جدید است. رهبران خود بریکس این مسیر را ادامه «روح باندونگ» می‌دانند.

دو جنگ بزرگ جاری و روی کار آمدن مجدد دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵، این نقش را تشدید کرده‌اند. جنگ اوکراین شكاف عمیق میان غرب و بقیهٔ جهان را نمایان کرد و اثبات نمود که «جنوب» یک کلون از سیاست‌های واشنگتن نیست. هم‌زمان، سیاست تهاجمی ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش با استفاده گسترده از ابزار تحریم‌های ثانویه، کشورهای جنوب را متقاعد كرد که برای مصون ماندن از فشار غرب، باید هرچه‌سریع‌تر نهادهای مستقلی را تقویت كنند. در چنین فضایی، «جهان جنوب» دیگر یک هویت اقتصادی، بلكه به يك بيانيهٔ ضدهژمونيک تبديل می‌شود؛ یک برچسب هویتی اعتراضی.

تحلیل نهایی: سرانجام موفقیت یا عدم موفقیت این کنفرانس‌ها؟
ارزیابی موفقیت این کنفرانس‌ها باید دووجهی باشد. از حیث نمادین و گفتمانی، باندونگ و عدم تعهد موفقیتی تاریخی داشتند: آنها صدای میلیاردها انسانِ حاشیه‌نشین را به مرکز سیاست جهان آوردند و ثابت کردند که «جهان سوم» یک بلوک اخلاقی-سیاسی مستقل است. اما از حیث عملی و ساختاری، این جنبش‌ها ناکام ماندند؛ چون نتوانستند وابستگی اقتصادی جنوب به شمال را قطع کنند و نظام برتون وودز (نظام مالی بین‌المللی تحت سلطه دلار) را به چالش بگیرند. بریکس اما یک نوآوری کلیدی دارد: قدرت اقتصادی ملموس (تولید ناخالص داخلیِ اعضا از G7 فراتر رفته) و نهادسازی موازی (بانک توسعه جدید، کریدورهای انرژی، دلارزدایی). با این حال، موفقیت نهایی بریکس در گرو حل تناقض درونی آن است: آیا کشوری مثل عربستان که متحد نظامی آمریکاست، واقعاً خواهان فروپاشی نظم لیبرال است؟ به نظر من، جهان جنوب امروز در «نقطه عطف» قرار دارد؛ یا به یک بازیگر ساختاری تبدیل می‌شود یا به همان بلاغت توخالی دهه‌های پیشین بازمی‌گردد.

 

سؤال برای شما
از باندونگ تا بریکس، یک خط روایی واضح به چشم می‌خورد: گذار از «عدم تعهد» منفعل به «بازتعریف نظم» فعال. آیا این ائتلاف جدید می‌تواند بر تناقض‌های داخلی خود غلبه کند؟ شما چه فکر می‌کنید؟ «جهان جنوب» یک واقعیت استراتژیک است یا یک برچسب گذرا؟ نظرات خود را با من در میان بگذارید.