چهارراه؛ جای برخورد چهار جهان انسانی؛ تحلیل و روایت

تحلیل سیاسی · یادداشت‌های پایان‌نامه · نوشته‌های یک نویسنده · انسان در تاریخ و فلسفه

جهان جنوب چیست؟ مفاهیم کلیدی به زبان ساده

جهان جنوب چیست؟ (راهنمای ساده برای فهم یک مفهوم پیچیده)

 

اگر این روزها اخبار را دنبال کرده باشید، حتماً بارها به عبارت «جهان جنوب» برخورد کرده‌اید. در تحلیل‌های بریکس، در مورد نقش چین و روسیه، یا حتی در بحث‌های مربوط به جنگ اوکراین و غزه. اما این مفهوم دقیقاً به چه معناست؟ چرا ناگهان همه از آن حرف می‌زنند؟ و اصلاً «جنوب» کجاست؟

در این یادداشت از «چهارراه»، می‌خواهیم بدون پیچیدگی‌های تئوریک، به زبان ساده بگوییم «جهان جنوب» چیست، از کجا آمده، و چرا امروز به یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم روابط بین‌الملل تبدیل شده است.

 

جهان جنوب یعنی چه؟ (یک تعریف ساده)

 

«جهان جنوب» یک اصطلاح جغرافیایی صرف نیست. درست است که بیشتر کشورهای فقیرتر یا در حال توسعه در نیم‌کره جنوبی قرار دارند، اما ماهیت این مفهوم سیاسی و اقتصادی است.

به زبان خیلی ساده:

  
جهان جنوب یعنی مجموعه کشورهایی که از نظم بین‌الملل موجود (که به رهبری غرب طراحی شده) ناراضی هستند و می‌خواهند سهم بیشتری در تصمیم‌گیری‌های جهانی داشته باشند.

این کشورها لزوماً فقیر نیستند (مثل چین و هند که اقتصادهای بزرگی دارند)، اما همگی یک حس مشترک دارند: «قواعد بازی بین‌المللی به نفع ما نوشته نشده است.»

یک مثال ساده: شورای امنیت سازمان ملل. پنج کشور (آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا) حق وتو دارند. بقیه دنیا (بیش از ۱۹۰ کشور) تماشاگرند. جهان جنوب می‌گوید: «این عادلانه نیست.»

 

از کجا آمد؟ تاریخچه مختصر یک مفهوم

 

مفهوم «جهان جنوب» ریشه در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم دارد. در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، اصطلاح «جهان سوم» رایج بود؛ کشورهایی که نه در بلوک شرق (کمونیستی) بودند و نه در بلوک غرب (سرمایه‌داری). آنها عمدتاً مستعمرات سابق بودند و رویای «عدم تعهد» را داشتند. اما در آن دوران، این کشورها قدرت اقتصادی و نظامی چندانی نداشتند.

با پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، مفهوم «جهان سوم» به حاشیه رفت و اصطلاح «کشورهای در حال توسعه» جایگزین شد؛ نگاهی صرفاً اقتصادی که این کشورها را در مسیری خطی به سمت توسعه می‌دید.

اما از اوایل قرن بیست و یکم، با رشد اقتصادی چین، هند، برزیل و دیگر کشورها، یک هویت جدید سیاسی شکل گرفت: «جهان جنوب». این بار، کشورهای جنوب نه فقط به دنبال «توسعه»، که به دنبال بازتعریف قواعد بازی بودند. تفاوت بزرگ جهان جنوب با جهان سوم در این است: جهان سوم ضعیف و منفعل بود، اما جهان جنوب امروز قدرت اقتصادی و سیاسی دارد.

 

چرا امروز مهم شده است؟ سه دلیل ساده

 

  • ۱. ظهور قدرت‌های جدید اقتصادی  
    کشورهایی مثل چین، هند، برزیل، و حتی ایران و ترکیه، دیگر حاشیه نیستند. آنها سهم قابل توجهی از تولید ناخالص جهانی را در اختیار دارند و می‌خواهند در نهادهای بین‌المللی (صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، سازمان ملل) سهم بیشتری بگیرند.
  • ۲. بحران مشروعیت غرب  
    جنگ اوکراین، محاصره غزه، رفتار دوگانه غرب در بحران‌های انسانی، و تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا، اعتبار نظم لیبرال را خدشه‌دار کرده است. جهان جنوب با صدای بلندتری می‌گوید: «شما حق ندارید برای همه جهان قانون وضع کنید.»
  • ۳. ساخت نهادهای موازی  
    به جای اینکه منتظر اصلاح نهادهای غربی بمانند، کشورهای جنوب دست به کار شده‌اند: بریکس، بانک توسعه جدید، کریدورهای زمینی (مثل کریدور چین-پاکستان-ایران)، و تسویه حساب با ارزهای محلی (دلارزدایی). همه اینها نشانه‌های یک «نظام موازی» است.

 

آیا جهان جنوب یک بلوک متحد است؟

پاسخ کوتاه: خیر. و این دقیقاً مهم‌ترین نقطه ضعف آن است. کشورهای جهان جنوب منافع مشترک دارند، اما اختلافات عمیقی هم بین‌شان وجود دارد. مثلاً:

  • ایران و امارات در بریکس عضو هستند، اما در جنگ اخیر در دو سوی میدان ایستادند.
  • چین و هند رقیب منطقه‌ای هستند.
  • عربستان و امارات گاهی از غرب حمایت می‌کنند، گاهی با شرق همکاری می‌کنند (همان استراتژی «هجینگ» که در چهارراه مفصل درباره‌اش صحبت کرده‌ایم).

پس جهان جنوب بیشتر یک «گفتمان مشترک» است تا یک «بلوک عملیاتی». اما همین گفتمان هم قدرت دارد؛ قدرت تغییر روایت.

 

چرا درک «جهان جنوب» برای تحلیل امروز ضروری است؟

اگر بدون فهم این مفهوم به اخبار نگاه کنید، ممکن است فکر کنید که «چین و روسیه علیه غرب متحد شده‌اند» یا «ایران دارد به سمت شرق می‌چرخد». اما واقعیت پیچیده‌تر است. کشورهای جنوب جهانی به دنبال مستقل شدن از هر دو قطب هستند، نه جایگزین کردن یک هژمون با هژمون دیگر.

در چهارراه، ما بارها از این زاویه به رویدادها نگاه کرده‌ایم: از تحلیل «شکاف درون بریکس» گرفته تا «هجینگ امارات» و «نظریه سیکل قدرت». دانستن این مفهوم به شما کمک می‌کند سردرگم نشوید.

 

جمع‌بندی

جهان جنوب یعنی:
- صدای مخالف با نظم غرب‌محور  
- شبکه‌ای از کشورهای در حال توسعه و نوظهور  
- خواهان بازتعریف قواعد بین‌المللی  
- نه یک بلوک منسجم، بلکه یک فضای گفت‌وگو و رقابت  

 

 

سؤال برای اندیشه


به نظر شما ایران در «جهان جنوب» بیشتر شبیه یک رهبر است، یک بازیگر متوسط، یا یک دنباله‌رو؟ چرا؟

جنگِ ترامپ؛ ویرانگرِ اقتصادِ ترامپ

شلیک به خزانه‌یِ خودی؛ وقتی «جنگِ ترامپ» اقتصادِ آمریکا را بلعید

 

واشینگتن با گروگان‌گیریِ تنگه‌ی هرمز در سودایِ «فشارِ حداکثری» بر ایران بود، اما حالا گزارش‌ها نشان می‌دهد این جنگِ بی‌پایان، تبدیل به دامی شده که خودِ اقتصادِ آمریکا را در گردابِ تورم و رکود بلعیده است.

 

گزارشِ تکان‌دهنده‌ی اخیرِ مجله‌ی فارن پالیسی (Foreign Policy) با عنوان “Trump’s War Is Wrecking Trump’s Economy”، پرده از حقیقتی برداشته که مدت‌هاست در هیاهویِ ناسیونالیسمِ افراطیِ واشینگتن گم شده بود: آمریکا در حالِ غرق شدن در تالابی است که خودش برای دیگران ساخته است. دونالد ترامپ، با تصورِ اینکه می‌تواند از طریقِ جنگ با ایران، قواعدِ بازیِ انرژی را بازنویسی کند، حالا با یک «بومرنگِ اقتصادی» روبروست که نه تنها سفره‌ی مردم آمریکا، بلکه ستون‌های فدرال‌رزرو را نیز به لرزه درآورده است.

داستان از آنجا آغاز می‌شود که کاخ سفید، تنگه‌ی هرمز را به عنوان یک “اهرمِ فشار” به گروگان گرفت. فارن پالیسی به‌درستی اشاره می‌کند که این یک «شوکِ انرژیِ تاریخی» است؛ شوکی که برخلافِ تصورِ ترامپ، «مصونیتِ اقتصادیِ آمریکا» را یک توهمِ محض نشان داد. وقتی یک‌پنجمِ نفت و گازِ جهان از چرخه‌ی عرضه خارج می‌شود، بازارها دیگر به «توییت‌ها» یا «دستوراتِ اجرایی» گوش نمی‌دهند؛ آن‌ها به واقعیتِ لختِ عرضه و تقاضا پاسخ می‌دهند.

نرخِ بازدهیِ اوراقِ قرضه‌ی ۱۰ ساله و ۳۰ ساله‌ی آمریکا، اکنون نه تنها یک ابزارِ مالی، که به “دماسنجِ بی‌اعتمادی” تبدیل شده است. وقتی سرمایه‌گذارانِ کلانِ جهان از خریدِ «امن‌ترین داراییِ دنیا» رو برمی‌گردانند، یعنی در حالِ ثبتِ یک رأیِ منفیِ تاریخی به آینده‌یِ سیاستِ اقتصادیِ ترامپ هستند. این همان جایی است که تحلیلِ علمیِ فارن پالیسی، پیوندِ عمیقی با مفهومِ «ژئوپلیتیکِ انرژی» پیدا می‌کند؛ جایی که قیمتِ گازوئیل در آمریکا، از ۳.۵ به ۵.۶ دلار می‌رسد و عملاً ستونِ فقراتِ توزیعِ کالا را می‌شکند. وقتی هزینه‌ی حمل‌ونقلِ یک تریلی، ۶۰ درصد گران می‌شود، تورم دیگر یک عدد در گزارش‌های دولتی نیست؛ یک «قانونِ بازگشت‌ناپذیر» است که در قیمتِ نان، پلاستیک و کودِ کشاورزی حلول می‌کند.

نکته‌ی نبوغ‌آمیزِ تحلیلِ فارن پالیسی اینجاست که نشان می‌دهد سیاستِ «تعرفه‌هایِ تهاجمی» ترامپ نیز، نمک بر این زخمِ انرژی پاشیده است. او با اعمالِ تعرفه بر مس، فولاد و آلومینیوم، عملاً هزینه‌یِ تولید را برایِ کارخانه‌هایِ خودِ آمریکا به “اوجِ عمودی” رسانده است. اینجا ما با یک «دیالکتیکِ شکست» روبرو هستیم: جنگِ با ایران، انرژی را گران کرده و تعرفه‌ها، موادِ اولیه را؛ و فدرال‌رزرو در این میان، در مخمصه‌ای گرفتار شده که نه راهِ پس دارد (کاهشِ نرخِ بهره که تورم را منفجر می‌کند) و نه راهِ پیش (افزایشِ نرخِ بهره که اقتصاد را به رکودِ مطلق می‌کشاند).

اما این ماجرا برای ما که در «چهارراه» به دنبالِ ریشه‌هایِ تغییرِ نظمِ جهانی هستیم، یک پیامِ عمیق‌تر دارد: جهانِ جنوب در حالِ مشاهده‌یِ این فروپاشیِ درونی است. در حالی که ترامپ سعی دارد با ابزارهای قرن بیستمی، نظمِ جدید را کنترل کند، کشورهایِ در حالِ ظهور با تکیه بر “کریدورهایِ زمینی” و حذفِ واسطه‌هایِ دلار-محور، در حالِ ایجادِ سپرهایِ دفاعیِ مالی هستند. ایران در این سناریو، عملاً تبدیل به “مبدلِ فشار” شده است؛ بازیگری که با مدیریتِ تنگه‌ی هرمز، نه تنها خود را در برابرِ فشارِ خارجی حفظ کرده، بلکه کلِ ماشینِ اقتصادیِ رقیب را به «استهلاکِ ساختاری» کشانده است.

فارن پالیسی به درستی نتیجه می‌گیرد: آمریکا دیگر «تمامیِ کارت‌های بازی» را در دست ندارد. این جنگ، نه یک پیروزیِ استراتژیک، بلکه یک «خودزنیِ استراتژیک» است که می‌تواند در پاییزِ امسال، معادلاتِ کنگره و حتی آینده‌یِ قدرت در واشینگتن را تغییر دهد. ما در حالِ ورود به دورانی هستیم که قدرت، دیگر در «توانِ تحمیل» نیست؛ در «توانِ عبور کردن» از تحریم‌ها و فشارهایِ مالی است.

در نهایت، سؤال این است: آیا آمریکا می‌تواند از این بن‌بستِ ناشی از “غرورِ استراتژیک” خارج شود؟ فارن پالیسی با بدبینیِ علمی پاسخ می‌دهد که گسل‌هایِ ایجاد شده بسیار عمیق‌تر از آن هستند که با تغییرِ تاکتیک‌ها ترمیم شوند. ما شاهدِ تولدِ “واقع‌گراییِ عریان” هستیم؛ جایی که اقتصاد، برخلافِ خواستِ سیاستمداران، مسیرِ خودش را باز می‌کند، حتی اگر به قیمتِ قربانی کردنِ جایگاهِ هژمونیکِ یک ابرقدرت باشد.

 

تاریخِ اقتصادِ سیاسی، سرشار از امپراتوری‌هایی است که در اوجِ قدرتِ نظامی، از درونِ فشارهایِ اقتصادیِ ناشی از جنگ‌هایِ بی‌پایان، فروپاشیدند. آیا ترامپ آخرینِ آن‌هاست؟

 

پایان دوران سلطه؛ چرا تحریم‌های غرب دیگر کار نمی‌کند؟

شکنندگی سلاح‌های مالی؛ واکاوی گزارش راهبردی فایننشال تایمز

 

فایننشال تایمز، به عنوان ارگان غیررسمی نظم لیبرال غرب، در گزارش اخیر خود با عنوان «شکنندگی سلاح‌های مالی: چگونه بازارهای نوظهور چشم‌انداز تحریم‌ها را تغییر دادند»، پرده از حقیقتی برداشته که مدت‌ها در راهروهای قدرت زمزمه می‌شد: ابزار تحریم، دیگر آن سلاح برنده‌ای نیست که بود. این گزارش، نه صرفاً یک تحلیل اقتصادی، بلکه نوعی اعتراف راهبردی است که نشان می‌دهد معماریِ طراحی‌شده برای جهانِ تک‌قطبی، در برابرِ واقعیت‌های جهانِ چندقطبیِ ۲۰۲۶، ترک برداشته است. در ادامه، لایه‌های پنهان این شکست را کالبدشکافی می‌کنیم.

 

 

پرده اول: غروبِ خدایانِ دلار؛ وقتی سلاحِ اصلی کُند می‌شود
 

تاریخ همیشه با نمادها حرکت می‌کند. روزگاری، «سوییفت» برای اقتصادِ جهان، همان حکمِ «آبراهه سوئز» را در قرن نوزدهم داشت؛ گذرگاهی که اگر اجازه نمی‌دادی از آن عبور کنی، حیاتِ یک ملت در نطفه خفه می‌شد. خزانه‌داری آمریکا (OFAC) در دهه‌های اخیر، نقشِ همان «خدایِ مالی» را بازی می‌کرد که با یک امضا، سرنوشتِ تریلیون‌ها دلار را تغییر می‌داد. اما حالا، فایننشال تایمز، به عنوانِ دیده‌بانِ معتبرِ بازارها، در گزارش راهبردیِ اخیر خود با عنوان «شکنندگی سلاح‌های مالی: چگونه بازارهای نوظهور چشم‌انداز تحریم‌ها را تغییر دادند»، پرده از حقیقتی برداشته که به معنای پایانِ یک «دورانِ طلایی» برای غرب است.

این گزارش، بیش از آنکه یک تحلیلِ ساده اقتصادی باشد، یک «گواهیِ فوت» برای استراتژیِ فشارِ حداکثری است. برای ما که در «چهارراه» به دنبال فهمِ سازوکارهای پنهانِ قدرت هستیم، این متن اعترافی است بر اینکه جهانِ ۲۰۲۶، دیگر آن جهانی نیست که در آن، تک‌قطبی بودنِ واشینگتن یک اصلِ بدیهی باشد.

 

پرده دوم: کوریِ سیستماتیک؛ پارادوکسِ رادارهای مالی
 

بیایید تصور کنیم که شما برای دیدنِ جهان، به یک تلسکوپِ فوق‌پیشرفته مجهز هستید. تلسکوپی که تمامِ ستاره‌های آسمانِ مالی را رصد می‌کند. نامِ این تلسکوپ، سیستمِ ردیابیِ خزانه‌داری آمریکا است. اما فایننشال تایمز در کالبدشکافیِ فنیِ خود می‌گوید: این تلسکوپ حالا دیگر «کور» شده است.

چرا؟ چون بازیگرانِ نوظهور، بازی را عوض کرده‌اند. وقتی ایران، چین، روسیه و دیگر شرکایِ جنوبِ جهانی، «اینترنتِ مالیِ موازی» خود را می‌سازند، یعنی از سوئیفت فاصله گرفته‌اند. وقتی تراکنش‌ها بر پایه «یوآن» یا «روبل» و از طریقِ پیام‌رسان‌های بومی (مثل CIPS) انجام می‌شود، برای آمریکا دیگر هیچ «ردپایِ دیجیتالی» باقی نمی‌ماند. خزانه‌داریِ آمریکا تنها زمانی می‌تواند ماشه تحریم را بکشد که «هدف» در تیررسِ دوربین‌هایش باشد. اما وقتی «اتوبان‌های پول» از مدارِ دلار خارج می‌شوند، تحریم به شلیکِ تیرِ مشقی به هوا تبدیل می‌شود. این یعنی پایانِ انحصارِ دلار در تعیینِ سرنوشتِ تجارتِ جهانی.

 

پرده سوم: کشتی‌های بی‌نام و نشان؛ فروپاشیِ انحصارِ بیمه
 

در دنیایِ کهن، بیمه دریایی در لندن و بروکسل، همان «شمشیرِ داموکلس» بالای سرِ هر نفتکش بود. اگر لندنی‌ها می‌گفتند «بیمه نیستی»، آن کشتی یعنی «مرده‌ی متحرک». اما گزارشِ فایننشال تایمز فاش می‌کند که این انحصارِ آهنین، شکسته است.

بازارهای نوظهور، استراتژیِ «حاکمیتِ بیمه‌ای» را اختراع کرده‌اند. آن‌ها منتظرِ چراغِ سبزِ لندن نماندند؛ بلکه صندوق‌های بیمه اتکاییِ دولتی ساختند. یعنی دولت‌های آسیاییِ خریدارِ انرژی، «اعتبارِ ملی» خود را پشتِ این کشتی‌ها گذاشتند. وقتی یک ابرقدرتِ اقتصادی در آسیا می‌گوید «این کشتیِ حاملِ نفتِ ایران، زیرِ حمایتِ بیمه‌ایِ من است»، یعنی لندن و بروکسل دیگر هیچ اهرمِ فشاری ندارند. کشتی، بی‌آنکه نیازی به تأییدِ غرب داشته باشد، در آب‌های آزاد حرکت می‌کند. این یعنی تغییرِ پارادایم: «قدرت» دیگر در اختیارِ صاحبِ کلید نیست، در اختیارِ صاحبِ پشتوانه‌ است.

 

پرده چهارم: زنجیره‌های تاریک؛ جریانِ آب در برابرِ سد
 

فایننشال تایمز در بخشی از گزارش خود از پدیده‌ای به نام «زنجیره‌های تأمینِ تاریک» (Dark Supply Chains) پرده برمی‌دارد. برایِ درکِ این مفهوم، باید به یاد بیاوریم که جریانِ تجارت، درست مثل «آب» است. اگر مسیری را سد کنید، آب متوقف نمی‌شود؛ بلکه راهِ خود را از لایه‌های زیرینِ زمین باز می‌کند.

کریدورِ شمال-جنوب، تنها یک پروژه عمرانی نیست؛ یک «مسیرِ گریز» است. شرکت‌های شبحی که در هاب‌های تجاریِ منطقه مانند امارات یا عمان و مالزی فعالند، وظیفه‌ای جز «تطهیرِ هویتِ کالا» ندارند. آن‌ها کالا را می‌گیرند، بسته‌بندی‌اش را عوض می‌کنند، اسنادِ گمرکی‌اش را دوباره صادر می‌کنند و کالا با شناسنامه‌ای تازه واردِ بازار می‌شود. این شبکه، «نامرئی» است. برای سیستمِ تحریمِ غربی، این کالاها مثلِ اشباح هستند؛ وجود دارند، سودآورند، اما قابلِ شناسایی نیستند. این یعنی تحریم‌گران، حالا در حالِ جنگ با سایه‌ها هستند.

 

پرده پنجم: عمل‌گرایی؛ مرگِ ایدئولوژی در جنوبِ جهانی
 

یکی از تکان‌دهنده‌ترین اعترافاتِ این گزارش، تغییرِ رفتارِ کشورهای «جنوبِ جهانی» است. فایننشال تایمز می‌گوید: دیگر کسی خریدارِ قصه‌های غرب نیست. کشورهایی که تا دیروز برایِ خوشایندِ واشینگتن، بندهایِ تجاریِ خود را با ایران سفت می‌کردند، امروز به این نتیجه رسیده‌اند که «سودِ شخصی» بر «اتحادِ سیاسی» مقدم است.

این همان «عمل‌گراییِ بی‌رحمانه» است. هند، اندونزی و حتی کشورهای عربی، سیاستِ «پوشش ریسک» (هجینگ) را در پیش گرفته‌اند. آن‌ها به غرب می‌گویند: «ما با شما هستیم»، اما درِ پشتیِ تجارتِ خود را برایِ ایران و چین باز می‌گذارند. چرا؟ چون آینده را در غرب نمی‌بینند. آن‌ها می‌دانند که عصرِ حکمرانیِ مطلقِ دلار رو به پایان است و نمی‌خواهند با قرار دادنِ تمامِ تخم‌مرغ‌هایشان در سبدِ واشینگتن، به فنا بروند.

 پرده ششم: هشدارِ آخر؛ جهانِ جدید، قوانینِ جدید

گزارشِ فایننشال تایمز، یک پیامِ روشن به کاخِ سفید دارد: «اصرارِ بیش از حد بر ابزار تحریم، آن را برای همیشه بی‌اثر کرده است.» این یک هشدارِ راهبردی است. غرب در حالِ استفاده از سلاحی است که دیگر «کُشنده» نیست، بلکه «خسته‌کننده» است. تحریم‌های امروز، دیگر به معنایِ انزوا نیست؛ بلکه به معنایِ مجبور کردنِ کشورها به ساختنِ زیرساخت‌هایِ مستقلی است که به مرور زمان، وابستگیِ آن‌ها را به غرب به صفر می‌رساند.

ما در «چهارراه» معتقدیم که این گزارش، نه روایتِ شکستِ ایران در برابرِ تحریم، که روایتِ «تولدِ نظمی جدید» است. نظمی که در آن، قدرتِ مالی نه در «مسدود کردن»، که در «تواناییِ عبور کردن» معنا می‌شود. تحریم هنوز زنده است، اما دیگر دیوارِ بلندِ سدِ راه نیست؛ تنها یک مانعِ سرعت است که مسیرِ تجارت را طولانی‌تر و پیچیده‌تر کرده، اما هرگز آن را متوقف نکرده است.

 

پرده آخر: افقِ پیشِ رو؛ گذار به «عصرِ شبکه‌هایِ نفوذ‌ناپذیر»

 

از منظرِ من، آنچه فایننشال تایمز در گزارش خود با تردید و احتیاط روایت کرده، در واقع سرفصلِ یک «دگردیسیِ تاریخی» است که ما همین حالا در میانه آن ایستاده‌ایم. ما در حالِ عبور از عصرِ «قدرتِ متمرکز» به سویِ «قدرتِ توزیع‌شده» هستیم. اگر تا دیروز، اقتدارِ غرب در «دیوار کشیدن» تعریف می‌شد، اقتدارِ جهانِ آینده در «شبکه‌سازی» نهفته است. من این تحریم‌ها را نه به عنوانِ ابزارهای کارآمد، بلکه به مثابهِ «سنگ‌ریزه‌هایی در مسیرِ یک سیلاب» می‌بینم؛ سنگ‌ریزه‌هایی که شاید سرعتِ آب را برای مدتی بکاهند، اما هرگز نمی‌توانند جهتِ جریانِ رودخانه را عوض کنند.

در آینده‌پژوهیِ این نظمِ جدید، باید منتظرِ ظهورِ «حاکمیت‌هایِ تکنولوژیکِ غیرمتمرکز» باشیم. تصور کنید که تا سال ۲۰۳۰، نه تنها بازارهای مالی، بلکه سیستم‌های «پایداریِ انرژی» و «امنیتِ غذایی» نیز به قراردادهای هوشمند و بلاک‌چین‌های ملی گره بخورند. در چنین جهانی، مفهومِ «تحریم» به یک شوخیِ سیاسی تبدیل خواهد شد. غرب با اصرارِ بیش از حد بر سلاح‌های مالیِ کهنه، در واقع بزرگترین لطف را به رقبای خود کرده است: آن‌ها را مجبور کرده تا «استقلالِ زیرساختی» خود را با سرعتی که هرگز تصور نمی‌شد، نهایی کنند. ما در حالِ ورود به دورانی هستیم که در آن «قدرت» دیگر نه در بانک‌های مرکزیِ وال‌استریت، بلکه در تواناییِ یک کشور برایِ «نامرئی ماندن» در شبکه جهانی تجارت تعریف می‌شود. بازیِ آینده، بازیِ «شفافیتِ اجباری» در برابرِ «ابهامِ استراتژیک» است؛ و شواهد نشان می‌دهد که برنده، کسی است که بهتر می‌تواند در سایه حرکت کند.

 

 سؤال برای اندیشیدن:



این اعترافِ فایننشال تایمز، نقطه عطفی در تحلیلِ نظمِ بین‌الملل است. حالا که «سلاحِ تحریم» زنگ‌زده و «بیمه‌های دولتی» جایِ کلوپ‌های غربی را گرفته‌اند، به نظرِ شما گامِ بعدیِ واشینگتن چیست؟ آیا آن‌ها به سمتِ «مواجهه نظامی» می‌روند یا مجبورند «واقعیتِ چندقطبی» را بپذیرند؟ نظراتِ عمیقِ شما برای ما در چهارراه، حکمِ سوختِ اصلیِ تحلیل‌های آینده را دارد.

 

 

 

 

پوتین در پکن؛ نشانه‌های نظم جدید جهان جنوب

دیدار پوتین و شی در پکن تنها یک ملاقات دیپلماتیک نیست؛ نشانه‌ای از شکل‌گیری نظمی موازی در جهان جنوب و تغییر موازنه قدرت جهانی است.

دیگر نمی‌توان به این دیدار، صرفاً با عینک دیپلماسیِ مرسوم نگاه کرد. وقتی پوتین در پکن مقابل شی جین‌پینگ می‌نشیند، فراتر از امضای قراردادهای انرژی یا توافقات نظامی، شاهد معماریِ یک «نظم موازی» هستیم. این دیدار، اعلانِ رسمی عبور از تک‌قطبیِ پرهزینه‌ی غرب و تلاشی جسورانه برای ساختن جهانی است که در آن، قدرت دیگر نه در واشنگتن، که در کریدورهای جدیدِ جهان جنوب تقسیم می‌شود؛ جایی که تاریخ دوباره در حال شتاب گرفتن است.

 

 

شرقِ شرق؛ پوتین و شی جین‌پینگ در پکن، و تولد یک «نظم موازی»

تصویر را مجسم کن: ولادیمیر پوتین، رهبر کشوری که روزی پرچم کمونیسم را بر فراز برلین برافراشت، امروز در پکن در کنار رهبری ایستاده است که با عمل‌گرایی حساب‌شده‌اش حتی از جنگ اوکراین هم فاصله گرفته است.  
اما این فقط یک ملاقات دیپلماتیک نیست ـ این دیدار، آیینِ نمادینی است از دگرگونی ژرف در نقشه قدرت جهانی؛ آغاز **دوران نظم موازی**، نظمی که در آن، شرق دیگر فقط «شرقِ نگاه غربی» نیست، بلکه خود را «شرقِ شرق» می‌داند: خالق معادله‌ای تازه در سیاست، اقتصاد و هویت جهانی.

 

 ۱. پوتین و شی؛ دو وزنه در مدار تغییر

 

کسی که نظریه «چرخه قدرت» چارلز دورن را بداند، می‌داند که هیچ هژمونی تا ابد نمی‌ماند. آمریکا هنوز بزرگ‌ترین اقتصاد دنیاست، اما در مرحله‌ای از منحنی افول قرار دارد که دورن آن را «نزول محافظت‌شده» می‌نامد: قدرتی که هنوز ستون‌های نظام بین‌الملل را نگه می‌دارد، ولی دیگر نمی‌تواند بی‌چون‌وچرا فرمان دهد.

در مقابل، چین در فاز صعود است؛ با رشدی بی‌سابقه، ابتکارهای اقتصادی چون «یک کمربند ـ یک راه»، و ائتلاف‌هایی مثل بریکس و سازمان همکاری شانگهای که آرام‌آرام نظم جهانی را بازطراحی می‌کنند. روسیه هم پس از تحریم‌ها و جنگ اوکراین، در فاز بازیابی قرار دارد: نه ابرقدرت سابق، نه قدرتی فروپاشیده؛ بلکه بازیگری محاسبه‌گر که می‌کوشد با تکیه بر چین، جایگاه خود را تثبیت کند.

دیدار پوتین و شی، تبلور همین هم‌بستگی تاکتیکی است: یک اتحاد نا‌هم‌قد، ولی هدف‌مند در برابر هژمونی غرب.

 

۲. جهان جنوب؛ از شعار به پروژه

 

«جهان جنوب» سال‌ها واژه‌ای مبهم بود ـ جغرافیایی از استعمارزدگان و توسعه‌نیافتگان. اما حالا مفهومی سیاسی ـ اقتصادی است که دارد پیرامون خود نهاد می‌سازد.  

بانک توسعه جدید بریکس، سازوکارهای مالی بدون دلار، و کریدورهای زمینی که جایگزین مسیرهای دریایی تحت تسلط ناوگان آمریکا می‌شوند، همگی بخشی از پروژه‌ای‌اند که هدفش کاستن از وابستگی به غرب است.

پکن و مسکو، هر دو از دو مسیر متفاوت اما با یک منطق مشترک، می‌گویند:  
«نظم جهانی دیگر متعلق به یک مرکز نیست.»  
و دیدار اخیر دقیقاً همین پیام را تثبیت می‌کند: جهان جنوب دیگر «تماشاگر» نیست، یکی از نویسندگان سناریو است.

 

 ۳. ابعاد پنهان سفر پوتین به پکن
 

  • الف) کریدور شمال–جنوب؛ جاده‌ای که از زیر سایه ناوهای آمریکایی می‌گذرد  
    این مسیر که روسیه را از طریق خزر و ایران به اقیانوس هند وصل می‌کند، پاسخی است به فشارهای ژئوپلیتیک غرب بر مسیرهای سنتی تجارت.  
    روسیه برای تجارت بی‌تحریم، و ایران برای احیای نقش ترانزیتی خود، به این پروژه به‌عنوان یک «ریه جدید» نگاه می‌کنند؛ همان چیزی که پکن ماه‌هاست در قالب شبکه «کمربند و جاده» دنبال می‌کند.
  • ب) انرژی؛ روسیه به دنبال خریدار، چین به دنبال تنوع  
    پوتین به انرژی نگاه می‌کند چون اکسیر تداوم دولت اوست؛ چین اما نگران وابستگی بیش از حد به خلیج فارس است.  
    این دیدار، زمینه‌ساز قراردادهایی است که هم به مسکو نفس می‌دهد، هم به پکن امنیت. با این حال، چین زیرکانه «هجینگ» می‌کند: هم از روسیه می‌خرد، هم از عربستان و امارات؛ توازن در میان منابع، اصل بقای استراتژیک پکن است.
  • ج) بریکس و رؤیای ارز مشترک  
    بحث ایجاد پول واحد در بریکس فعلاً بیشتر آرزو است تا برنامه زمان‌بندی‌شده؛ شکاف منافع هند و چین، یا رقابت‌های منطقه‌ای ایران و امارات، مانع اجماع کامل می‌شود. اما تسویه دوجانبه با ارزهای ملی (یوآن، روبل، روپیه) در حال تثبیت است. هدف: کاهش تدریجی سلطه دلار، بدون جنگ ارزی.
  • د) چالش رهبری در جهان جنوب  
    چین اقتصاد را در دست دارد، روسیه قدرت نظامی را. فعلاً دشمن مشترک ـ غرب ـ مانع رقابت‌شان است. اما روزی که پای نفوذ در آسیای مرکزی یا تسلیحات پیشرفته پیش بیاید، توازن شکننده می‌شود.  


    بنابراین، اتحاد پکن و مسکو اتحادی از سر ضرورت است، نه هم‌گرایی ایدئولوژیک.

 

 ۴. واکنش غرب؛ از بی‌اعتنایی ساختگی تا نگرانی پنهان
 

واشنگتن و بروکسل سعی کردند این دیدار را کم‌اهمیت جلوه دهند، اما واقعیت عریان‌تر است:

  • در تنگه هرمز و دریاهای اطرافش، حضور نظامی غرب دیگر تضمین‌کننده کنترل خطوط تجارت نیست.  
  • شورای امنیت به بن‌بستی نمادین رسیده که هر قطعنامه‌ای را چین و روسیه وتو می‌کنند.  
  • اروپا که زیر فشار بحران انرژی است، نمی‌خواهد مقابل شرق صف ببندد.  
  • و در خاورمیانه، عربستان و امارات در حال هجینگ ژئواکونومیک هستند: معامله با غرب، همکاری با شرق.

غرب می‌داند دوران انحصارش تمام شده، اما هنوز راهی برای مدیریت افول آرام خود نیافته است.  
در زبان نظریه‌پردازان، ما در حال گذر از تک‌قطبی شکست‌خورده به چندقطبی نامتعادل هستیم: جهانی با چند مرکز قدرت که هنوز قواعد مشترک ندارند.

 

۵. پرهیز از خیال‌پردازی؛ خطرهای نظم جدید
 

اما نظم موازی شرق نیز خالی از تضاد نیست. چند تله بزرگ پیش‌روی جهان جنوب قرار دارد:

  • وابستگی جدید: اگر کشورهای جنوب بدون ظرفیت بومی وارد این شبکه شوند، به جای استقلال از غرب، زیر چتر چین می‌افتند.  
  • رقابت‌های درون‌جنوبی: اختلافات تاریخی میان هند و چین، ترکیه و روسیه، یا ایران و امارات، شکننده‌ترین نقطه این نظم است.  
  • نبود نهاد الزام‌آور: بریکس هنوز فرآیند حل اختلاف مؤثر ندارد، و تصمیم‌ها بیشتر «توصیه‌ای» است تا الزام‌آور.  
  • خلأ امنیتی: تا وقتی چتر دفاعی مشترکی شکل نگیرد، امنیت بسیاری از کشورهای جنوب همچنان به «بازدارندگی غیرمستقیم غرب» وابسته است.

 

 ۶. جهان جنوب از نگاه ایران؛ فرصت یا توهم؟

برای کشوری مثل ایران، که در نقطه تلاقی دو کریدور مهم (شمال–جنوب و کمربند–جاده) قرار دارد، این تحولات هم فرصت است هم هشدار.  
فرصت از آن جهت که می‌تواند بدون انتظار از غرب، در شبکه همکاری‌های شرق سرمایه‌گذاری کند؛ هشدار از آن جهت که اگر این حضور صرفاً مصرفی باشد، به وابستگی تازه‌ای بدل می‌شود.  
نظم جدید، نه با دشمنی با غرب، بلکه با توسعه و ظرفیت داخلی معنی پیدا می‌کند. کشوری که سیاست، صنعت و علمش درون‌زا نباشد، در هر نظمی، حاشیه‌نشین خواهد بود. چه غربی باشد، چه شرقی.

 

 ۷. جمع‌بندی؛ دیداری که تاریخ را تندتر کرد
 

دیدار پوتین و شی در پکن لحظه‌ای نمادین است؛ نقطه‌ای که تاریخ به‌طرزی محسوس شتاب می‌گیرد.  
آمریکا هنوز قدرت اول است، اما دیگر تنها نیست؛ اروپا در سایه بحران انرژی، محتاط‌تر از همیشه است؛ و ائتلاف‌های شرقی، هرچند ناقص و پرتناقض، دارند گِردهسته‌های نظمی تازه را شکل می‌دهند.

پوتین و شی نه می‌خواهند غرب را حذف کنند، نه می‌توانند؛ هدف‌شان بازنویسی قواعد بازی است: تجارت، انرژی، فناوری و حتی مشروعیت سیاسی بدون دیکته‌گری واشنگتن.

اما سرنوشت این نظم، به خودِ جهان جنوب بستگی دارد. اگر بتواند اختلافاتش را مهار کند و نهادهای منسجم بسازد، شاید شاهد تولد یک نظم متوازن‌تر باشیم. و اگر نتواند، نظم تازه فقط به هرج‌ومرجی چندقطبی تبدیل می‌شود که هیچ‌کس در آن «مرکز» نیست.

جهان در آستانه یک چرخش بزرگ ایستاده است  و پکن، صحنه نخست این چرخش بود.

 

 

نگاه به شرق نهادینه شد؛ چین در مسیر ویژه

۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵؛ روزی که «جهان جنوب» یک وزنه سنگین‌تر روی کفه چین انداخت

 

خبر: انتصاب محمدباقر قالیباف به سمت «نماینده ویژه ایران در امور چین»؛ آن هم با پیشنهاد رئیس‌جمهور و تأیید مستقیم رهبری.

این خبر شاید در نگاه اول یک جابه‌جایی مدیریتی ساده به نظر برسد. اما در عمق خود، نشانه‌ای از تحول بنیادین در سیاست خارجی ایران و جایگاه «جهان جنوب» در نظم جدید است.

 

 ۱. نگاه به شرق؛ از یک گزینه تا ضرورت بقا

 

سال‌ها بود که سیاست «نگاه به شرق» به عنوان یک راهبرد بلندمدت در ادبیات سیاست خارجی ایران مطرح می‌شد، اما در عمل، وزن روابط با چین و روسیه هرگز به اندازه اروپا نبود. چه چیزی این معادله را تغییر داد؟

پاسخ در چهار تحول ساختاری نهفته است:

  • فرسایش امکان اتکا به غرب 
    در ذهن تصمیم‌گیران ایرانی، طی سال‌های گذشته این جمع‌بندی تقویت شد که رابطه پایدار و قابل اتکایی با غرب به‌سادگی شکل نمی‌گیرد، حتی اگر توافقی حاصل شود، تضمین‌پذیری آن پایین است، و ساختار تحریم‌ها می‌تواند دوباره برگردد. از نگاه حاکمیت، غرب به عنوان «شریک پرریسک و بی‌ثبات» دیده شد. در مقابل، شرق، به‌ویژه چین، نه لزوماً «دوست ایدئولوژیک»، بلکه شریک عمل‌گراتر تلقی گردید.
  • نیاز به بقا و تاب‌آوری اقتصادی زیر فشار تحریم
    وقتی کشوری با محدودیت مالی، بانکی و تجاری روبه‌رو می‌شود، دنبال بازیگرانی می‌رود که بازار بزرگ داشته باشند، به انرژی نیازمند باشند، آمادگی کار در شرایط پیچیده را داشته باشند و در برابر فشار آمریکا استقلال نسبی نشان دهند. چین تقریباً همه این ویژگی‌ها را دارد. «نگاه به شرق» فقط انتخاب فکری نبود؛ پاسخ به محدودیت‌های واقعی اقتصاد ایران هم بود.
  • تغییر در نظم جهانی و ظهور «جهان جنوب»
    در سال‌های اخیر، در تهران این برداشت پررنگ‌تر شد که جهان از حالت تک‌قطبی فاصله گرفته است. قدرت چین بالا رفته، نهادهای غیرغربی بیشتر شده‌اند و «جهان جنوب» وزن بیشتری پیدا کرده است. ایران می‌خواهد خود را در بلوک‌ها و شبکه‌هایی جا بدهد که کمتر تحت کنترل غرب هستند و برای تجارت، انرژی و ترانزیت ظرفیت دارند.
  • شوک‌های متوالی؛ از برجام تا جنگ ۲۰۲۶
    سه شوک بزرگ این مسیر را شتاب دادند: خروج ترامپ از برجام و سیاست «فشار حداکثری»، جنگ اوکراین و فروپاشی اعتماد به نظم غربی، و در نهایت جنگ مستقیم ۲۰۲۶ آمریکا و اسرائیل علیه ایران. در شرایط کنونی، چین به عنوان بزرگترین شریک تجاری ایران و یکی از مخالفان سرسخت یکجانبه‌گرایی آمریکا، به یک «وزنه تعادل استراتژیک» برای ایران تبدیل شده است.

از منظر نظریه «سیکل قدرت» (چارلز دورن)، زمانی که یک هژمون (آمریکا) وارد فاز «نزول» می‌شود، قدرت‌های نوظهور (چین) به طور طبیعی به کانون جذب قدرت‌های میانی (ایران) تبدیل می‌شوند. ایران نه از روی علاقه محض، بلکه بر اساس محاسبات عقلانی بقا، وزنه خود را به سمت شرق سنگین کرده است.

 

۲. چرا قالیباف؟ نشانه‌های یک انتخاب راهبردی

 

در نگاه اول، قالیباف یک سیاستمدار اجرایی است، نه یک دیپلمات حرفه‌ای. اما همین موضوع، کلید فهم اهمیت انتصاب است.

دلایل انتخاب قالیباف:

  • وزن سیاسی و مدیریت اجرایی: قالیباف یکی از قدرتمندترین و با نفوذترین چهره‌های سیاسی ایران است. حضور او در رأس پرونده چین، نشان می‌دهد که تهران به این رابطه «فوق‌العاده» نگاه می‌کند. او به جای مذاکرات معمول دیپلماتیک، به دنبال اجرای کلان‌پروژه‌ها است.
  • تجربه در مذاکرات حساس: قالیباف به تازگی تیم مذاکره‌کننده ایران با آمریکا در اسلام‌آباد (با میانجیگری پاکستان) را رهبری کرده است. این نشان از اعتماد سیستم به توانایی او در بحران‌ها و گفت‌وگوهای حساس دارد.
  • هماهنگی و اختیارات فراقوه‌ای: پیش از این، علی لاریجانی (نماینده رهبری) و عبدالرضا رحمانی فضلی (نماینده رئیس‌جمهور) هرکدام سهمی در این پرونده داشتند. اما قالیباف با پیشنهاد رئیس‌جمهور و تأیید مستقیم مقام معظم رهبری منصوب شده است. این یعنی او مأموریتی «فراقوه‌ای» دارد؛ می‌تواند بین قوای مختلف کشور هماهنگی ایجاد کند و یکپارچه عمل کند.
  • زمان‌بندی استراتژیک: این انتصاب چند روز پس از سفر ترامپ به پکن و در آستانه سفر پوتین به چین انجام شده است. یعنی تهران در حالی پرونده چین را به یک «وزنه سنگین» می‌سپارد که رقابت میان قدرت‌های جهانی بر سر نفوذ در چین در اوج است.
  • پیام به چین و داخل: به چین می‌گوید ایران می‌خواهد با سطح بالاتری کار کند و به داخل می‌گوید این پرونده اولویت ویژه دارد. چین معمولاً به ثبات، سلسله‌مراتب، ضمانت اجرا و کانال‌های روشن اهمیت زیادی می‌دهد. ایجاد یک نماینده ویژه می‌تواند به پکن اطمینان دهد که تصمیم‌گیری متمرکز و تسهیل می‌شود.
  • همسویی گفتمانی: قالیباف درست یک روز پیش از انتصابش، در شبکه اجتماعی ایکس نوشته بود که «جهان در آستانه یک نظم جدید قرار دارد» و به نقل از شی جین پینگ اضافه کرده بود که «تحول بی‌سابقه یک قرن اخیر در سراسر جهان در حال شتاب گرفتن است». یعنی او نه تنها از لحاظ اجرایی، بلکه از لحاظ گفتمانی نیز با رویکرد پکن برای بازتعریف نظم بین‌الملل هم‌صدا است.

 

 ۳. اهمیت چین برای ایران فراتر از تجارت است

 

اهمیت چین برای ایران شش لایه دارد:

  • ۱. لایه اقتصادی (کوتاه مدت): چین بزرگترین شریک تجاری ایران است. در شرایط محاصره دریایی، کریدورهای زمینی و ریلی (مثل کریدور چین-پاکستان-ایران) تنها راه مطمئن برای تبادل کالا و نفت هستند. قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین، چارچوب این همکاری‌ها را تعیین می‌کند و اجرای آن مستلزم هماهنگی در بالاترین سطح است.
  • ۲. لایه انرژی (حیاتی): چین به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین مصرف‌کنندگان انرژی جهان، برای ایران اهمیت حیاتی دارد. چین فقط یک مشتری نیست؛ یک سوپاپ حیاتی در اقتصاد انرژی ایران است.
  • ۳. لایه مالی و دور زدن محدودیت‌ها: در شرایطی که دسترسی ایران به شبکه‌های مالی بین‌المللی محدود است، چین و شبکه‌های پیرامونی تجارت با چین می‌توانند در تسویه‌های غیرمرسوم، تجارت واسطه‌ای و انعطاف‌پذیری تجاری نقش ایفا کنند.
  • ۴. لایه زیرساختی و ترانزیتی: چین به کریدورها، مسیرهای حمل‌ونقل، بنادر، راه‌آهن و اتصال منطقه‌ای علاقه‌مند است. ایران می‌خواهد خود را به‌عنوان مسیر اتصال، هاب ترانزیتی و گره لجستیکی برای شرق و جنوب آسیا مطرح کند.
  • ۵. لایه ژئوپلیتیکی: ایران با چین دنبال این است که از انزوا فاصله بگیرد، در ترتیبات غیرغربی جا بگیرد و نشان دهد که فقط در چارچوب غرب تعریف نمی‌شود.
  • ۶. لایه نمادین در «نظم پساغربی»: برای بخشی از نگاه راهبردی در ایران، چین نماد این است که قدرت جهانی فقط غرب نیست، آینده اقتصاد جهانی چندمرکزی می‌شود و ایران باید از حالا جای خود را در این نظم بازتعریف کند.

 

 ۴. این انتصاب در رابطه با ایران، چین و «جهان جنوب»

 

اینجا باید سه سطح را از هم جدا کنیم:

  • سطح اول: رابطه دوجانبه ایران و چین
    در سطح دوجانبه، این انتصاب به این معناست که ایران می‌خواهد پرونده چین را از حالت پراکنده خارج کند، پیگیری توافق‌ها را جدی‌تر کند، تعاملات اقتصادی و راهبردی را یکپارچه‌تر پیش ببرد و به چینی‌ها اطمینان دهد که طرف ایرانی یک کانال جدی و پرقدرت برای هماهنگی دارد. یعنی تهران، چین را نه یک شریک عادی، بلکه یک «پرونده ویژه» می‌بیند.
  • سطح دوم: جایگاه ایران در «جهان جنوب»  
    «جهان جنوب» مجموعه‌ای از کشورهای غیرغربی، در حال توسعه یا نوظهور، و خواهان سهم بیشتر در نظم جهانی است. ایران در سال‌های اخیر سعی کرده خود را در این فضا تعریف کند؛ بگوید ما جزو بازیگران معترض به نظم غرب‌محوریم، با قدرت‌های نوظهور کار می‌کنیم و می‌خواهیم در شبکه‌های بدیل حضور داشته باشیم. در این چارچوب، چین برای ایران فقط یک کشور نیست؛ دروازه‌ای به شبکه وسیع‌تر اقتصاد و سیاست غیرغربی هم هست.
  • سطح سوم: پیام ساختاری  
    این انتصاب به بیرون این پیام را می‌دهد که ایران در حال نهادینه‌کردن چرخش به شرق است، می‌خواهد از رابطه موردی با چین به رابطه سازمان‌یافته‌تر برسد و پرونده چین را به‌عنوان بخشی از استراتژی بزرگ‌تر خود در جنوب جهانی می‌بیند. اگر قبلاً نگاه به شرق بیشتر یک خط‌مشی اعلامی بود، چنین انتصاب‌هایی آن را به یک سازوکار اجرایی نزدیک می‌کنند.

 

 ۵. چرا برای روسیه چنین اتفاقی نمی‌افتد؟ (پاسخ به اولیانوف)

 

اولیانوف، دیپلمات ارشد روسیه، در واکنش به این انتصاب، سوالی پرسید که در محافل تحلیلی حسابی سر و صدا کرد: «آیا فکر کردن به انتصابی مشابه در روابط با روسیه به همان اندازه مهم نیست؟»

این سوال یک دلخوری نهفته را نشان می‌دهد. اما پاسخ آن چند لایه دارد:

  • چین برای ایران «اقتصادی‌تر» و «سیستمی‌تر» است
    روسیه بیشتر در حوزه‌های امنیتی، منطقه‌ای، ژئوپلیتیکی و دفاعی مهم دیده می‌شود. چین اما در حوزه‌های تجارت، نفت، واردات، زیرساخت، سرمایه، فناوری و اقتصاد روزمره حضور گسترده‌تری دارد. بنابراین نیاز به «نماینده ویژه» برای چین بیشتر احساس می‌شود، چون پرونده‌اش حجیم‌تر، پیچیده‌تر و چندوجهی‌تر است.
  • روابط با روسیه کانال‌های تثبیت‌شده‌تری دارد
    ممکن است در نگاه ساختاری، روابط با روسیه از طریق نهادهای امنیتی، کانال‌های دیپلماتیک موجود و سازوکارهای تثبیت‌شده به اندازه کافی مدیریت‌شده تلقی شود. اما رابطه با چین، به‌ویژه در بخش اقتصادی، نیازمند پیگیری فرابخشی جدید است.
  • وزن چین در اقتصاد ایران بسیار متفاوت اس
    بازار روسیه اندازه چین را ندارد، قدرت جذب انرژی و کالا مثل چین نیست و ظرفیت اقتصادی‌اش از نظر مقیاس و تنوع قابل مقایسه با چین نیست. پس طبیعی است که سطح تمرکز نهادی بر چین بیشتر شود.
  • روابط با روسیه حساسیت‌ها و ملاحظات متفاوتی دارد
    روابط ایران و روسیه پر از لایه‌های تاریخی، منطقه‌ای و امنیتی است. گاهی هم ممکن است ترجیح داده شود بعضی پرونده‌ها از طریق کانال‌های کم‌سروصداتر پیش برود، نه با ساختارهای علنی و نمادین.
  • چین «پایه اقتصادی شرق»، روسیه «پایه امنیتی-ژئوپلیتیکی»
    اگر شرق را در نگاه تهران دو پایه فرض کنیم: روسیه بیشتر پایه امنیتی-ژئوپلیتیکی است و چین بیشتر پایه اقتصادی-راهبردی. وقتی مشکل اصلی کشور اقتصاد، تجارت، سرمایه، فروش انرژی و اتصال به شبکه‌های غیرغربی باشد، تمرکز ویژه روی پایه اقتصادی شرق منطقی‌تر می‌شود.

 

پی‌نوشت؛ درباره اولیانوف

اولیانوف تلویحاً می‌گوید: چرا روسیه چنین جایگاهی ندارد؟ این حرف سه معنا دارد: یادآوری اهمیت روسیه، کنایه از اولویت‌بندی جدید تهران، و اشاره به عدم تقارن در نهادینه‌سازی روابط.

پاسخ ایران اما روشن است: پرونده چین از نظر اقتصادی حجیم‌تر و پیچیده‌تر است. این بی‌احترامی به روسیه نیست؛ تفکیک کارکردی است.

 

 سخن آخر

 

انتصاب قالیباف نشانه‌ای از «تغییر نسل در دیپلماسی ایران» است. در شرایط جنگی و تحریم، دیگر زمانی برای مذاکرات آهسته و سنتی نیست. کشور نیاز به یک مدیر اجرایی و قاطع دارد که بدون فوت وقت، قراردادها را اجرا، کریدورها را باز و ائتلاف‌ها را تحکیم کند. سوال اولیانوف قابل تأمل است، اما پاسخ را خود عمل ایران خواهد داد. این روزها همه چیز سریع تغییر می‌کند. شاید فردا نوبت روسیه باشد. اما امروز، همه نگاه‌ها به شرق است.

 

 

ایران؛ قلب تپنده نظم نوین در جهان جنوب

 شیفت به سمت جهان جنوب؛ ایران در کجای نظم نوین جهانی ایستاده است؟

 

مقدمه:


اگر اخبار ژئوپلیتیک و تحولات بین‌المللی را دنبال کرده باشید، حتماً زمزمه‌های شکل‌گیری یک «نظم نوین جهانی» به گوشتان خورده است. اخیراً توییتی با اشاره به صحبت‌های شی جین‌پینگ (رئیس‌جمهور چین) درباره شتاب تحولات تاریخی و نقش مقاومت‌های منطقه‌ای (مانند مقاومت بالغ بر ۷۰ روزه اخیر) در تسریع این روند، توجه بسیاری را جلب کرد؛ پیامی با یک کلیدواژه طلایی: «آینده متعلق به جهان جنوب است.» 
اما این «جهان جنوب» دقیقاً چیست؟ و مهم‌تر از آن، ایرانِ ما در این صفحه شطرنج جدید چه نقشی بازی می‌کند؟ بیایید با یک عینک تحلیلی و البته کنجکاوانه، این پارادایم جدید را زیر ذره‌بین ببریم.

 

 

جهان جنوب (Global South) کجاست؟


پیش از هر چیز، بیایید با این مفهوم آشنا شویم. «جهان جنوب» یک اصطلاح جغرافیاییِ صرف نیست، بلکه یک هویت ژئوپلیتیک و اقتصادی است. این واژه به کشورهای در حال توسعه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین اشاره دارد؛ کشورهایی که از حاشیه‌نشینی در اقتصاد جهانی خسته شده‌اند و حالا با تشکیل ائتلاف‌هایی نظیر «بریکس»، به دنبال سهم عادلانه‌تری در کیک قدرت و ثروت جهانی هستند و با هژمونی یک‌جانبه غرب زاویه دارند.

 

 ۱. ایران؛ شاه‌بیت غزلِ جهان جنوب


نقش ایران در این بلوک قدرتمند و نوظهور چیست؟ ایران تنها یک عضو ساده در این مجموعه نیست، بلکه به دلایل زیر یک بازیگر کلیدی محسوب می‌شود:

  • نقطه اتصال استراتژیک (Geopolitical Hub): اگر به نقشه نگاه کنید، ایران چهارراه اتصال شرق آسیا، شبه‌قاره هند، اوراسیا و خاورمیانه است. در دنیایی که جنگ آینده، جنگِ «کریدورها» است، ایران می‌تواند نقش هاب ترانزیتی جهان جنوب را ایفا کند.
  • پیشگام در استقلال سیاسی: ایران دهه‌هاست که نظمی که غرب به دنبال دیکته کردن آن بوده را به چالش کشیده است. این استراتژی، چه با آن موافق باشیم چه مخالف، اکنون برای بسیاری از کشورهای جهان جنوب که به دنبال یافتن راهی برای استقلال سیاسی هستند، به یک «کیس اِستادی» (مورد مطالعه) تبدیل شده است.
  • باتریِ محرک اقتصادهای نوظهور: اقتصادهای غول‌پیکر جهان جنوب مانند چین و هند، تشنه انرژی هستند. موقعیت ایران به عنوان یکی از بزرگترین دارندگان ذخایر نفت و گاز جهان، نقش ما را در تأمین امنیت انرژی این بلوک غیرقابل‌انکار می‌کند.

 

 ۲. جاده دوطرفه؛ از دلارزدایی تا دور زدن تحریم‌ها


رابطه ایران و جهان جنوب یک اتوبان یک‌طرفه نیست؛ بلکه بر اساس تاثیرگذاری و تاثیرپذیری متقابل بنا شده است:

  • ایران چه چیزی به جهان جنوب می‌دهد؟ ایران در خط مقدم ایده‌هایی مانند «دلارزدایی» (De-dollarization) قرار دارد. همچنین، تجربه طولانی ایران در توسعه فناوری‌های بومی در شرایط تحریم و اقتصاد مقاومتی، الگویی است که کشورهای تحت فشار این بلوک به شدت مشتاق یادگیری آن هستند.
  • ایران چه چیزی دریافت می‌کند؟ در روزهای سخت تحریم، این کشورهای جهان جنوب (به ویژه چین، هند و اعضای بریکس) بودند که شریان‌های حیاتی اقتصاد ایران را تا حدودی باز نگه داشتند. عضویت ایران در سازمان همکاری شانگهای و گروه بریکس، به ما کمک کرد تا انزوای سیاسی تحمیل شده توسط غرب را خنثی کنیم و وزن دیپلماتیک خود را بالا ببریم.

 

 ۳. معدن طلا یا میدان مین؟ (فرصت‌ها و چالش‌ها)


برای اینکه اقتصاد ایران بتواند سوار بر موج «جهان جنوب» شود، هم فرصت‌های طلایی در پیش رو دارد و هم چالش‌هایی که نباید از آن‌ها غافل شد.

فرصت‌های پیش‌رو:

  • خداحافظی با هژمونی دلار: با تمایل فزاینده بریکس به استفاده از ارزهای ملی، ایران فرصتی تاریخی برای رهایی از فشار تحریم‌های بانکی مبتنی بر دلار پیدا کرده است.
  • تزریق سرمایه‌های شرقی: توافق‌نامه‌های بلندمدت (مانند سند همکاری $۲۵$ ساله با چین) می‌تواند خون تازه‌ای در رگ‌های زیرساخت‌های فرسوده، بنادر و شبکه‌های ریلی (مانند کریدور شمال-جنوب) ما جاری کند.
  • بازارهای بکر: کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین تشنه خدمات فنی-مهندسی و محصولات پتروشیمی ایران هستند.

 

چالش‌های جدی:

 

  • رقابت نفس‌گیر منطقه‌ای: فراموش نکنیم که عربستان سعودی، ترکیه، امارات و هند هم بیکار ننشسته‌اند! آن‌ها رقبای سرسخت ما در جذب سرمایه شرقی و تبدیل شدن به هاب ترانزیتی هستند.
  • موانع ساختاری داخلی: حتی اگر جهان جنوب مشتاق تجارت با ما باشد، سایه سنگین تحریم‌های ثانویه و داستان‌های ناتمام FATF، همچنان سدی بزرگ در برابر تراکنش‌های مالی و جذب سرمایه خارجی است.
  • تله وابستگی نامتقارن: هنر دیپلماسی در این است که شیفت از «غرب» به «شرق» به معنای وابستگی مطلق به شرق نباشد. ما باید هوشمندانه عمل کنیم تا در نظم نوین جهانی، کارت بازی دیگران نشویم و استقلال راهبردی خود را حفظ کنیم.
  •  

سخن پایانی


تحولات اخیر و پیام‌های دیپلماتیک نشان‌دهنده یک تغییر پارادایم بزرگ است: شیفت از «تلاش برای ادغام در نظم غربی» به «نقش‌آفرینی فعال در معماری نظم شرقی/جنوبی».

این مسیر پر از امید و البته دست‌انداز است. اما سوالی که در نهایت باید به آن پاسخ دهیم و از شما مخاطبان عزیز «چهارراه» می‌خواهیم در بخش نظرات درباره آن بحث کنید این است: 
به نظر شما، آیا ساختارهای داخلی و اقتصاد کلان ما در حال حاضر آمادگی، چابکی و انعطاف لازم برای سوار شدن بر این موج بزرگ تاریخی را دارد؟ یا نیازمند اصلاحات بنیادین در داخل هستیم؟

 

!

از هیچ‌کس تا همه‌جا؛ قمار بزرگ امارات روی طناب لرزان هجینگ

 

در روزهایی که خاورمیانه به کانون لرزان امنیت جهانی تبدیل شده، کمتر بازیگری به اندازه امارات متحده عربی در تیررس تحلیلگران قرار دارد. سرزمینی که روزگاری تنها یک اتحادیه فدرال کوچک در حاشیه خلیج فارس بود، امروز در هر میز مذاکره‌ای یک صندلی رزرو شده دارد؛ هم با مقامات تل‌آویو رزمایش مشترک می‌گذارد، هم فرش قرمز برای لاوروف پهن می‌کند، هم شریک تجاری شماره یک چین است و هم خریدار تسلیحات فوق‌پیشرفته آمریکا.

اما این «همه‌جا حضوری» یک بازی ساده یا صرفاً ثروت‌اندوزی نیست. این یک استراتژی به شدت حساب‌شده، پرهزینه و روی لبه تیغ است که در ادبیات سیاسی به آن «هجینگ» (Hedging) می‌گویند.

 

۱. هجینگ؛ هنر راه رفتن روی طناب‌های متقاطع

 

«هجینگ» در لغت به معنای حصار کشیدن برای دفع خطر است. در علوم مالی، به معنای شرط‌بندی روی چندین گزینه متضاد برای کاهش ریسک است. اما در روابط بین‌الملل، هجینگ استراتژی بقای «قدرت‌های میانی» است.

وقتی نظم جهانی در حال گذار است و مشخص نیست فردا قدرت در دست واشنگتن است یا پکن، یک بازیگر هجینگر تمام تخم‌مرغ‌هایش را در یک سبد نمی‌گذارد. او نه به طور کامل با یک ابرقدرت هم‌پیمان می‌شود و نه قاطعانه در برابر دیگری می‌ایستد. امارات امروز، استاد بلامنازع این بازی است و یک چندضلعی استراتژیک ساخته است:

  • 🇺🇸 ستون امنیتی: ائتلاف نظامی با آمریکا و اسرائیل.
  • 🇨🇳 موتور اقتصادی: ادغام در زنجیره تامین و تکنولوژی چین.
  • 🇷🇺 کارت دیپلماتیک: حفظ توازن با روسیه.
  • 🇪🇺 تکنولوژی و انرژی سبز: شراکت هوشمندانه با اتحادیه اروپا.

 

۲. از بایکوت تا گنبد آهنین؛ دگردیسی رابطه امارات و اسرائیل

 

برای درک عمق شراکت نظامی ابوظبی و تل‌آویو در سال ۲۰۲۶، باید مسیر حیرت‌انگیز این رابطه را مرور کنیم:

  • عصر انزوا (دهه‌های متمادی): امارات، مانند قاطبه جهان عرب، متعهد به آرمان فلسطین بود و هیچ رابطه رسمی با اسرائیل نداشت.
  • شکستن تابو (۲۰۲۰): با امضای «پیمان ابراهیم»، امارات سد را شکست. این توافق در ابتدا با روکش اقتصادی، فناوری و گردشگری به افکار عمومی فروخته شد.
  • ائتلاف عملیاتی (۲۰۲۳ تا ۲۰۲۶): با آغاز جنگ غزه و سپس تشدید تنش‌های مستقیم در منطقه، این رابطه از یک «صلح سرد» به یک «ائتلاف نظامی گرم» تبدیل شد. در پاییز ۲۰۲۵، جنگنده‌های اسرائیلی در آسمان امارات رزمایش دادند. در فوریه ۲۰۲۶، گزارش‌ها از باز شدن حریم هوایی امارات به روی ائتلاف غربی-عبری خبر دادند. اما نقطه عطف، آوریل ۲۰۲۶ بود؛ زمانی که اسرائیل برای اولین بار در تاریخ، سامانه پدافندی «گنبد آهنین» و اپراتورهایش را برای حفاظت از زیرساخت‌های ابوظبی در خاک امارات مستقر کرد. این یعنی عبور از تمام خطوط قرمز سنتی جهان عرب.

 

۳. شریان‌های قدرت؛ امارات در میانه نبرد ابرقدرت‌ها

 

امارات برای اجرای هجینگ، نیازمند بازی همزمان با تمام کارت‌هاست:

الف) ایالات متحده؛ بحران اعتماد و چتر امنیتی

آمریکا همچنان ضامن نهایی امنیت امارات است. فروش بسته‌های تسلیحاتی عظیم (مانند قرارداد چندده میلیارد دلاری سامانه تاد در آوریل ۲۰۲۶) نشانه این وابستگی است. اما امارات دیگر اعتماد چشم‌بسته‌ای به واشنگتن ندارد. درخواست اخیر ابوظبی برای «خط مبادله ارزی» با آمریکا به دلیل تهدیدات تنگه هرمز، یک پیام روشن داشت: اگر دلار نتواند امنیت ما را تضمین کند، ما به سمت یوآن خواهیم رفت.

ب) چین؛ اژدهای تجاری در خلیج فارس

در حالی که امارات سپر دفاعی خود را به غرب سپرده، اقتصادش را به شرق گره زده است. در سال ۲۰۲۵، تجارت غیرنفتی دو کشور از مرز 111.5111.5111.5 میلیارد دلار گذشت. توافقنامه‌های راهبردی اردیبهشت ۱۴۰۵ (می ۲۰۲۶) در حوزه فناوری و بانکی، نشان می‌دهد امارات می‌خواهد هاب اصلی طرح «کمربند و جاده» چین در خاورمیانه باشد.

ج) روسیه و اتحادیه اروپا؛ بازی با دو سر طیف

از یک سو، ابوظبی به یکی از مسیرهای اصلی دور زدن تحریم‌ها برای الیگارش‌های روس و میزبان مذاکرات پنهان کرملین تبدیل شده است. از سوی دیگر، خود را به عنوان شریک حیاتی اتحادیه اروپا در تامین انرژی‌های جایگزین و تکنولوژی‌های سبز معرفی می‌کند. اروپا با وجود نگرانی از روابط امارات و روسیه، به سرمایه‌های ابوظبی برای رهایی از بحران انرژی نیاز مبرم دارد.

 

۴. زلزله در نهادهای سنتی؛ خروج از سایه برادر بزرگ‌تر

 

هجینگ امارات تنها در سطح جهانی نیست؛ ابوظبی در حال بازتعریف نقش منطقه‌ای خود با در هم شکستن ساختارهای سنتی است:

  • شوک به اوپک: خروج تاریخی امارات از اوپک، نتیجه مستقیم درگیری با عربستان بر سر سهمیه‌های تولید بود. امارات می‌خواهد پیش از پایان عصر نفت، حداکثر استخراج و درآمد را داشته باشد تا خرج پروژه‌های بلندپروازانه خود کند و دیگر حاضر نیست زیر سایه تصمیمات ریاض بماند.
  • تک‌روی در اتحادیه عرب: امارات دیگر به اجماع عربی اهمیتی نمی‌دهد. اتحاد علنی با اسرائیل و پیشبرد سیاست‌های کاملاً مستقل در شاخ آفریقا و یمن، نشان می‌دهد ابوظبی خود را نه یک عضو مطیع در اتحادیه عرب، بلکه یک «قدرت هژمونیک نوظهور» می‌داند که مسیر خودش را دیکته می‌کند.

 

۵. سنگ بزرگ؛ قمار روی لبه پرتگاه

 

بازی «هجینگ» به همان اندازه که سودآور است، مرگبار نیز هست. خطراتی که امارات را تهدید می‌کند عبارتند از:

۱. سیبل انتقام شدن: تبدیل شدن به پایگاه لجستیک و پدافند اسرائیل، امارات را از یک منطقه امن اقتصادی، به خط مقدم سیبل موشکی گروه‌های مقاومت و ایران تبدیل کرده است.

۲. فرار سرمایه: مدل اقتصادی امارات (توریسم، هاب مالی و ترانزیت) صد در صد وابسته به «امنیت شیشه‌ای» است. شلیک حتی چند موشک به تاسیسات آب‌شیرین‌کن یا برج‌های دبی، می‌تواند اقتصاد این کشور را دهه‌ها به عقب براند.

۳. خشم ریاض: شکاف عمیق با عربستان سعودی می‌تواند به یک جنگ سرد اقتصادی و ژئوپلیتیک در درون شورای همکاری خلیج فارس منجر شود.

 

سخن پایانی و سوالی برای اندیشیدن:

 

امارات با مهارت یک بندباز حرفه‌ای در حال اجرای نمایش هجینگ است؛ اما طنابی که روی آن راه می‌رود هر روز باریک‌تر می‌شود. سوال استراتژیک امروز این نیست که آیا امارات متحد اسرائیل است یا خیر؛ سوال این است: آیا ابوظبی با این شرط‌بندی‌های متناقض و پرریسک، در حال تضمین بقای خود در نظم جدید جهانی است، یا دارد زیرساخت‌های شیشه‌ای خود را در مرکز یک طوفان بی‌رحم قرار می‌دهد؟

جنگ غرب آسیا؛ آمریکا، چین و روسیه چه بردند و چه باختند؟

 

تحلیلی بر سود و زیان قدرت‌های بزرگ در بحران ۲۰۲۵-۲۰۲۶

 

جنگ اخیر در غرب آسیا (فوریه ۲۰۲۶ تا کنون) نخستین رویارویی مستقیم و تمام‌عیار آمریکا و اسرائیل با ایران در نیم‌قرن اخیر بود. بیش از شصت روز درگیری، حملات موشکی به تأسیسات نفتی خلیج فارس و فلج شدن بخشی از ترانزیت انرژی، معادلات راهبردی منطقه را دگرگون کرده است. اما فراتر از این منطقه، جنگ اخیر دو پرسش اساسی را پیش روی تحلیلگران قرار داده است: آمریکا به عنوان هژمون مسلم نظام بین‌الملل، چقدر از این بحران آسیب دید؟ و چین و روسیه به عنوان رهبران خودخوانده جهان جنوب، چه سودها و ریسک‌هایی را متحمل شدند؟

این یادداشت، با تکیه بر نظریه سیکل قدرت و مفهوم استراتژیک هجینگ، تلاش می‌کند ترازنامه راهبردی این سه بازیگر کلیدی را تا اردیبهشت ۱۴۰۵ (آوریل-مه ۲۰۲۶) کالبدشکافی کند.

 

۱. آمریکا؛ هژمونی که ترک خورد، اما فرو نریخت

 

ضربه به اعتبار و هژمونی آمریکا در این بحران غیرقابل انکار است، اما نباید در ابعاد آن اغراق کرد. بیایید این آسیب را در سه سطح بسنجیم:

آسیب اول: فرسایش اعتبار به عنوان چتر امنیتی

این بحران نشان داد که آمریکا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد حفاظتی مطلق از متحدان خود در برابر حملات شبکه‌ای (موشکی و پهپادی) ارائه دهد. امارات با وجود استقرار پیشرفته‌ترین سامانه‌های پدافندی آمریکایی، آسیب دید. با این حال، استراتژی هجینگ متحدان عربی باعث نشد آن‌ها به سمت ایران چرخش کنند؛ بلکه برخی از آن‌ها به ائتلاف‌های امنیتی منطقه‌ای با اسرائیل نزدیک‌تر شدند. در نتیجه، اعتبار واشنگتن لکه‌دار شد، اما شبکه ائتلاف‌هایش فرو نریخت.

آسیب دوم: هزینه فرصت و اضافه‌بار راهبردی

آمریکا در حالی درگیر بحران غرب آسیا شد که ماشین جنگی‌اش در اوکراین درگیر بود و در شرق آسیا نیز رقابتی نفس‌گیر با چین داشت. این اضافه‌بار راهبردی، تاب‌آوری واشنگتن را به شدت آزمود. جابه‌جایی ناوهای هواپیمابر از اقیانوس آرام به خلیج فارس، به پکن فرصت داد تا در دریای جنوبی چین موضعی تهاجمی‌تر بگیرد. با این وجود، واشنگتن نشان داد هنوز قادر به مدیریت همزمان بحران‌هاست.

آسیب سوم: بحران مشروعیت و تله استاندارد دوگانه

جهان جنوب با صدای بلندتری نسبت به همیشه، آمریکا را به دوگانگی معیار متهم کرد. تضاد در رویکرد آمریکا قبال غزه/لبنان و اوکراین، به سلاحی لفاظانه در دست چین و روسیه در مجامع بین‌المللی تبدیل شد و قدرت نرم واشنگتن را به شدت فرسود. اما این آسیب نیز کشنده نبود، چرا که بلوک جنوب هنوز فاقد یک معماری جایگزین منسجم برای نظم جهانی است.

جمع‌بندی ترازنامه آمریکا: از نظر اعتبار اخلاقی و قدرت نرم ضربه جدی خورد، اما از نظر نظامی و ائتلاف‌سازی، ساختار بازدارندگی خود را با وجود تلفات حفظ کرد. ترک‌های هژمونی عمیق‌تر شده، اما ستون‌ها پابرجاست.

 

۲. چین؛ برنده محتاط و محاسبه‌گر

 

چین برخلاف روسیه، وارد بازی مستقیم نشد و ترجیح داد به عنوان یک تماشاگر فعال بیشترین سود را از این آشوب ببرد.

دستاوردهای پکن:

ارتقای پرستیژ دیپلماتیک: پکن با رهبری کمپین‌های آتش‌بس، خود را به عنوان یک قدرت مسئول در برابر آمریکای جنگ‌افروز معرفی کرد و روابط تجاری‌اش را با تمام طرفین درگیر حفظ نمود.

فرصت‌سازی در حیاط خلوت: تمرکز واشنگتن بر خلیج فارس، به چین اجازه داد تا نفوذ و حضور نظامی خود را در تایوان و دریای جنوبی چین تثبیت کند.

تسریع موتور دلارزدایی: ناامنی سوئیفت و مسیرهای سنتی، بهانه بی‌نقصی به چین داد تا استفاده از سیستم پرداخت و پترویوآن را گسترش دهد؛ تا جایی که شایعاتی مبنی بر تسویه قراردادهای نفتی زمان جنگ به یوآن به گوش می‌رسد.

آسیب‌پذیری‌ها و خطرات:

تله وابستگی انرژی: چین به شدت به نفت خلیج فارس وابسته است. ناامنی در تنگه هرمز، پاشنه آشیل اقتصاد چین است. حتی بزرگترین ارتش‌ها هم بدون انرژی فلج می‌شوند.

واگرایی درون جهان جنوب: رویکرد هند و نزدیکی بیشتر آن به آمریکا و اسرائیل نشان داد که رؤیای یک جهان جنوب یکپارچه تحت رهبری چین، توهمی بیش نیست.

سایه سنگین روسیه: حضور نظامی تهاجمی‌تر مسکو در خلیج فارس می‌تواند در بلندمدت نفوذ ژئواکونومیک چین را در منطقه به چالش بکشد.

جمع‌بندی ترازنامه چین: دیپلماسی و اقتصاد چین برنده‌ی این بازی بود، اما این سودها روی لبه‌ی تیغ قرار دارند. پکن هنوز برای تأمین امنیت انرژی خود به نظم آمریکایی در خلیج فارس متکی است و هژمونی مستقلی در آنجا ندارد.

 

۳. روسیه؛ قمارباز پرریسک و فرصت‌طلب

 

روسیه مستقیماً در این بحران ذی‌نفع نبود، اما به عنوان یک کاتالیزور، از هر شکافی برای تغییر موازنه بهره برد.

دستاوردهای مسکو:

تنفس مصنوعی در جبهه اوکراین: تغییر کانون توجه غرب از کی‌یف به تل‌آویو، باعث کاهش حمایت‌های تسلیحاتی از اوکراین شد و به ارتش خسته روسیه فرصت پیشروی داد.

تعمیق اتحاد با محور مقاومت: حمایت‌های اطلاعاتی و لجستیکِ غیرمستقیم مسکو از ایران، روابط دوجانبه را به سطح یک هم‌پیمانی راهبردی نزدیک کرد و به انزوای روسیه پایان داد.

بازاریابی تسلیحاتی در خلیج فارس: در غیاب چتر حمایتی مطلق آمریکا، روسیه با پیشنهاد فروش سامانه‌های پدافندی به کشورهای عربی، خود را به عنوان یک بازیگر توازن‌بخش نظامی در منطقه تثبیت کرد.

آسیب‌پذیری‌ها و خطرات:

ریسک گسترش جنگ: هرگونه سرریز بحران به قفقاز یا دریای سیاه، روسیه را که همین حالا هم درگیر جنگی فرسایشی است، در کابوس نبرد چندجبهه‌ای غرق خواهد کرد.

خلاء قدرت در اوراسیا: تمرکز روسیه بر غرب آسیا و اوکراین، حیاط خلوت این کشور در آسیای مرکزی را دودستی تقدیم نفوذ اقتصادی چین کرده است.

شکنندگی اقتصادی: اقتصاد تحریم‌زده روسیه تحمل شوک‌های جدید را ندارد و تداوم این وضعیت می‌تواند کشور را به لبه پرتگاه فروپاشی بکشاند.

جمع‌بندی ترازنامه روسیه: در کوتاه‌مدت یک برنده تاکتیکی بود، اما این دستاوردها با ریسک‌های موجودیتی گره خورده‌اند. وابستگی روزافزون به چین، بهای سنگین این قمار است.

 

۴. نمای نهایی؛ نظم در حال گذار

 

اگر بخواهیم ترازنامه نهایی و سود و زیان این سه قدرت بزرگ را در یک قاب کلی خلاصه کنیم، به تصویر روشنی از یک نظم در حال گذار می‌رسیم.

در این میان، آمریکا با یک تضعیف نسبی مواجه شده است. اصلی‌ترین دستاورد واشنگتن حفظ هسته سخت ائتلاف‌هایش بود، اما فرسایش اعتبار و اضافه‌بار راهبردی به عنوان پاشنه آشیل و خطری جدی برای آینده آن باقی مانده است.

در سوی دیگر، روسیه به یک سود شکننده دست یافت. مهم‌ترین دستاورد مسکو کاهش فشارهای غرب در جبهه اوکراین بود، اما این کشور با خطرات بزرگی چون فروپاشی اقتصادی و واگذاری نفوذ خود در اوراسیا به چین دست و پنجه نرم می‌کند.

در نهایت، چین را می‌توان برنده اصلی و البته محتاط این تحولات دانست. پکن موفق شد روند دلارزدایی را تسریع کرده و جایگاه خود را در شرق آسیا تثبیت کند، اما وابستگی حیاتی این کشور به امنیت تنگه هرمز، بزرگترین نقطه ضعف و خطری است که آینده این دستاوردها را تهدید می‌کند.

سخن آخر: هژمونی آمریکا مجروح شده، اما نمرده است. چین و روسیه هر دو سودهای تاکتیکی دشت کردند، اما در تله‌های ساختاری خود گرفتارند. جهان جنوب صدای بلندتری پیدا کرده، اما هنوز نتوانسته یک نظم مالی و امنیتی جایگزین را به جهان دیکته کند.

 

سؤال برای اندیشه:

 

با توجه به این ترازنامه، فکر می‌کنید در افق پنج سال آینده، کدام بازیگر بیشترین بهره‌برداری را از این گذار ژئوپلیتیک خواهد کرد؟ آیا ما به سمت یک جهان چندقطبی پایدار می‌رویم، یا یک هرج‌ومرج چندقطبی؟

نظرات تحلیلی خود را در بخش کامنت‌ها با من در میان بگذارید.

 

آسه‌آن و معمای امنیت انرژی؛ جنوب شرق آسیا در جستجوی تاب‌آوری

واکنش یک بلوک میانی به شوک‌های غرب آسیا

 

در روزهای پایانی آوریل ۲۰۲۶، وزرای انرژی کشورهای عضو آسه‌آن در نشستی ویژه در مانیل گرد هم آمدند. خروجی این نشست یک بیانیه مشترک بود که در نگاه اول فنی و تخصصی به نظر می‌رسد: تأکید بر «امنیت عرضه انرژی»، «تنوع‌بخشی به منابع»، و «تکمیل توافقنامه چارچوب آسه‌آن در مورد امنیت نفت (APSA)». اما در دل این عبارات فنی، یک نگرانی راهبردی عمیق نهفته است؛ نگرانی که ریشه در تحولات دور از مرزهای جغرافیایی آسه‌آن دارد: بحران غرب آسیا.

 

۱. چرا آسه‌آن امروز نگران است؟

 

آسه‌آن یکی از وابسته‌ترین بلوک‌های منطقه‌ای به امنیت مسیرهای دریایی حمل انرژی است. بیش از 60%60\%60% نفت وارداتی چین، ژاپن، کره جنوبی و خود کشورهای آسه‌آن از طریق تنگه هرمز و سپس تنگه ملاکا عبور می‌کند. این وابستگی شدید به خطوط دریایی، همان چیزی است که استراتژیست‌ها به آن «معمای مالاکا» (Malacca Dilemma) می‌گویند؛ پاشنه آشیلی که با هر گونه اختلال در غرب آسیا – چه حمله به تأسیسات نفتی و چه تنش در تنگه‌های راهبردی – مستقیماً زنجیره تأمین انرژی این منطقه را با شوک مواجه می‌کند.

تجربه جنگ اوکراین نیز درس مهمی به آسه‌آن داد: اروپا با وجود اتحاد سیاسی و اقتصادی، در برابر قطع انرژی روسیه آسیب‌پذیر بود. آسه‌آن اما ابزارهای بسیار کمتری برای مدیریت چنین بحرانی دارد. به همین دلیل، بیانیه اخیر را باید اعلام هشدار زودهنگام یک بلوک آسیب‌پذیر تفسیر کرد، نه یک اقدام صرفاً تشریفاتی.

 

۲. راهبرد آسه‌آن: هجینگ انرژی

 

آسه‌آن نمی‌تواند – و نمی‌خواهد – میان آمریکا و چین یکی را انتخاب کند. به همین دلیل، راهبرد آن در برابر تهدید امنیت انرژی، نوعی «هجینگ» (Hedging) است: توزیع ریسک و شرط‌بندی روی چند گزینه همزمان.

در کوتاه‌مدت، آسه‌آن به دنبال افزایش ذخایر استراتژیک نفت و انعقاد توافق‌های دوجانبه با تولیدکنندگان نفت و گاز (روسیه، آذربایجان، آمریکا و حتی برخی کشورهای آفریقایی) است. این توافق‌ها لزوماً به معنای وابستگی سیاسی نیست، بلکه یک اقدام احتیاطی در برابر نوسانات بازار است.

نکته قابل تأمل اینجاست که برای چین و روسیه، این تنوع‌بخشیِ آسه‌آن شمشیر دو لبه است؛ از یک سو کاهش وابستگی منطقه به غرب مطلوب آن‌هاست، اما از سوی دیگر، تمایل آسه‌آن به حفظ تعادل و عدم وابستگی متقابل، مانع از نفوذ کامل پکن و مسکو در این حیاط خلوت استراتژیک می‌شود.

در میان‌مدت، تنوع‌بخشی به منابع انرژی در دستور کار قرار دارد. سرمایه‌گذاری در انرژی خورشیدی، بادی و به‌ویژه واردات گاز طبیعی مایع (LNG) می‌تواند وابستگی به نفت خاورمیانه را کاهش دهد، هرچند این فرایند زمان‌بر است.

در سطح نهادی، تکمیل و اجرای توافقنامه چارچوب آسه‌آن در مورد امنیت نفت (APSA) مهم‌ترین ابزار است. در واقع، آسه‌آن تلاش دارد مدلی شبیه آژانس بین‌المللی انرژی (IEA) اما با مختصات بومی خود و به دور از سلطه غربی طراحی کند.

 

۳. آسه‌آن؛ بلوک میانی و نظم جدید

 

بیانیه اخیر آسه‌آن نه علیه غرب است، نه شرق. این بیانیه را نمی‌توان در چارچوب دوقطبی تقلیل‌گرایانه «جهان جنوب علیه غرب» تحلیل کرد. آسه‌آن به دنبال بازتعریف نظم از موضع «تهدید» نیست؛ بلکه می‌خواهد در نظم موجود، تاب‌آوری خود را افزایش دهد تا قربانی رقابت قدرت‌های بزرگ نشود.

این رویکرد، آسه‌آن را در زمره «بلوک‌های میانی» جای می‌دهد. در نظم جدید بین‌الملل، اگر قرار بر شکل‌گیری نظمی چندقطبی باشد، بلوک‌هایی مانند آسه‌آن می‌توانند قطب‌های خودگردان باشند، نه صرفاً دنباله‌روهای بی‌اراده‌ی بریکس یا غرب.

با این حال، یک تناقض استراتژیک وجود دارد: آسه‌آن برای تأمین امنیت انرژیِ فعلی خود به مسیرهای دریاییِ تحت حفاظت نظامی آمریکا نیاز دارد. تا زمانی که جایگزینی برای این چتر امنیتی وجود نداشته باشد، کفه ترازوی هجینگ آسه‌آن، ناگزیر به سمت معماری امنیتی واشنگتن سنگینی خواهد کرد.

 

۴. پیامد برای جهان جنوب و نظم بین‌الملل

 

موفقیت یا شکست آسه‌آن در ایجاد این تاب‌آوری، یک مطالعه موردی حیاتی برای سایر نقاط جهان جنوب است. اگر آسه‌آن بتواند بدون جانبداری استراتژیک، امنیت انرژی خود را تأمین کند، این الگو نشان می‌دهد که «جهان جنوب» یک بلوک ضدغربیِ یکپارچه نیست، بلکه شبکه‌ای از بلوک‌های خودگردان است که به صورت منعطف با نظم موجود تعامل می‌کنند.

اما اگر آسه‌آن در نخستین بحران عمده ناگزیر به پناه بردن به چتر امنیتی غرب شود، استراتژی هجینگ آن تضعیف شده و نظم غربی بازتولید می‌شود.

 

سؤال برای اندیشه:

 

آیا آسه‌آن می‌تواند الگویی برای یک «جهان جنوب خودگردان» ارائه دهد که نه تابع معماری امنیتی غرب باشد و نه تحت سیطره ژئواکونومیک شرق؟ یا وابستگی‌های زیرساختی، آن‌ها را در بزنگاه‌های بحران مجبور به انتخاب خواهد کرد؟

چین و روسیه در نظم جدید؛ شراکت راهبردی یا رقابت پنهان؟

تحلیلی بر دو رکن جهان جنوب و آینده ائتلاف پکن-مسکو

 

از زمانی که اصطلاح جهان جنوب به گفتمان غالب در محافل سیاسی و آکادمیک تبدیل شد، نام روسیه و چین همواره در کنار هم و به عنوان دو ستون اصلی این نظم نوظهور شنیده شده است. بریکس، سازمان همکاری شانگهای، دلارزدایی، و نهادسازی موازی همگی با پیشگامی یا حمایت جدی این دو کشور پیش رفته اند. اما آیا این هماهنگی تا ابد ادامه خواهد داشت؟ پاسخ کوتاه: نه لزوما.

در این نوشتار، به جای تکرار گزاره های رایج درباره محور شرق یا اتحاد استراتژیک بدون مرز، به سراغ شواهد و نشانه هایی می رویم که از واقعیتی کمتر رمانتیک و بیشتر عمل گرایانه حکایت دارند: شراکتی که با انگیزه های متفاوت، وزن نامتوازن، و چشم اندازی مبهم شکل گرفته است.

 

1. چرا این پرسش امروز مهم است؟


سه تحول هم زمان، آینده رابطه پکن و مسکو را در هاله ای از ابهام قرار داده است: نخست، جنگ اوکراین و تحریم های بی سابقه غرب علیه روسیه، وابستگی مسکو به چین را به شدت افزایش داده است. دوم، تنش های تجاری و فناوری چین با آمریکا، پکن را به سمت ائتلاف های جایگزین سوق می دهد، اما نه به بهای قطع ارتباط با اروپا و آمریکا. سوم، بحران اخیر در غرب آسیا در سال های 2025 و 2026 نشان داد که چین و روسیه همیشه در یک جبهه قرار نمی گیرند؛ مثلا روسیه مواضع تندتری علیه اسرائیل و آمریکا اتخاذ کرده، در حالی که چین لحنی محتاطانه تر و کمتر متعهدانه داشته است.

به عبارت دیگر، دوران لبخندهای دیپلماتیک رو به پایان است و پرسش از پایداری این ائتلاف، به یک پرسش راهبردی تبدیل شده است.

 

2. ابعاد شراکت؛ همکاری ضروری، نه عاشقانه


سه حوزه اصلی، چین و روسیه را امروز به هم گره زده است:

الف) انرژی و دلارزدایی:
چین بزرگ ترین خریدار نفت و گاز روسیه است. خط لوله قدرت سیبری-2 که در حال مذاکره است می تواند وابستگی امنیت انرژی چین را کاهش دهد و روسیه را از مشتریان اروپایی بی نیاز کند. همزمان، دو کشور در حال توسعه سازوکارهای پرداخت با ارزهای ملی یعنی یوآن و روبل و ترویج آن در میان دیگر اعضای بریکس هستند. این همکاری در سطح اقتصادی، سودمند و به نسبت پایدار است.

ب) نظامی و اطلاعاتی:
رزمایش های مشترک مثل وهمیه شرق-2024 و دریای مشترک-2025، فروش سامانه های اس-400 روسی به چین، و هماهنگی در فضای سایبری، چهره یک همپیمانی نظامی-امنیتی را تداعی می کند. اما یک خط قرمز روشن وجود دارد: چین تا امروز از فروش تسلیحات تهاجمی به روسیه برای جنگ اوکراین خودداری کرده است.

ج) دیپلماسی و نهادسازی:
چین و روسیه بارها در شورای امنیت وتوهای هماهنگ علیه قطعنامه های غربی داشته اند. در بریکس و سازمان همکاری شانگهای، معمولا یک بلوک رای دهی منسجم را شکل می دهند. با این حال، در موضوعاتی مانند بحران هسته ای کره شمالی یا آینده افغانستان، همیشه هماهنگ عمل نکرده اند.

این سه حوزه، شراکتی استراتژیک اما ابزاری را نشان می دهد، نه تحکیم شده بر پایه اعتماد عمیق.

 

3. شواهد رقابت پنهان؛ جایی که نور به تاریکی می خورد


رقابت پکن و مسکو آشکارا اعلام نمی شود، اما در رفتار و سیاست های بلندمدت آنها قابل تشخیص است:

آسیای مرکزی:
روسیه این منطقه را حیاط خلوت تاریخی خود می داند، اما ابتکار کمربند-راه چین و سرمایه گذاری های عظیم پکن در زیرساخت های قزاقستان، ازبکستان و ترکمنستان، به تدریج وزن چین را افزایش داده است. مسکو با نگرانی شاهد است که آستانا و تاشکند گاه بدون هماهنگی با کرملین، با پکن وارد معامله می شوند.

قطب شمال:
روسیه خود را قدرت مسلط قطب می داند. اما چین خود را کشوری نزدیک به قطب معرفی کرده و در پروژه های اکتشاف و ترانزیت دریایی سرمایه گذاری می کند. این رقابت هنوز به تقابل تبدیل نشده، اما پتانسیل اصطکاک بالایی دارد.

واکنش به جنگ اوکراین:
چین هرگز محکومیت رسمی روسیه را نپذیرفته، اما از اصطلاحاتی مثل احترام به تمامیت ارضی استفاده می کند که به طور ضمنی نگرانی از نقض حاکمیت اوکراین را بازتاب می دهد. پکن از ارسال کمک نظامی به مسکو خودداری کرده و روابط تجاری خود با اروپا را فدا نکرده است. این فاصله گذاری هوشمندانه، نوعی هجینگ است: چین روسیه را رها نمی کند، اما خود را نیز در آتش آن نمی سوزاند.

 

4. عدم تقارن وابستگی؛ روسیه نیازمند، چین محتاط


اگر بخواهیم رابطه را با یک عبارت کوتاه توصیف کنیم: روسیه به چین نیاز بیشتری دارد تا چین به روسیه.

در منطق چرخه قدرت، چین کشوری در حال صعود است که در حال توسعه دامنه نفوذ جهانی خود است، در حالی که روسیه قدرت بزرگی است که برای حفظ منزلت و نقش پیشین خود تقلا می کند. روسیه تحت تحریم های گسترده، بازار اروپا را از دست داده است. چین هم بازار محصولات روسی است، هم منبع کالاهای صنعتی و هم متحد دیپلماتیک. بدون پکن، فشار بر مسکو غیرقابل تحمل می شد.

اما چین در موقعیت معکوس قرار دارد: اقتصاد چین از تنوع شرکای تجاری برخوردار است. روسیه برای پکن یک شریک ضروری نیست؛ بلکه یک شریک مفید در شرایط خاص است. این عدم تقارن، به چین اهرم فشار می دهد. در بلندمدت، حفظ این توازن برای مسکو دشوار خواهد بود، مگر آنکه تحریم ها لغو شوند یا روسیه به سمت شرکای جنوب آسیا متنوع سازی کند.

 

5. آینده نگری: سه سناریو برای افق 2030

 

سناریوی اول، ادامه همکاری محتاطانه:
محتمل ترین گزینه. چین و روسیه به همکاری در سطح اقتصادی و دیپلماتیک ادامه می دهند، اما از اتحاد نظامی رسمی اجتناب می کنند. رقابت های نهفته کنترل شده باقی می ماند.

سناریوی دوم، واگرایی تدریجی:
اگر جنگ اوکراین پایان یابد و تحریم ها به تدریج لغو شوند، روسیه ممکن است تمایل به بازگشت به اروپا پیدا کند. چین نیز ممکن است برای جلب نظر غرب در موضوعات تجاری، فاصله بیشتری با مسکو بگیرد. این سناریو به معنای پایان جهان جنوب نیست، اما به معنای جهان جنوب بدون هژمون خواهد بود.

سناریوی سوم، اتحاد تنگاتنگ و رویارویی با غرب:
در صورت تشدید فاجعه بار درگیری ها مثلا در تایوان، چین و روسیه ممکن است به سمت اتحاد نظامی آشکار حرکت کنند. این سناریو کم احتمال ترین و در عین حال خطرناک ترین گزینه است.

جمع بندی: شراکتی که باید زیر ذره بین ماند
ائتلاف چین و روسیه امروز قدرتمند به نظر می رسد. اما این قدرت ریشه در ضعف های مشترک دارد نه یک چشم انداز مشترک مثبت. روسیه در موقعیت وابسته و چین در موقعیت محتاط ترین بازیگر قرار دارد.

تا زمانی که غرب به عنوان یک تهدید مشترک تعریف می شود، این ائتلاف دوام خواهد آورد. اما جهان جنوب، بر خلاف تصور رایج، یک اتحاد عاطفی نیست؛ یک ائتلاف علیه وضع موجود است. و ائتلاف های از جنس علیه همیشه شکننده تر از ائتلاف های مبتنی بر برای هستند.

 

سؤال برای اندیشه


به نظر شما، کدام عامل بیشترین تأثیر را در آینده این رابطه خواهد داشت: سیاست های آمریکا، تحولات داخلی روسیه، یا رشد اقتصادی و اهداف جهانی چین؟