چهارراه؛ جای برخورد چهار جهان انسانی؛ تحلیل و روایت

تحلیل سیاسی · یادداشت‌های پایان‌نامه · نوشته‌های یک نویسنده · انسان در تاریخ و فلسفه

نشست دهلی‌نو و معمای بریکس پلاس

وقتی «جهان جنوب» در آزمون اجماع به چالش کشیده می‌شود

 

در روزهای ۲۳ و ۲۴ آوریل ۲۰۲۶، دهلی‌نو میزبان نشست معاونان وزیران خارجه و فرستادگان ویژه کشورهای عضو بریکس پلاس بود؛ قالبی که قرار است به این نهاد امکان دهد صدای گسترده‌تر «جهان جنوب» را در نظام بین‌الملل بازتاب دهد. نشست در فضایی برگزار شد که تنش‌ها و سناریوهای مختلف درباره آینده امنیت در غرب آسیا در کانون توجه افکار عمومی و نهادهای بین‌المللی قرار داشت. از بریکس – به‌ویژه با عضویت بازیگران مهمی همچون چین، هند، برزیل، روسیه، ایران، امارات و دیگر اقتصادهای نوظهور – انتظار می‌رفت دست‌کم یک بیانیه مشترک حداقلی درباره اصول کلی خود در قبال بحران‌های منطقه‌ای منتشر کند.

اما خروجی رسمی نشست، نه «بیانیه مشترک» بلکه «خلاصه رئیس جلسه» بود؛ قالبی که معمولاً زمانی به کار می‌رود که اعضا نتوانسته‌اند روی متن واحد و الزام‌آوری توافق کنند. این تفاوت ظاهراً کوچک، در واقع نشانه یک شکاف مهم است: ناتوانی در تولید اجماع رسمی، حتی در سطح اصول کلی. در این نوشتار، با تمرکز بر این نشست و جایگاه بریکس پلاس، چند نکته تحلیلی درباره محدودیت‌های «جهان جنوب» به‌عنوان یک بلوک منسجم بررسی می‌شود.

 

۱. بریکس و افسانه «جهان جنوبِ همگن»

در سال‌های اخیر، بریکس خود را به‌عنوان یکی از نمادهای اصلی «جهان جنوب» و بازتعریف نظم بین‌الملل معرفی کرده است. ادبیات رسمی و رسانه‌ای پیرامون این نهاد اغلب بر این محور می‌چرخد که جهان جنوب از نهادهای غرب‌محور ناراضی است، بنابراین بریکس و ساختارهای مشابه می‌توانند جایگزین یا مکمل نهادهای موجود شوند، و به‌مرور زمان نظمی «چندقطبی» یا دست‌کم کمتر غرب‌محور شکل خواهد گرفت.

اما نشست دهلی‌نو به‌خوبی نشان داد که «جهان جنوب» یک بلوک همگن نیست. در عمل، وقتی پای یک بحران امنیتی واقعی یا حتی یک سناریوی جدی منطقه‌ای به میان می‌آید – به‌ویژه در غرب آسیا – منافع ملی، محاسبات تهدید و حساسیت‌های امنیتی اعضای بریکس به‌شدت از هم فاصله می‌گیرد. این شکاف باعث می‌شود زبان مشترک در موضوعات اقتصادی و نهادی نسبتاً آسان باشد، اما در موضوعات امنیتی و ژئوپلیتیک، حتی یک بیانیه حداقلی و غیرالزام‌آور هم دشوار شود. در نتیجه، شعار «بازتعریف نظم بین‌الملل توسط جنوب جهانی» تا زمانی که این کشورها نتوانند بر سر بحران‌های منطقه‌ای خودشان گفت‌وگو و تفاهم تولید کنند، بیشتر خواسته‌ای سیاسی است تا یک واقعیت بالفعل نهادی.

 

۲. ایران و امارات؛ شکاف درون‌گروهی در بریکس پلاس

یکی از ابعاد مهم بریکس پلاس، عضویت ایران و امارات در کنار هم است؛ دو بازیگر کلیدی خلیج فارس که هم‌زمان رقابت‌ها و اختلافات امنیتی و ژئوپلیتیک دارند و در عین حال در بسیاری از روندهای اقتصادی و انرژی به هم گره خورده‌اند. در هر سناریوی تنش‌زای منطقه‌ای – حتی اگر به سطح جنگ مستقیم نرسد – این دو کشور در دو سوی طیف تهدید و امنیت قرار می‌گیرند. درک متفاوت آن‌ها از نقش آمریکا در معادلات خلیج فارس، رابطه با اسرائیل، و تعریف «تهدید اصلی» به‌طور طبیعی به تفاوت در مواضع دیپلماتیکشان در قالب بریکس پلاس نیز سرریز می‌کند.

به زبان ساده، وقتی کشوری مانند امارات در شبکه‌ای از شراکت‌های امنیتی با آمریکا و برخی کشورهای غربی و منطقه‌ای قرار دارد و ایران از زاویه‌ای متفاوت و عمدتاً انتقادی به این ساختار نگاه می‌کند، یافتن زبان مشترک درباره بحران‌های امنیتی منطقه‌ای به‌شدت پیچیده می‌شود. نتیجه عملی چنین وضعیتی چیست؟ بریکس پلاس در پرونده‌هایی که ایران و امارات در آن ذی‌نفع مستقیم و در دو سوی معادله هستند، به‌سختی می‌تواند از حد کلی‌گویی فراتر برود. هرگونه متن مشترک اگر بخواهد برای همه قابل‌قبول باشد باید آن‌قدر خنثی و کلی باشد که ارزش راهبردی‌اش پایین بیاید. و در مواردی مانند نشست دهلی‌نو، حتی همین سطح از متن مشترک هم حاصل نمی‌شود و خروجی به «خلاصه رئیس جلسه» تقلیل پیدا می‌کند. این پدیده را می‌توان نوعی «شکاف درون‌گروهی» در بریکس پلاس دانست؛ شکافی که مستقیماً از تضادهای منطقه‌ای و امنیتی میان اعضا سرچشمه می‌گیرد.

 

۳. هند و استراتژی «هجینگ»؛ قدم زدن روی چند ریل هم‌زمان

هند در سال‌های اخیر یکی از نمونه‌های کلاسیک هجینگ در سیاست خارجی بوده است: هم‌زمان تعامل نزدیک با غرب (به‌ویژه از طریق قالب‌هایی مانند کواد) و همکاری با ساختارهایی همچون بریکس و سازمان همکاری شانگهای. در پرونده‌های حساس، دهلی‌نو معمولاً تلاش می‌کند از اتخاذ مواضع بسیار تند و یک‌سویه خودداری کند، زبان دیپلماتیک را به سمت مفاهیم عام‌تری مانند «خویشتنداری»، «کاهش تنش» و «حفظ ثبات» ببرد، و در عین حال تصویر خود را به‌عنوان بازیگری مستقل و متوازن حفظ نماید.

در چنین چارچوبی، تلاش برای تعدیل واژگان در هر گونه متن مشترک – مثلاً استفاده از عباراتی مثل «قدرت اشغالگر» به‌جای نام مشخص یک بازیگر، یا تأکید بر اصول کلی بدون اشاره مستقیم به طرف‌های درگیر – بخشی از همین منطق هجینگ است. حتی تکذیب رسمی برخی گزارش‌ها از سوی دهلی‌نو را نیز می‌توان در همین چارچوب فهمید: هند نمی‌خواهد در یک مناقشه حساس، در نگاه هیچ‌یک از طرف‌ها «کاملاً صف‌بسته» دیده شود. این رفتار در ظاهر ممکن است به «ابهام» یا «احتیاط بیش از حد» تعبیر شود، اما در سطح راهبردی، برای کشوری که هم‌زمان به انرژی و بازارهای خلیج فارس نیاز دارد، روابط عمیقی با غرب و به‌ویژه آمریکا ایجاد کرده، و در بریکس نیز نقش پررنگی دارد، هجینگ نوعی ضرورت ساختاری است. نشست دهلی‌نو نمونه دیگری بود که نشان داد هند چگونه تلاش می‌کند این تعادل را حفظ کند.

 

 ۴. خلاصه رئیس جلسه»؛ نشانه‌ای از ضعف نهادی و محدودیت اجماع‌سازی

در دیپلماسی چندجانبه، خروجی نشست‌ها از نظر فرم حقوقی و سیاسی اهمیت زیادی دارد. تفاوت میان «بیانیه مشترک» و «خلاصه رئیس جلسه» صرفاً یک تفاوت ظاهری نیست. بیانیه مشترک یعنی متن محصول توافق رسمی همه اعضاست و معمولاً به این معناست که همه اعضا حداقل با کلیات متن همراه‌اند و متن می‌تواند بعدها به‌عنوان مرجع موضع رسمی نهاد مورد استناد قرار گیرد. در مقابل، «خلاصه رئیس جلسه» بیشتر یک گزارش تفسیری است: رئیس جلسه آن را تنظیم می‌کند و لزوماً اجماع کامل روی تک‌تک بندهای آن وجود ندارد؛ بلکه بیشتر بازتاب «فضای کلی بحث‌ها» و «درک میزبان از جمع‌بندی» است.

اینکه نشست دهلی‌نو در سطح معاونان وزیر خارجه به «خلاصه رئیس» ختم شد، نشانه‌ای از محدودیت سازوکارهای اجماع‌سازی در بریکس پلاس، به‌خصوص در موضوعات امنیتی و بحران‌های منطقه‌ای، و نیز شکاف میان تصویر بیرونی بریکس به‌عنوان «آلترناتیو نهادهای غربی» و واقعیت درونی آن به‌عنوان مجموعه‌ای از کشورها با منافع متعارض است. به‌عبارت دیگر، این رویداد شواهدی به دست می‌دهد علیه این تصور ساده‌انگارانه که «نهادهای جنوب به‌سرعت جایگزین نهادهای غربی خواهند شد». حداقل در کوتاه‌مدت، بریکس بیشتر یک سکوی هماهنگی و گفت‌وگوست تا یک سازمان امنیتی منسجم با توان اتخاذ مواضع مشترک در بحران‌ها.

 

 ۵. اعضای بریکس در فازهای متفاوت چرخه قدرت

برای فهم رفتار متفاوت اعضای بریکس، می‌توان از تصویر ساده «چرخه قدرت» استفاده کرد، بدون آنکه وارد نظریه‌پردازی پیچیده شویم. کشورهای کلیدی این بلوک در وضعیت‌های متفاوتی قرار دارند: هند در فاز صعود اقتصادی و تثبیت خود به‌عنوان قدرت بزرگ آسیایی و نیازمند روابط همزمان با غرب، روسیه، خلیج فارس و شرق آسیاست. چین در موقعیت یک قدرت بزرگ با اوج نسبی، درگیر رقابت راهبردی با آمریکا و نیازمند ثبات پیرامونی برای حفظ رشد و ابتکارهایی مانند «کمربند و راه». ایران در فاز بازیابی پس از تحریم‌ها و تلاش برای بازتعریف جایگاه خود در اقتصاد منطقه‌ای و نظام امنیتی خلیج فارس. امارات یک بازیگر کوچک‌تر اما بسیار فعال، با اقتصاد خدمات‌محور که در شبکه‌ای از روابط امنیتی، مالی و تکنولوژیک با غرب و منطقه تنیده شده است.

این تفاوت فازها باعث می‌شود «تهدید اصلی» از نگاه هر کشور متفاوت باشد، اولویت‌ها و درجه ریسک‌پذیری با هم نخواند، و تصویر مطلوب از نظم منطقه‌ای و جهانی نیز یکسان نباشد. وقتی بحران یا سناریوی تنش‌زا مستقیماً به «خانه» این کشورها نزدیک می‌شود – یعنی غرب آسیا، خلیج فارس، امنیت انرژی و مسیرهای دریایی – این تفاوت فازها به اختلاف در موضع‌گیری و اقدام جمعی تبدیل می‌شود. به همین دلیل، انتظار اینکه بریکس پلاس در چنین شرایطی به‌سادگی موضع مشترک قوی بگیرد، انتظاری غیرواقع‌بینانه است.

 

جمع‌بندی: جهان جنوب، شعار یا واقعیت نهادی؟

نشست دهلی‌نو یک پیام روشن و در عین حال پیچیده دارد: «جهان جنوب» به‌عنوان یک مفهوم سیاسی و رسانه‌ای وجود دارد، اما به‌عنوان یک بلوک نهادی منسجم در مدیریت بحران‌های امنیتی، هنوز شکل نگرفته است. در این تصویر، ایران و امارات در برخی پرونده‌های منطقه‌ای به‌مثابه دو نقطه گسل در درون بریکس عمل می‌کنند. هند تلاش می‌کند با استراتژی هجینگ، روابطش با غرب و جنوب را توأمان حفظ کند. چین، روسیه و دیگر اعضا نیز هر یک با اولویت‌های خاص خود، به‌دنبال تبدیل بریکس به ابزاری برای تقویت موقعیتشان در نظام بین‌الملل هستند، نه الزاماً ایجاد یک بلوک کاملاً متحد.

اگر بریکس نتواند در بحران‌های حساس – به‌ویژه آن‌هایی که اعضایش در آن ذی‌نفع مستقیم‌اند – سازوکارهای کارآمدی برای اجماع‌سازی حداقلی ایجاد کند، شعار «بازتعریف نظم بین‌الملل توسط جنوب جهانی» در خطر تبدیل شدن به یک گفتمان خوش‌صدا اما کم‌عمق قرار می‌گیرد. نکته کلیدی شاید این باشد: پیش از آنکه «جهان جنوب» بتواند نظم جهانی را بازتعریف کند، باید بتواند با خودِ جهان جنوب به تفاهم برسد.

 

سؤال برای فکر کردن  


در پرتو تجربه نشست دهلی‌نو، می‌توان پرسید: آیا بریکس پلاس در سال‌های آینده خواهد توانست سازوکارهای نهادی مؤثرتری برای مدیریت اختلافات درونی – به‌ویژه در پرونده‌های امنیتی – ایجاد کند؟ یا تنوع منافع، فازهای متفاوت چرخه قدرت، و شکاف‌هایی مانند ایران–امارات در عمل این نهاد را به یک باشگاه گفت‌وگو بدون قدرت اجماع‌سازی در بحران‌ها تبدیل خواهد کرد؟ پاسخ به این سؤال، تا حد زیادی آینده بریکس پلاس را به‌عنوان بازیگر مؤثر در نظم بین‌الملل تعیین می‌کند.

 

 

جهان جنوب از کجا آمد؟ داستان یک مفهوم ۷۰ ساله

از باندونگ ۱۹۵۵ تا بریکس پلاس ۲۰۲۵

 


این روزها عبارت «جهان جنوب» مدام از زبان تحلیلگران سیاسی، مقامات چین و روسیه و حتی رهبران کشورهای تازه‌عضو بریکس شنیده می‌شود. اما این مفهوم از کجا آمد و چگونه به یکی از کلیدی‌ترین واژگان سیاست بین‌الملل تبدیل شد؟

برای فهم این موضوع، باید سفری کوتاه به تاریخ داشته باشیم و نشان دهیم که «جهان جنوب» یک برچسب جغرافیایی نیست، بلکه یک داستان سیاسی ۷۰ ساله است.

 

کنفرانس باندونگ (۱۹۵۵): طلیعه‌ی یک همگرایی
سال ۱۹۵۵، در شهر باندونگ اندونزی، رهبران ۲۹ کشور آسیایی و آفریقایی که بسیاری از آنها تازه از یوغ استعمار آزاد شده بودند، گرد هم آمدند. سران کشورهایی مثل هند، اندونزی، مصر و چین در این اجلاس شرکت داشتند تا درباره سرنوشت مشترکشان گفت‌وگو کنند.

در آن سال‌ها، جهان به دو بلوک شرق و غرب تقسیم شده بود و هر کشور تازه‌استقلال‌یافته‌ای مجبور بود خود را با یکی از این دو قطب همسو کند. اما رهبران باندونگ راه سومی را انتخاب کردند. آنها اعلامیه‌ای ده ماده‌ای صادر کردند که بر احترام به حاکمیت ملی، عدم تجاوز، عدم مداخله در امور داخلی و حل مسالمت‌آمیز اختلافات تأکید داشت. مهم‌تر از همه، آنها مخالفت خود را با استعمار کهنه و نو اعلام کردند و بدین‌ترتیب سنگ بنای یک «وجدان جمعی» را گذاشتند. این نهضت بعدها «جنبش عدم تعهد» نام گرفت.

 

جنبش عدم تعهد و رویای یک نظم نوین
باندونگ، زمینه‌ساز شکل‌گیری رسمی جنبش عدم تعهد در سال ۱۹۶۱ در بلگراد بود. بنیان‌گذاران اصلی این جنبش، شخصیت‌های برجسته‌ای چون جواهر لعل نهرو (هند)، جمال عبدالناصر (مصر)، یوسیپ بروز تیتو (یوگسلاوی) و سوکارنو (اندونزی) بودند.

این کشورها که خود را از قطب‌بندی جنگ سرد کنار کشیده بودند، به‌زودی متوجه شدند که استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی کامل نیست. آنها دریافتند که حتی پس از پایان یافتن استعمار رسمی، پای «استعمار نو» در نظام اقتصادی جهان گشوده شده است. آنها احساس می‌كردند كه تحت سلطهٔ یک نظام اقتصادی ناعادلانه قرار دارند که توسط و برای کشورهای ثروتمند غربی طراحی شده است.

این احساس تبعیض، آنها را به ارائهٔ یک خواستهٔ بنیادین سوق داد. سال ۱۹۷۴ مجمع عمومی سازمان ملل با فشار کشورهای جنوب، «اعلامیهٔ تشکیل نظم اقتصادی جدید بین‌المللی» را تصویب كرد. این نظم جدید خواستار ایجاد یک اقتصاد جهانی مبتنی بر برابری و منصفانه بود. اما این رویاها در برابر مقاومت قدرت‌های بزرگ غربی رنگ باخت. در مجموع، جنبش عدم تعهد با وجود داشتن بیش از ۱۲۰ عضو در اوج خود، فاقد قدرت اقتصادی و نظامی لازم برای تحقق مطالباتش بود.

 

خاموشی بزرگ (۱۹۹۰-۲۰۰۸): فروپاشی شوروی و سلطهٔ بی‌چون و چرای غرب
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و پایان جنگ سرد، نظم بین‌الملل با یک قدرت مسلط و یک ایدئولوژی غالب روبه‌رو شد. در این جو، شور و شوق دهه‌های قبل برای استقلال و نظم عادلانهٔ جهانی فروکش کرد. جنبش عدم تعهد و رویای نظم اقتصادی جدید بین‌المللی عملاً به حاشیه رانده شدند و فضا برای نفوذ نظم لیبرال-غربی هموار گردید. مفاهیمی چون «پایان تاریخ» و «جهانی‌شدن» جای «جنوب» و «نظم نوین» را گرفت. اما این دوران خاموشی، بذرهای یک خیزش دوباره را نیز در خود می‌پروراند.

بریکس و بیداری جدید (۲۰۰۹): از اقتصاد تا سیاست
سال ۲۰۰۹، گروه بریکس (برزیل، روسیه، هند و چین) در یکاترینبورگ روسیه متولد شدند. آنها با درک ضعف‌های رویکرد صرفاً سیاسیِ عدم تعهد، رویکرد تازه‌ای را اتخاذ کردند: نهادسازی موازی. اوج این رویکرد، تأسیس «بانک توسعه جدید» در سال ۲۰۱۴ بود. هدف این بانک، رقابت با نهادهای مالی سنتی غرب و تأمین مالی پروژه‌های زیربنایی در کشورهای جنوب بود.

گروه بریکس از آن پس به محملی برای مطالبات به‌حق کشورهای در حال توسعه مبدل شد و مسائل «جنوب» را با زبانی عاری از تقابل‌های ایدئولوژیک گذشته مطرح کرد. امروز، بریکس به بنیان همکاری‌های جنوب جهانی تبدیل شده و خواهان اصلی بازنگری در ساختارهای نظم قدیم است.

 

بریکس پلاس و گفتمان جدید: «ما در برابر آنها»
اما تحول عظیم در نشست ژوهانسبورگ در سال ۲۰۲۳ رقم خورد؛ جایی که بریکس تصمیم گرفت برای نخستین بار، اعضای خود را گسترش دهد. شش کشور ایران، عربستان سعودی، امارات، مصر، اتیوپی و آرژانتین به این باشگاه دعوت شدند و از آغاز سال ۲۰۲۴ به آن پیوستند.

این گسترش تاریخی، بریکس را از یک باشگاه اقتصادی-سیاسیِ پنج عضو به یک ائتلاف قدرتمند ژئوپلیتیک با یازده عضو تبدیل کرد. حالا دیگر بحث فقط بر سر اصلاح تجارت نبود، بلکه هدف ایجاد یک نظام مالی موازی بود. دلارزدایی از طریق وام‌دهی به ارزهای محلی، توسعهٔ جایگزین‌های سوئیفت و بحث از ارز مشترک بریکس، دستور کار جدید است. رهبران خود بریکس این مسیر را ادامه «روح باندونگ» می‌دانند.

دو جنگ بزرگ جاری و روی کار آمدن مجدد دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵، این نقش را تشدید کرده‌اند. جنگ اوکراین شكاف عمیق میان غرب و بقیهٔ جهان را نمایان کرد و اثبات نمود که «جنوب» یک کلون از سیاست‌های واشنگتن نیست. هم‌زمان، سیاست تهاجمی ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش با استفاده گسترده از ابزار تحریم‌های ثانویه، کشورهای جنوب را متقاعد كرد که برای مصون ماندن از فشار غرب، باید هرچه‌سریع‌تر نهادهای مستقلی را تقویت كنند. در چنین فضایی، «جهان جنوب» دیگر یک هویت اقتصادی، بلكه به يك بيانيهٔ ضدهژمونيک تبديل می‌شود؛ یک برچسب هویتی اعتراضی.

تحلیل نهایی: سرانجام موفقیت یا عدم موفقیت این کنفرانس‌ها؟
ارزیابی موفقیت این کنفرانس‌ها باید دووجهی باشد. از حیث نمادین و گفتمانی، باندونگ و عدم تعهد موفقیتی تاریخی داشتند: آنها صدای میلیاردها انسانِ حاشیه‌نشین را به مرکز سیاست جهان آوردند و ثابت کردند که «جهان سوم» یک بلوک اخلاقی-سیاسی مستقل است. اما از حیث عملی و ساختاری، این جنبش‌ها ناکام ماندند؛ چون نتوانستند وابستگی اقتصادی جنوب به شمال را قطع کنند و نظام برتون وودز (نظام مالی بین‌المللی تحت سلطه دلار) را به چالش بگیرند. بریکس اما یک نوآوری کلیدی دارد: قدرت اقتصادی ملموس (تولید ناخالص داخلیِ اعضا از G7 فراتر رفته) و نهادسازی موازی (بانک توسعه جدید، کریدورهای انرژی، دلارزدایی). با این حال، موفقیت نهایی بریکس در گرو حل تناقض درونی آن است: آیا کشوری مثل عربستان که متحد نظامی آمریکاست، واقعاً خواهان فروپاشی نظم لیبرال است؟ به نظر من، جهان جنوب امروز در «نقطه عطف» قرار دارد؛ یا به یک بازیگر ساختاری تبدیل می‌شود یا به همان بلاغت توخالی دهه‌های پیشین بازمی‌گردد.

 

سؤال برای شما
از باندونگ تا بریکس، یک خط روایی واضح به چشم می‌خورد: گذار از «عدم تعهد» منفعل به «بازتعریف نظم» فعال. آیا این ائتلاف جدید می‌تواند بر تناقض‌های داخلی خود غلبه کند؟ شما چه فکر می‌کنید؟ «جهان جنوب» یک واقعیت استراتژیک است یا یک برچسب گذرا؟ نظرات خود را با من در میان بگذارید.
 

چهارراه؛ جایی برای سیاست، پژوهش، داستان و اندیشیدن

یادداشت اول از یک کارشناس ارشد روابط بین‌الملل: چرا این وبلاگ را راه انداختم؟
 

 

به نام خداوند علم و آگاهی.

 

من حمید نقوی‌پور هستم، دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل در دانشگاه شهید بهشتی تهران.

چند ماهی است روی پایان‌نامه‌ام کار می‌کنم با موضوعی که واقعاً به آن اعتقاد دارم: جهان جنوب چگونه در حال بازتعریف نظم بین‌الملل است؟ با تمرکز ویژه روی دو بازیگر کلیدی یعنی روسیه و چین.

اما یک مشکل داشتم: احساس می‌کردم ایده‌هایم در ذهنم درگیر و مبهم هستند. استاد راهنمایم به من پیشنهاد جالبی داد: «یک وبلاگ درست کن و هر هفته یک یادداشت تحلیلی کوتاه بنویس. بگذار دیگران هم نقدت کنند.»

این وبلاگ، چهارراه، حاصل همان پیشنهاد است. اما خیلی زود فهمیدم نمی‌خواهم فقط بنویسم از پایان‌نامه. می‌خواهم چهار جهان را اینجا به هم برسانم: تحلیل سیاسی، یادداشت‌های پایان‌نامه، نوشته‌های یک نویسنده، و یادآوری خود انسان در دل تاریخ و فلسفه. چهارراه، جای برخورد همین چهار جهان است.

 

پایان‌نامه‌ام در یک نگاه

نظم لیبرال بین‌المللی که پس از جنگ سرد با رهبری آمریکا شکل گرفت، امروز دچار بحران‌های عمیقی شده است: جنگ اوکراین، تحریم‌های ثانویه، شکست در مدیریت همه‌گیری، نابرابری اقتصادی، و سیاست خارجی تهاجمی ترامپ در دوره دوم (۲۰۲۵-۲۰۲۹). همه اینها دست به دست هم داده‌اند تا مشروعیت و کارآمدی نهادهای غربی زیر سؤال برود.

در همین فضاست که مفهومی به نام «جهان جنوب» از یک برچسب صرفاً جغرافیایی-اقتصادی به یک گفتمان هویتی و سیاسیِ ضد هژمونیک تبدیل می‌شود.

پایان‌نامه من تلاش می‌کند به این پرسش پاسخ دهد: آیا روسیه و چین در چارچوب جهان جنوب، مکمل یکدیگر هستند یا رقابت‌های پنهانی دارند؟ و این تعامل چه تأثیری بر گذار به نظم جدید بین‌الملل (چندقطبی) خواهد گذاشت؟

بازه زمانی تحقیق از نشست تاریخی بریکس در ژوهانسبورگ (۲۰۲۳) که تصمیم به گسترش اعضا گرفت، تا پایان دوره دوم ترامپ در ۲۰۲۹ را شامل می‌شود. چرا که سیاست خارجی تهاجمی واشنگتن یکی از شتاب‌دهنده‌های اصلی گفتمان جهان جنوب است.

 

چرا این وبلاگ را می‌نویسم؟

چهار هدف شخصی دارم: اول، برای نظم فکری خودم. وقتی مجبوری یک تحلیل را در هزار کلمه ساده و منظم بنویسی، ایرادات استدلالت را می‌بینی. دوم، برای گرفتن بازخورد زودهنگام از استاد و دیگران. سوم، برای ساختن یک نمونه‌کار حرفه‌ای برای دکتری یا شغل. و چهارم، برای تمرین نویسندگی خلاق؛ چون داستان و رمان هم می‌نویسم و اینجا جایی است که می‌توانم نوشته‌هایم را بدون ترس از قضاوت آکادمیک محک بزنم.

 

چه چیزهایی در این وبلاگ منتشر می‌شود؟

در بخش پایان‌نامه، برنامه دارم این موضوعات را پوشش بدهم: تبارشناسی «جهان جنوب» از جنبش عدم تعهد تا بریکس پلاس، روسیه و گفتمان ضد هژمونیک از اوکراین تا قفقاز، چین و ابتکار کمربند-راه به‌مثابه نظم‌سازی موازی، تأثیر ترامپ و تحریم‌های ثانویه بر انسجام جهان جنوب، و در نهایت بررسی همگرایی و واگرایی روسیه و چین.

علاوه بر اینها، گاهی مرور منابع کلیدی (کتاب و مقاله)، نقد یک نظریه، و گزارش پیشرفت کار خواهم نوشت. و در کنار همه اینها، داستان‌های کوتاه، قطعه‌های روایی، و تأملاتی درباره فلسفه و تاریخ منتشر خواهم کرد.

 

یک خواهش از شما

اگر دانشجوی روابط بین‌الملل، پژوهشگر، نویسنده، یا حتی یک خواننده‌ی کنجکاو هستید، لطفاً کمکم کنید تا بهتر فکر کنم. یک سؤال ساده، یک نقد کوچک، یک منبع جدید – همین‌ها می‌توانند مسیر تحلیل مرا تغییر دهند.

در بخش نظرات به من بگویید: کدام بخش از این پروژه برایتان مبهم است؟ چه نظریه یا رویدادی را حتماً باید اضافه کنم؟ تجربه خودتان از نوشتن پایان‌نامه یا نویسندگی چه بوده است؟

چهارراه، جای برخورد چهار جهان است. خوش آمدید.