چهارراه؛ جای برخورد چهار جهان انسانی؛ تحلیل و روایت

تحلیل سیاسی · یادداشت‌های پایان‌نامه · نوشته‌های یک نویسنده · انسان در تاریخ و فلسفه

از امواج خلیج فارس تا راهروهای شورای امنیت!

مقدمه: وقتی دریا جواب نمی‌دهد، دست به قلم می‌شویم!

 

تصور کنید در یک مشاجره‌ی سنگین خیابانی، رقیب شما با تمام تجهیزاتش به میدان آمده است. شما نه تنها زیر بار این فشار مقاومت می‌کنید، بلکه مسیرها و کوچه‌پس‌کوچه‌های جدیدی برای دور زدن او و رسیدن به مقصد پیدا می‌کنید. رقیب که می‌بیند زره‌پوش‌ها و ناوگانش در میدان عمل کارایی خود را از دست داده‌اند، ناگهان مسیرش را کج می‌کند، می‌دود سمت کلانتری محل و با صدایی بلند فریاد می‌زند: «این آدم امنیت محله را به خطر انداخته، مهارش کنید!»

این دقیقاً همان نمایشِ کمدی-تراژیکی است که این روزها ایالات متحده آمریکا در صحن دایره‌ای شورای امنیتِ سازمان ملل روی صحنه برده است. وقتی ائتلاف‌ها و محاصره‌های دریایی در آب‌های خلیج فارس و دریای سرخ با بن‌بست مواجه شد و از سوی دیگر، قطارهای باریِ ائتلاف‌های شرقی مسیرهای خشکی را یکی پس از دیگری باز کردند، واشنگتن تصمیم گرفت زمین بازی را عوض کند. آن‌ها به نیویورک رفتند تا جلوی دوربین‌های دنیا و با استفاده از چکش چوبی شورای امنیت، ایران را به عنوان مقصر اصلی ناامنی اقتصاد جهانی معرفی کنند.

 

 فصل اول: جادوی سیاه «فصل هفتم» و چکِ سفید امضا

 

بیایید ماجرا را از زیر ذره‌بین حقوقی نگاه کنیم. آمریکا با همراهی بحرین (به عنوان ویترین و توجیه‌گر منطقه‌ای) و چند متحد دیگر، یک قطعنامه ۲۰ بندی روی میز گذاشته‌اند: «ایران باید فورا حملات را متوقف کند، نقشه‌های مین‌گذاری را لو بدهد و از کشتی‌ها عوارض نگیرد.»

اما کلمه کلیدی و خطرناک این متن، نه مین است و نه عوارض؛ بلکه ارجاع مستقیم به «فصل هفتم منشور ملل متحد» است. فصل هفتم در دنیای دیپلماسی یعنی عبور از مرز توصیه‌ها. این فصل (به‌ویژه مواد ۴۱ و ۴۲ آن) به شورای امنیت اجازه می‌دهد در صورت تشخیص «تهدید علیه صلح»، مستقیماً به سراغ تحریم‌های فلج‌کننده اقتصادی، قطع ارتباطات جهانی و در نهایت، استفاده از نیروی نظامی برود. 
در واقع، آمریکا که نتوانسته در دریا حریف را مهار کند، حالا می‌خواهد از سازمان ملل یک «چک سفید امضا» و مجوزی کاملاً قانونی برای تقابل یا جنگی بگیرد که خودش با سیاست‌های تحریمی پایه‌گذارش بوده است.

 

 فصل دوم: سایه سنگین وتوی آوریل و کاسبیِ پکن در نیویورک

 

دیپلمات‌های کهنه‌کار هنوز هجده فروردین امسال (آوریل) را به یاد دارند. قطعنامه‌ای مشابه به صحن آمد، رأی‌های بلوک غرب هم در سبد ریخته شد، اما ناگهان دو دستِ سنگین در شورا بالا رفت: چین و روسیه با قاطعیت گفتند «نه».

پکن و مسکو به خوبی می‌دانند که تأیید این قطعنامه‌ی فصل هفتمی، یک بدعت به‌شدت خطرناک است. اگر واشنگتن بتواند از سازمان ملل برای محاصره‌های دریایی‌اش در خاورمیانه مجوز بگیرد، چه تضمینی وجود دارد که فردا همین سناریو و همین قطعنامه‌ها را در دریای جنوبی چین، تنگه تایوان یا اقیانوس آرام تکرار نکند؟

بر اساس تحلیل‌های راهبردی، چین در حال حاضر یک «پیروزی استراتژیک» به دست آورده است. درگیری آمریکا در غرب آسیا، تمرکز واشنگتن را از مهار چین در منطقه هند-اقیانوسیه منحرف کرده است. آیا ترامپ (یا هر رئیس‌جمهور دیگری) در سفرهای احتمالی‌اش می‌تواند شی جین‌پینگ را با وعده‌های اقتصادی راضی کند؟ بسیار بعید است. چین کارت «وتو»ی ارزشمند خود را به بهای ارزانِ حفظ هژمونی دریایی آمریکا در خلیج فارس نمی‌سوزاند، مگر آنکه امتیاز ژئوپلیتیک عظیمی در تایوان بگیرد.

 

 فصل سوم: واقعیت روی زمین (یا بهتر است بگوییم روی خشکی!)

 

ناراحتی و استیصال آمریکا ریشه در سه ضربه‌ی کاری دارد که هم‌زمان دریافت کرده است:

۱. در میدان نبرد (شیفت به خشکی): محاصره دریایی که روزگاری نقطه قوتِ بلامنازع ناوگان پنجم آمریکا بود، دیگر اهرم فشار مطلقی نیست. اتحاد استراتژیک ایران، روسیه و چین و فعال شدن پر شتاب کریدورهای زمینی (از کریدور شمال-جنوب گرفته تا مسیرهای امن به سمت پاکستان و آسیای مرکزی)، واشنگتن را در یک تنگنای بی‌سابقه قرار داده است. اقتصادِ شرق در حال پیدا کردن راه‌هایی است که نیازی به عبور از زیر سایه ناوهای آمریکایی ندارد.

۲. در دیپلماسی (یارگیری‌های محتاطانه):حتی متحدان سنتی غرب در منطقه مثل عربستان سعودی و امارات نیز به سیاست «پرچین‌سازی استراتژیک» (Strategic Hedging) روی آورده‌اند. آن‌ها دیگر تمام تخم‌مرغ‌هایشان را در سبد واشنگتن نمی‌چینند، با احتیاط قدم برمی‌دارند و هم‌زمان در بریکس و شانگهای با شرق دست می‌دهند.

۳. در روایت‌سازی جهانی: افکار عمومی جهان، به‌ویژه در جنوب جهانی (Global South)، دیگر به راحتی روایت هالیوودیِ «آمریکا؛ ناجی اقتصاد جهانی و امنیت آزادراه آب‌ها» را از کشوری که خودش اقتصاد جهانی را با تحریم‌ها تسلیحاتی کرده، نمی‌پذیرند.

 

 حرف آخر: قطارهایی که منتظر ناوها نمی‌مانند!

 

چه این قطعنامه با وتوی سدشکنِ شرقی‌ها خنثی شود و چه با فشارهای سیاسی و تطمیعِ اعضا به تصویب برسد، واقعیتِ «نظم نوین جهانی» تغییری نخواهد کرد. قدرت، به آرامی اما با قاطعیتی بی‌رحمانه، از «کنترل آب‌ها و دریاها» به سمت «تسلط بر شبکه‌های ارتباطی خشکی» در حال انتقال است.

نبردی که از امواج خروشان تنگه هرمز شروع شد، شاید این روزها در ساختمان شیشه‌ای نیویورک به تیتر اول رسانه‌ها تبدیل شود، اما سرنوشت واقعی آن، نه با جوهر خودکار دیپلمات‌ها، که روی ریل‌هایی رقم می‌خورد که جاده‌های ابریشمِ آهنین را شکل می‌دهند.


 سؤال برای اندیشه و بحث:


به نظر شما با بی‌اثر شدن تدریجی اهرم‌های سنتی مانند قطعنامه‌های سازمان ملل و ناوگان‌های غول‌پیکر دریایی، استراتژی بعدی آمریکا برای مهار این «اتحادهای زمینی و کریدوریِ شرق» چه خواهد بود؟ جنگ‌های نیابتی در مسیر کریدورها، یا تلاش برای نفوذ اقتصادی در آن‌ها؟ 
 

بی‌حوصلگی در تونل اخبار

بی‌حوصلگی در تونل اخبار

حمید نقوی پور حمید نقوی پور 23 اردیبهشت · حمید نقوی پور ·



این روزها هر چه بیشتر اخبار را می‌خوانم، بیشتر خسته می‌شوم. نه اینکه خبر بد باشد یا خوب. نه اینکه تحلیل‌ام تمام شده باشد. نه. یک جای کار می‌لنگد. من دیگر حوصله ندارم.

هر روز صبح که گوشی را برمی‌دارم، یک جنگ تازه، یک بحران تازه، یک هشدار تازه. دیشب ترامپ چیزی گفته، امروز قیمت نفت بالا رفته، فردا ممکن است کریدور جدیدی افتتاح شود. همه چیز مهم است. همه چیز فوری است. همه چیز باید تحلیل شود. اما من دیگر حوصله تحلیل ژرف ندارم.

نشستم پای پنجره. یک گلدان کوچک روی طاقچه است. چند روز بود به آن آب نداده بودم. برگ‌هایش جمع شده بودند. نه پژمرده، فقط خسته. یک کم آب دادم. نیم ساعت بعد برگ‌ها باز شدند. ساده. بی‌سروصدا. بدون هیچ خبری.

فکر کردم شاید خودِ من هم شبیه آن گلدان شده‌ام. نه پژمرده، فقط خسته. از بس که خوراک خبری خورده‌ام بی‌آنکه نفس بکشم. از بس که تحلیل کرده‌ام بی‌آنکه استراحت کنم.

شاید بی‌حوصلگی این روزهایم یک سیگنال است. شاید مغزم می‌گوید: تا اینجا خوب خواندی، خوب نوشتی، خوب تحلیل کردی. حالا یک قدم به عقب بردار. نفس بکش.

نوشتن این یادداشت برای من سخت بود. نه به خاطر اینکه حرفی ندارم. به خاطر اینکه حرف زدن از خستگی خودش یک جور ضعف به نظر می‌رسد. اما راستش را بگویم: آدم گاهی مجبور است قبول کند بارِ فهمیدن، سنگین است.

شاید شما هم این روزها بی‌حوصلگی را حس کرده‌اید. شاید شما هم از سرعت اخبار، از سنگینی تحلیلها، از تکرار جنگ‌ها و تحریم‌ها خسته شده‌اید. این طبیعی است. ما ماشین نیستیم.

انسان بودن یعنی گاهی خسته شدن. یعنی گاهی از کنار یک خبر مهم رد شدن و فقط نگاه کردن به آسمان. یعنی گاهی به خودمان اجازه بدهیم چیزی نفهمیم، چیزی تحلیل نکنیم، فقط زندگی کنیم.

پیام این یادداشت ساده است: شما مجبور نیستی همه چیز را بفهمی. گاهی بهترین تحلیل، سکوت است. گاهی بهترین واکنش، یک نفس عمیق است. گاهی بهترین خبر، خبر نبودنِ خبر است.

حالا برمی‌گردم به پنجره. به گلدانی که دوباره سبز شده. به روزی که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده. شاید این هم یک جور مقاومت باشد. مقاومت در برابر سیل اخباری که نمی‌گذارند آدم، آدم بماند.

امروز را به خودت هدیه بده. یک صفحه از تقویم را خط بزن. بگو امروز نمی‌فهمم، امروز نمی‌خوانم، امروز فقط هستم. گاهی همین بودن، بزرگترین پیروزی است.

نبرد خشکی با اقیانوس؛ انقلاب کریدورها در نظم نوین جهانی

 

بازی بزرگ بر روی خشکی؛ چگونه کریدورهای زمینی، اقیانوس‌ها را به حاشیه می‌رانند؟

 

 

تا چند دهه پیش، هرکس بر دریاها حکمرانی می‌کرد، بر جهان حکمرانی می‌کرد. این یک قانون نانوشته در کتاب استراتژی قدرت‌های بزرگ بود. اما امروز، در سکوت قاره‌ها، انقلابی در حال وقوع است که این قانون را برای همیشه بازنویسی می‌کند. به وبلاگ «چهارراه» خوش آمدید، جایی که امروز از یک تغییر مسیر تاریخی صحبت می‌کنیم.

 

وقتی دریاها زندان می‌شوند: تله‌ی «تسلیحاتی شدن اقتصاد»

 

تصور کنید اقتصاد جهانی یک بدن است و مسیرهای دریایی، شریان‌های حیاتی آن. حالا تصور کنید یک قدرت، کنترل این شریان‌ها را در دست بگیرد و هر زمان که بخواهد، جریان خون را به سمت دوستانش هدایت کرده و از دشمنانش دریغ کند. این دقیقاً همان کاری است که ایالات متحده دهه‌هاست با استفاده از نیروی دریایی قدرتمند و تسلط بر گلوگاه‌های استراتژیک انجام می‌دهد. تحریم‌ها، تهدیدها و فشارها، همگی ابزارهایی برای کنترل این شریان‌ها بودند. اما هر عملی، عکس‌العملی به همراه دارد.

 

جاده‌های ابریشم آهنین: استراتژی ایران، روسیه و چین برای شکستن قفل‌ها

 

ائتلاف شرق، به جای تلاش برای شکستن قفل درها، تصمیم گرفته دیوارهای جدیدی بسازد؛ دیوارهایی از جنس ریل و جاده. پروژه «کمربند و جاده» چین، کریدور «شمال-جنوب» که از روسیه تا هند و ایران کشیده شده، و مسیرهای ترانزیتی جدید در آسیای میانه، فقط پروژه‌های اقتصادی نیستند؛ این‌ها بیانیه‌های استقلال ژئوپلیتیک هستند. این «جاده‌های ابریشم آهنین» یک پیام روشن دارند: «ما برای تجارت، دیگر نیازی به اجازه شما در اقیانوس‌ها نداریم.» این مسیرها امن‌تر، سریع‌تر و مهم‌تر از همه، خارج از دسترس ناوهای هواپیمابر آمریکایی هستند.

 

واشنگتن در تنگنا: وقتی ابزارهای دیروز، برای دنیای فردا کار نمی‌کنند

 

واکنش آمریکا به این تحولات چه بوده است؟ ترکیبی از سردرگمی و استیصال. تحریم‌های ثانویه، فشارهای دیپلماتیک و تلاش برای ایجاد بی‌ثباتی در مسیر این کریدورها، همگی ابزارهای دوران گذشته هستند. چطور می‌توان یک قاره را تحریم کرد؟ چطور می‌توان جلوی قطاری را گرفت که از هزاران کیلومتر خاک متحدان عبور می‌کند؟ آمریکا خود را در برابر واقعیتی جدید می‌بیند: قدرت آن، که عمدتاً بر پایه تسلط دریایی بنا شده بود، در دنیای متصل زمینی، کارایی سابق را ندارد.

 

رقص خطرناک بر لبه تیغ: سرنوشت متحدان آمریکا در میانه نبرد تایتان‌ها

 

در این میان، کشورهای کوچکتری مانند امارات و عربستان سعودی، در موقعیت بسیار حساسی قرار گرفته‌اند. امنیتشان را آمریکا تضمین می‌کند، اما آینده اقتصادی‌شان به چین گره خورده است. این کشورها در حال انجام یک «بندبازی استراتژیک» هستند؛ تلاش می‌کنند تا هم واشنگتن را راضی نگه دارند و هم از قطار پرسرعت اقتصاد شرق جا نمانند. اما با افزایش تنش‌ها، این بند روزبه‌روز باریک‌تر می‌شود و آن‌ها دیر یا زود مجبور به انتخاب خواهند شد.

 

جمع‌بندی: چهارراه جهان

جهان بر سر یک چهارراه تاریخی ایستاده است. یک مسیر به تداوم نظم کهن دریایی ختم می‌شود و مسیر دیگر، به دنیای جدیدی که در آن قدرت بر روی خشکی‌ها و از طریق شبکه‌های زمینی تعریف می‌شود. این فقط یک رقابت بین چین و آمریکا نیست؛ این تولد یک پارادایم جدید است که سرنوشت همه ما را در دهه‌های آینده شکل خواهد داد.

تکرار شکست؛ از خلیج خوک‌ها تا رضا پهلوی


چرا حمایت از رضا پهلوی؟ ورق‌گردانی یک الگوی تاریخیِ شکست‌خورده

 

 

مقدمه: از ریزش ۱.۵ میلیونی تا یک پرسش کلیدی

 

چند روز پیش خبری در فضای مجازی پیچید: صفحات وابسته به رضا پهلوی، طی یک بازه زمانی کوتاه، بیش از ۱.۵ میلیون دنبال‌کننده از دست دادند. این رقم نه یک اشتباه فنی، بلکه نشانه‌ای از فروپاشی یک «محبوبیت مصنوعی» بود. اما این پدیده، صرفاً یک حاشیه رسانه‌ای نیست؛ بلکه پنجره‌ای است به عمق یک الگوی تاریخی: تلاش قدرت‌های بزرگ برای «علم کردن» یک چهره تبعیدی به عنوان رهبر اپوزیسیون. پرسش اصلی این است: آمریکا و اسرائیل چرا طی سال‌های اخیر رضا پهلوی را پررنگ کردند؟ و نمونه‌های مشابه در تاریخ چه سرنوشتی داشتند؟

 

 ۱. آستروترفینگ: وقتی حمایت خارجی، «جنبش مردمی» جعل می‌کند

 

برای درک درست ماجرا، اول باید با مفهومی به نام «آستروترفینگ» (Astroturfing) آشنا شویم. این واژه در علوم سیاسی و ارتباطات به وضعیتی اطلاق می‌شود که یک دولت خارجی یا نهاد قدرتمند، با انبوهی از ربات‌ها، اکانت‌های جعلی و بودجه‌های تبلیغاتی، ظاهری از یک «جنبش خودجوش مردمی» می‌سازد. هدف، القای این توهم است که یک فرد یا جریان، پایگاه اجتماعی عظیمی در داخل کشور هدف دارد.

حمایت غرب از چهره‌های تبعیدی، دیگر فقط محدود به پول و شبکه‌های تلویزیونی نیست؛ امروز این حمایت وارد فاز تولید پایگاه اجتماعی مصنوعی در شبکه‌های اجتماعی شده است. ریزش ۱.۵ میلیونی صفحات رضا پهلوی دقیقاً همان لحظه‌ای است که الگوریتم‌های واقعی، اکانت‌های فیک را شناسایی و حذف می‌کنند و برهنگی پروژه «آستروترفینگ» آشکار می‌شود.

 

۲. انگیزه آمریکا و اسرائیل: جستجوی «مرد آینده» در انبار تاریخ

 

پس از اعتراضات ۱۴۰۱، آمریکا و به‌ویژه اسرائیل به دنبال یک چهره جایگزین برای «مدیریت گذار» در ایران گشتند. رضا پهلوی سه امتیاز ویژه داشت:

- حافظه تاریخی نامزد: نام خانوادگی او برای طیفی از مردم آشناست (هرچند مثبت یا منفی).
- وفاداری تضمین‌شده به غرب: وعده صریح به عادی‌سازی کامل روابط با اسرائیل و بازگشت به مدار سرمایه‌داری وابسته.
- ارزانی نسبی گزینه نظامی: یک رهبر تبعیدی، هزینه‌اش از یک جنگ تمام‌عیار کمتر است.

اما آنچه غرب نادیده گرفت، تفاوت بنیادین میان «محبوبیت در اتاق‌های فکر واشنگتن» با «مشروعیت در خیابان‌های تهران» بود.

 

 ۳. پنج نمونه تاریخی هشداردهنده

 

 الف) سینگمان ری (کره جنوبی)؛ رئیس‌جمهوری که آمریکا با هواپیما نشاند

سینگمان ری، رهبر تبعیدی کره، دهه‌ها در آمریکا زندگی کرد. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا او را با هواپیمای نظامی به سئول برد و بدون آنکه پایگاه اجتماعی قابل‌توجهی در داخل داشته باشد، به عنوان نخستین رئیس‌جمهور کره جنوبی منصوب کرد. نتیجه چه شد؟ حکومت او به سرعت به یک دیکتاتوری فاسد تبدیل شد و در نهایت، قیام عظیم دانشجویی و مردمی ۱۹۶۰ (انقلاب آوریل) او را مجبور به استعفا و فرار دوباره به تبعید در هاوایی کرد. 

درس: حتی اگر قدرت خارجی شما را بر صندلی قدرت بنشاند، نبود مشروعیت ریشه دار داخلی، دوباره به تبعیدتان بازمی‌گرداند.

 

ب) نگو دین دیم (ویتنام جنوبی)؛ متحدی که از دستش فراری شدند

نگو دین دیم، یک کاتولیک ضدکمونیست بود که پس از سال‌ها زندگی در تبعیدگاه‌هایی مانند بوستون و پاریس، در اواسط دهه ۱۹۵۰ با حمایت کامل آمریکا به عنوان رئیس‌جمهور ویتنام جنوبی منصوب شد. واشنگتن تصور می‌کرد او سدی محکم در برابر کمونیسم خواهد بود. اما دیم به سرعت به یک حاکم خودکامه، فاسد و وابسته به خانواده تبدیل شد. محبوبیت صفر در میان اکثریت مردم بودایی و سرکوب گسترده مخالفان، آمریکا را مجبور کرد در نهایت با یک کودتا علیه او موافقت کند. در نوامبر ۱۹۶۳، دیم سرنگون و همراه با برادرش ترور شد. 

درس: حمایت بی‌قیدوشرط خارجی، گاهی متحد شما را چنان از واقعیت‌های داخلی دور می‌کند که مجبور می‌شوید خودتان او را از سر راه بردارید.

 

 ج) احمد چلبی (عراق)؛ بانکدار، پول و اطلاعات جعلی

احمد چلبی، یک بانکدار عراقی که از ۱۹۵۸ تا ۲۰۰۳ در تبعید به سر می‌برد، با لابی‌گری گسترده در میان نومحافظه‌کاران آمریکایی موفق شد توجه واشنگتن را جلب کند. او مؤسس «کنگره ملی عراق» شد و اطلاعات جعلی درباره سلاح‌های کشتار جمعی صدام را در اختیار سیا قرار داد، همان اطلاعاتی که بهانه حمله ۲۰۰۳ شد. پس از سقوط صدام، چلبی برای مدتی معاون نخست‌وزیر شد، اما هرگز نتوانست پایگاه مردمی پیدا کند. او به زودی به اختلاس میلیون‌ها دلار متهم شد، خانه‌اش مورد بازرسی قرار گرفت و به حاشیه رانده شد. 

درس: یک «مهمان سیاسی» که تمام اعتبارش را مدیون اطلاعات جعلی و لابی در خارج است، به محض مواجهه با واقعیت داخلی، فرو می‌ریزد.

 

د) عملیات خلیج خوک‌ها (۱۹۶۱)؛ تبعیدی‌های مسلحی که مردم به آن‌ها نپیوستند

سیا با این توهم که مردم کوبا به محض دیدن تبعیدی‌های مسلح قیام خواهند کرد، گروهی از کوبایی‌های ضدکاسترو را برای حمله به خلیج خوک‌ها تجهیز کرد. اما هیچ قیام مردمی در کار نبود. نیروهای مهاجم ظرف چند روز دستگیر یا کشته شدند و آمریکا با یک آبروریزی تاریخی بزرگ مواجه شد. 

درس: خطای محاسباتی «مردم با ما خواهند شد» همچنان پُرتکرارترین اشتباه سیاست خارجی مداخله‌گرایانه است.

 

 هـ) خوان گوایدو (ونزوئلا)؛ از «رئیس‌جمهور موقت» تا فرار به تبعید

بین سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۲، آمریکا و بیش از ۵۰ کشور، گوایدو را به عنوان رئیس‌جمهور موقت ونزوئلا به رسمیت شناختند. او میلیون‌ها دلار بودجه و پوشش رسانه‌ای بی‌نظیر داشت. اما پس از چهار سال، با تضعیف حمایت داخلی، تفرقه در میان مخالفان و عدم تحقق هیچ وعده‌ای، گوایدو از سمت خود اخراج و به تبعید (کلمبیا و سپس آمریکا) فرار کرد. 

درس: پول و رسانه بدون پایگاه خیابانی، کاخی نمی‌سازد.

 

۴. چرا این الگو تقریباً همیشه شکست می‌خورد؟

بر اساس انبوه شواهد تاریخی، «نصب یک رهبر تبعیدی توسط قدرت‌های خارجی» با موانع ساختاری زیر روبه‌روست:

- بحران مشروعیت: رهبری که توسط اسرائیل یا سیا منصوب می‌شود، نزد افکار عمومی داخل، «مزدور» محسوب می‌شود، نه «نجات‌بخش».
- ضعف پایگاه واقعی: احزاب و نیروهای معترض داخل ایران خود را ذیل یک ولیعهد تبعیدی تعریف نمی‌کنند. حتی بسیاری از چهره‌های اپوزیسیون در تبعید نیز از رفتارهای رضا پهلوی ابراز نارضایتی کرده‌اند.
- تناقض ذاتی: ادعای «جمهوری و دموکراسی» از سوی کسی که مشروعیت خود را از «حق موروثی سلطنت» می‌گیرد، برای نسل جوان ایران نه «آینده» که «عقب‌ماندگی تاریخی» را تداعی می‌کند.
- آزمون قبلاً انجام شده: پدرش با تمام قدرت ساواک و حمایت کامل آمریکا نتوانست سلطنت را حفظ کند. پسر با چه ابزاری می‌خواهد آن را احیا کند؟

 

جمع بندی:

در نهایت، همان‌طور که الگوریتم‌های یک شبکه اجتماعی با یک آپدیت ساده می‌توانند ۱.۵ میلیون حامیِ پوشالی را در یک شب دود کنند و واقعیت را نشان دهند، در دنیای واقعی سیاست نیز، حمایت‌های مصنوعی خارجی، بودجه‌های رسانه‌ای و پروژه‌های دولت‌سازی در تبعید، در برخورد با صخره سخت «واقعیت‌های اجتماعی و مشروعیت داخلی» به همان سرعتِ اکانت‌های ربات، فرو می‌ریزند. تاریخ نشان داده است که هیچ هواپیمای نظامی، هیچ بودجه تبلیغاتی و هیچ عملیات آستروترفینگی نمی‌تواند جای «پایگاه مردمی ارگانیک» را بگیرد. و تا زمانی که این درس تاریخی نادیده گرفته شود، پروژه «علم کردن رهبران تبعیدی» روایتی تکراری و شکست‌خورده خواهد بود.

بازگشت به پکن در روزهای افول

بازگشت به پکن در روزهای افول

حمید نقوی پور حمید نقوی پور 20 اردیبهشت · حمید نقوی پور ·

بندبازی روی دیوار چین؛ تحلیل ژئوپلیتیک اجلاس «شی-ترامپ» در سایه بحران خاورمیانه و جنگ تراشه‌ها

 

اگر همه‌چیز طبق برنامه پیش برود، دونالد ترامپ پس از نزدیک به یک دهه، بار دیگر قدم در پکن خواهد گذاشت تا با شی جین‌پینگ، رهبر چین، دیدار کند. آخرین باری که یک رئیس‌جمهور آمریکا به چین سفر کرد، به سال ۲۰۱۷ و دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ بازمی‌گردد. در آن زمان، پکن برای او سنگ تمام گذاشت؛ از تور خصوصی در «شهر ممنوعه» (کاخ پهناور امپراتوران چین) تا تماشای اختصاصی اپرای سنتی پکن. چینی‌ها آن سفر را یک «سفر دولتی-پلاس» نامیدند.

اما امروز، در فاصله این ۹ سال، جهان شاهد دو جنگ تجاری، یک پاندمی جهانی و تشدید نگرانی‌های واشنگتن از فعالیت‌های نظامی چین بوده است. رئیس‌جمهور بزرگترین ابرقدرت جهان، در حالی به دیدار بزرگترین رقیب جهانی‌اش می‌رود که اتمسفر حاکم کاملاً تغییر کرده است. این سفر که به دلیل درگیری‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه به تعویق افتاده و به تنها دو روز تقلیل یافته است، نمادی از محدودیت‌های قدرت آمریکاست.

معمای آسیب‌پذیری و نمایش قدرت (Optics of Diplomacy)

سوزان مالونی، نایب‌رئیس موسسه بروکینگز، این لحظه را یک «نقطه عطف تاریخی» می‌داند: «اینکه رئیس‌جمهور آمریکا در زمانه‌ای که به تازگی یکی از فاجعه‌بارترین ناکامی‌های استراتژیک را تجربه کرده، به دیدار رقیب اصلی ما می‌رود، بسیار تامل‌برانگیز است.» از دیدگاه آمریکایی‌ها، این وضعیت، حس برتری‌جویی آن‌ها را تغییر داده و معنای جدیدی به روابط دو کشور می‌بخشد.

ظواهر و تشریفات این اجلاس به شدت زیر ذره‌بین خواهد بود. ترامپ که نسبت به دوره اول خود مواضع نرم‌تری در قبال چین دارد، همواره به نمایش‌های دیپلماتیک علاقه نشان داده و از دوستی شخصی خود با «شی» سخن می‌گوید (رویکردی کاملاً متضاد با لحن تند او علیه متحدان سنتی آمریکا). در مقابل، پیش‌بینی می‌شود شی جین‌پینگ با الگوبرداری از نمایش‌های قدرت نرم، همتای آمریکایی خود را با تشریفات مجلل تحویل بگیرد، اما در لایه‌های پنهان این تشریفات، نقاط ضعف ترامپ را برجسته کرده و قدرت خود را دیکته کند.

در این اجلاس ۴۸ ساعته، دو مردی که روی هم رفته کنترل بیش از 40%40\%40% از اقتصاد جهان را در دست دارند، رودرروی هم می‌نشینند. اما اختلافات عمیق—از تجارت گرفته تا روابط نظامی—که با بحران خاورمیانه تشدید شده، زیر پوست این لبخندهای دیپلماتیک زنده است. به گفته اساتید دانشگاه فودان، بی‌اعتمادی متقابل در بالاترین سطح خود قرار دارد.

دستور کار این اجلاس را می‌توان در سه محور اصلی، یا به عبارتی «سه تی» (Trade, Tehran, Taiwan) خلاصه کرد:

 

۱. تجارت (Trade): صلح مسلح و دیپلماسی مدیران عامل

مسیر رسیدن به این اجلاس، اکتبر گذشته در بوسان پایه‌گذاری شد؛ جایی که دو کشور بر سر یک آتش‌بس موقت در جنگ تجاری به توافق رسیدند. در طول این جنگ، تعرفه‌های آمریکا روی کالاهای چینی در مقطعی به رقم بی‌سابقه 145% رسید. این تحریم‌های غیررسمی، اقتصاد چین را که درگیر مشکلات ساختاری و تبعات پاندمی بود، تا مرز فلج شدن پیش برد. اما پکن دست‌بسته نماند و با محدود کردن صادرات «خاک‌های کمیاب» (مواد حیاتی برای زنجیره تامین صنعتی و فناوری نظامی آمریکا) پاسخ داد؛ اقدامی که به سرعت باعث توقف خطوط تولید برخی کارخانه‌ها در آمریکا شد.

این تقابل نشان داد که دوران دیکته کردن قدرت به پایان رسیده است. ترامپ که در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر به شدت نیازمند یک «پیروزی ملموس» است، ارتشی از مدیران عامل غول‌های اقتصادی (مانند انویدیا، اپل، اکسون، بوئینگ و سیتی‌گروپ) را با خود به پکن می‌برد.

بده‌بستان‌های روی میز:

  • خواسته چین: تمدید آتش‌بس تجاری، حفظ دسترسی به تکنولوژی آمریکا و توقف کنترل‌های صادراتی.
  • پیشنهاد چین: سرمایه‌گذاری کلان در اقتصاد آمریکا. مهم‌ترین برگ برنده، خرید احتمالی ۵۰۰ فروند جت بوئینگ (737 مکس و هواپیماهای پهن‌پیکر) است که اولین سفارش بزرگ چین از سال ۲۰۱۷ محسوب می‌شود. همچنین خرید سالانه ۲۵ میلیون تن دانه سویا برای سه سال و افزایش واردات گوشت، زغال‌سنگ، نفت و گاز از آمریکا روی میز است.
  • برگ برنده ژئوپلیتیک (Wild Card): چین ممکن است یک توافق تجاری بلندمدت برای تضمین دسترسی آمریکا به زنجیره تامین «خاک‌های کمیاب» پیشنهاد دهد؛ البته با این شرط حیاتی که این مواد در صنایع نظامی استفاده نشوند.

 

۲. تهران (Tehran): بحران انرژی و میانجی‌گری اجباری

وقوع درگیری نظامی در خاورمیانه و بسته شدن تنگه هرمز—آبراهی که یک‌پنجم (یا 20%) از نفت جهان از آن عبور می‌کند—دینامیک اجلاس را کاملاً دگرگون کرده است. این بحران، اقتصاد مبتنی بر صادرات چین و روابط ظریف این کشور در خلیج فارس را با تهدید جدی مواجه کرده است. مواضع متناقض ترامپ (از اعلام پایان جنگ تا تهدید به نابودی کامل) باعث ایجاد یک سرگیجه دیپلماتیک شده است.

در این میان، نقش چین به عنوان خریدار اصلی نفت ایران و یک قدرت میانجی، برجسته شده است. مقامات آمریکایی، از جمله وزیر خزانه‌داری آمریکا، آشکارا از چین خواسته‌اند که در عرصه دیپلماسی «گام به جلو» بردارد و عملاً برای حل بحرانی که خود واشنگتن آغازگر آن بوده، کمک بخواهد.

محدودیت‌های قدرت پکن در خاورمیانه:

با وجود نفوذ اقتصادی، روابط چین با ایران بسیار ظریف است. تحلیلگران معتقدند این تصور که چین می‌تواند به ایران دستور بدهد، یک خطای محاسباتی است. پکن بحران کنونی را دست‌پخت خود آمریکا می‌داند و اگرچه از رکود اقتصاد جهانی (که به صادرات چین ضربه می‌زند) بیمناک است، اما این بحران را دور از مرزهای خود می‌بیند. خاطره سفر سال ۲۰۱۶ «شی» به تهران و حواشی تشریفاتی آن دیدار، نشان می‌دهد که پکن به خوبی می‌داند خاورمیانه جای ساده‌ای برای دیکته کردن سیاست‌ها نیست.

 

۳. تایوان (Taiwan): سپر نیمه‌رساناها و تغییر ادبیات سیاسی

برای شی جین‌پینگ، هیچ مسئله‌ای مهم‌تر از تایوان (جزیره ۲۳ میلیونی خودگردان) و حوزه نفوذ چین نیست. وزیر خارجه چین این مسئله را «بزرگترین ریسک» در روابط دو کشور می‌داند.

در حالی که بازهای جنگ‌طلب واشنگتن سال‌هاست بر طبل تقابل نظامی در ایندو-پاسيفیک می‌کوبند، ترامپ رویکردی کاملاً متفاوت و تا حدودی معامله‌گرایانه پیش گرفته است. او تایوان را بیشتر یک «رقیب اقتصادی» (به ویژه در صنعت نیمه‌رساناها) می‌بیند تا یک «متحد دموکراتیک». تعلیق بسته تسلیحاتی \11$ میلیارد دلاری آمریکا برای تایوان پیش از این اجلاس، سیگنال بسیار قدرتمندی به پکن است.

نگرانی بزرگ متحدان آمریکا:

چین احتمالاً فشار خواهد آورد تا آمریکا ادبیات رسمی خود را تغییر دهد؛ مثلاً از عبارت «از استقلال تایوان حمایت نمی‌کنیم» به «با استقلال تایوان مخالفیم» چرخش کند. نگرانی بزرگ متحدان آمریکا این است که ترامپ، برای رسیدن به یک توافق بزرگ اقتصادی، به طور ضمنی یا صریح، حقوق و منافع چین بر تایوان را به رسمیت بشناسد و یا فروش سلاح به این جزیره را محدود کند.

 

جبهه‌های نوین نبرد: هوش مصنوعی و بحران فنتانیل

علاوه بر سه محور اصلی، موضوعات دیگری نیز روی میز است. همکاری برای مقابله با ورود مواد مخدر صنعتی (فنتانیل) به آمریکا و بحث حقوق بشر از موضوعات فرعی هستند. اما مهم‌تر از همه، مسابقه تسلیحاتی هوش مصنوعی (AI) است. ترس از اینکه دو کشور «سرعت» را فدای «ایمنی» کنند، به شدت بالاست. شی جین‌پینگ ممکن است از این اجلاس به عنوان فرصتی برای نشان دادن رهبری مشترک دو ابرقدرت در تدوین استانداردهای جهانی هوش مصنوعی استفاده کند و آن را یک «پیروزی دوجانبه» جلوه دهد.

 

نتیجه‌گیری: پارادوکس یک اجلاس موفق

ترامپ در حالی وارد پکن می‌شود که با محبوبیت داخلی فاجعه‌بار (مخالفت 62%) و گرفتار شدن در باتلاق خاورمیانه، در موضع ضعف مطلق قرار دارد. در اینجا یک پارادوکس بزرگ و خطرناک برای سیاست خارجی آمریکا شکل می‌گیرد: هرچه این دیدار موفق‌تر و دوستانه‌تر به نظر برسد، ناظران بین‌المللی بیشتر نگران خواهند شد.

همان‌طور که کارشناسان سابق سیا هشدار می‌دهند، یک اجلاس بسیار مثبت به این معناست که ترامپ در ازای دستاوردهای کوتاه‌مدت اقتصادی، امتیازات ژئوپلیتیک سنگینی (احتمالاً در مورد تایوان یا تکنولوژی) به چین داده است. اگر پکن از نتیجه این دیدار راضی باشد، قطعاً زنگ خطری برای هژمونی جهانی ایالات متحده و متحدانش به صدا درآمده است. جهان نظاره‌گر بندبازی خطرناک ترامپ روی دیوار چین است.

افول اروپا، زنگ خطری برای آمریکا؟

 

قدرت در حال گردش؛ از لندن تا واشنگتن و چین؛ روایت افول اروپا، نزول محافظت‌شده آمریکا و صعود تدریجی شرق


 

بخش اول: تاریخچه قدرت اروپا؛ از استعمار تا فروپاشی (سال‌های 1500 تا 1945)


برای درک جایگاه امروز اروپا در معادلات جهانی، باید به دورانی برگردیم که اروپا نه صرفاً یک قاره، بلکه مرکز ثقل جهان بود. این مسیر تاریخی را می‌توان در چند مقطع کلیدی بررسی کرد:

 

عصر اکتشافات (قرن 15 تا 18): تولد یک هژمون


قدرت اروپا با دو انقلاب بزرگ شروع شد؛ انقلاب تجاری که با انباشت ثروت همراه بود و انقلاب علمی که برتری فناورانه و نظامی بی‌سابقه‌ای را به اروپایی‌ها داد. کشورهایی مانند پرتغال، اسپانیا، هلند و بعدها انگلستان و فرانسه، ناوگان‌های دریایی قدرتمندی ساختند و اقیانوس‌ها را درنوردیدند. قاره آمریکا، بخش‌هایی از آفریقا و جنوب شرق آسیا به مستعمره تبدیل شدند. تا پایان قرن هجدهم، اروپا حدود 35 درصد از خشکی‌های جهان را مستقیماً کنترل می‌کرد.

 

انقلاب صنعتی (قرن 18 و 19): گذار به امپریالیسم جدید


اختراع ماشین بخار، موتور محرکه جدیدی به اروپا داد. انگلستان مبدأ انقلاب صنعتی شد و تولید انبوه، توسعه راه‌آهن و کشتی‌های بخار، ابزارهای سلطه را متحول کرد. اروپا در این دوران از استعمار تجاری به استعمار صنعتی و سپس امپریالیسم جدید رسید. در سال 1914 و در آستانه جنگ جهانی اول، بریتانیا، فرانسه، آلمان و دیگر قدرت‌های اروپایی بیش از 84 درصد از خشکی‌های جهان را مستقیماً تحت سلطه داشتند یا تحت نفوذ اقتصادی و نظامی شدید خود نگه داشته بودند که این دوران اوج قدرت اروپا محسوب می‌شود.

 

جنگ‌های جهانی (سال‌های 1914 تا 1945): فروپاشی تمدن اروپایی


اروپا در فاصله کمتر از نیم قرن، دو بار زیرساخت‌های خود را نابود کرد. در جنگ جهانی اول، امپراتوری‌های بزرگی فروپاشیدند و میلیون‌ها نفر کشته شدند که در نتیجه آن، ایالات متحده آمریکا به عنوان تامین‌کننده مالی وارد صحنه شد و توازن قدرت تغییر کرد. پس از یک دوره کوتاه و بحران اقتصادی سال $1929$، جنگ جهانی دوم با تلفاتی بالغ بر 30 تا 40 میلیون نفر اروپایی رخ داد. شهرهای بزرگ با خاک یکسان شدند و اقتصاد اروپا به طور کامل در هم شکست.

 

دوران پس از 1945: پایان هژمونی


جنگ جهانی دوم دو پیامد عمده برای اروپا داشت. نخست، موج استقلال‌طلبی در آسیا و آفریقا که به فروپاشی امپراتوری‌های استعماری انجامید. دوم، تقسیم اروپا به دو بلوک شرق و غرب و وابستگی شدید به آمریکا. اروپا که زمانی استعمارگر جهان بود، برای تامین امنیت خود در قالب ناتو و بازسازی اقتصادش از طریق طرح مارشال، به واشنگتن تکیه کرد و این روند نزولی قدرت سخت، تا به امروز ادامه یافته است.

 

بخش دوم: چرا اروپای مرکز جهان، امروز در معادلات سخت کمتر اثرگذار است؟


پس از جنگ جهانی دوم، عوامل متعددی اروپا را در مسیر تغییر نقش و افول قدرت سخت قرار داد که در بحران‌های اخیر نیز به وضوح دیده می‌شود:

وابستگی امنیتی به آمریکا و ناتو: اروپا دیگر نتوانست یک قدرت نظامی مستقل باشد. برای بیش از 70 سال، امنیت اروپا به چتر نظامی آمریکا گره خورد. همین وابستگی باعث شده تا در بحران‌های بزرگ بین‌المللی، اروپا نتواند موضع کاملاً مستقلی فراتر از ائتلاف غربی بگیرد و به یک قدرت نرم متکی بر دیپلماسی تبدیل شود.

وابستگی ساختاری در حوزه انرژی: وابستگی تاریخی اروپا به گاز روسیه که حدود 40 تا 50 درصد نیاز این قاره را تامین می‌کرد، در پی جنگ اوکراین به یک پاشنه آشیل تبدیل شد. با قطع این خطوط، اروپا مجبور به خرید گاز مایع گران‌تر از آمریکا شد که صنایع این قاره را تحت فشار قرار داد. به طوری که بهای برق صنعتی در اروپا همچنان حدود 158 درصد بیشتر از آمریکا است و این موضوع توان رقابت اقتصادی آن‌ها را کاهش می‌دهد.

بحران ساختار تصمیم‌گیری داخلی: اتحادیه اروپا با 27 عضو، نیازمند اجماع برای تصمیم‌گیری‌های کلان است. این ساختار پیچیده در برابر بحران‌های سریعی که نیازمند واکنش فوری هستند، عملاً کند عمل می‌کند. اروپا به اندازه کافی متحد نیست که با ابرقدرت‌ها به صورت یکپارچه رقابت کند، اما به قدری در هم تنیده است که نمی‌تواند به مدیریت کاملاً مستقل ملی بازگردد.

 

بخش سوم: آیا آمریکا به سرنوشت اروپا دچار می‌شود؟ تحلیلی بر نظریه سیکل قدرت


چارلز دوران در نظریه سیکل قدرت معتقد است کشورها در چرخه‌ای غیرخطی از قدرت صعود و نزول می‌کنند. در این نظریه، قدرت یک مفهوم صفر و صدی نیست، بلکه سهم نسبی یک کشور از کل قدرت نظام جهانی است و سرعت تغییر این سهم اهمیت بالایی دارد.

تحقیقات نشان می‌دهد که ایالات متحده آمریکا اوج نسبی قدرت خود را در حدود سال 1998 تجربه کرده و از آن زمان با ظهور سریع بازیگرانی مانند چین، وارد فاز نزول نسبی شده است. اما تفاوت اساسی آمریکا با اروپای پس از جنگ در این است که آمریکا در فاز نزول محافظت‌شده قرار دارد.

ایالات متحده هنوز با سهم تولید ناخالص داخلی حدود 14.75 درصد از کل جهان در برابر سهم 14.1 درصدی اروپا، بزرگترین اقتصاد جهان است. همچنین بزرگترین ارتش و توانایی فرافکنی قدرت را در اختیار دارد و از ابزارهای چابک ائتلاف‌سازی برخوردار است. اگرچه افول نسبی سهم آمریکا به دلیل رشد دیگران یک واقعیت ساختاری است، اما سقوط کامل آن اجتناب‌ناپذیر نیست. تفاوت سرنوشت آمریکا با اروپا در این است که آیا سیاست‌گذاران واشنگتن خطاهای راهبردی، بحران‌های اقتصادی و فرسایش در جنگ‌های بی‌پایان را تجربه خواهند کرد، یا با مدیریت هوشمندانه می‌توانند این نزول نسبی را کنترل کنند.

 

بخش چهارم: ظهور اژدهای سرخ: چین و تغییر موازنه قدرت در قرن ۲۱

 

بر اساس «نظریه سیکل قدرت» (Power Cycle Theory)، زمانی که یک قدرت مسلط (مانند آمریکا) به نقطه اوج نسبی خود می‌رسد و نشانه‌هایی از نزول را بروز می‌دهد، قدرت‌های نوظهور در فاز «صعود سریع» قرار می‌گیرند. در دوران معاصر، بارزترین مصداق این صعود، کشور چین است.

اقتصاد چین در یک تحول تاریخی شگفت‌انگیز، سهم خود را از تولید ناخالص داخلی (GDP) جهانی که در سال 1990 تنها حدود 2% بود، در سال‌های اخیر به بیش از 18% رسانده است. این کشور دیگر صرفاً «کارخانه ارزان جهان» نیست، بلکه با سرمایه‌گذاری‌های نجومی در هوش مصنوعی، فناوری‌های پیشرفته نظامی و پروژه‌های ژئوپلیتیک عظیمی مانند «ابتکار کمربند و جاده» (Belt and Road Initiative)، شبکه‌ای از وابستگی‌های متقابل اقتصادی را در سراسر آسیا، آفریقا و حتی اروپا ایجاد کرده است.

در حالی که اروپا درگیر بحران‌های تصمیم‌گیری و وابستگی انرژی است و آمریکا تلاش می‌کند «نزول محافظت‌شده» خود را مدیریت کند، چین با استراتژی بازی‌های بلندمدت، در حال پر کردن خلأهای قدرت در سیستم بین‌الملل است. این جابه‌جایی قدرت نشان می‌دهد که جهان از ساختار تک‌قطبیِ پس از جنگ سرد، به سرعت در حال گذار به یک نظم چندقطبی است که در آن، شرق آسیا نقش تعیین‌کننده‌ای در آینده هژمونی جهانی ایفا خواهد کرد.

 

جمع‌بندی


اروپای امروز، محصول پنج قرن تحول پرفراز و نشیب است؛ از اوج استعمار تا ویرانی در جنگ‌های جهانی و در نهایت پذیرش نقشی محتاطانه و وابسته در دوران پساجنگ. انفعال کنونی اروپا در بحران‌های سخت، بازتابی از همین روند تاریخی است. در مقابل، آمریکا اگرچه نشانه‌هایی از تغییر در سیکل قدرت خود را می‌بیند، اما همچنان ابزارهای قدرتمندی برای بازیابی در اختیار دارد و مسیر آینده آن به تصمیمات استراتژیک رهبرانش بستگی خواهد داشت.

 

قطار «هنر معامله» در ایستگاه ایران از ریل خارج شد؛ چرا؟

 

دونالد ترامپ، کسی که کتاب «هنر معامله» را نوشت و خود را استاد بی‌نظیر مذاکره می‌دانست، در برابر ایران سیاست «فشار حداکثری» را به کار گرفت. استراتژی ساده‌اش این بود: از برجام خارج شو، تحریم‌های فلج‌کننده بزن، ایران را وادار به تسلیم کن، و «معامله بهتر» را امضا کن. اما نتیجه چه شد؟ نه معامله‌ای در کار بود، نه تسلیمی. فقط جنگ نیابتی تشدید شد، تنگه هرمز به خط مقدم تبدیل گردید، و ترامپ در نهایت همانی شد که نمی‌خواست: بازنده‌ای که فریاد می‌زد ولی کسی گوش نمی‌کرد. چرا طرح‌های او یکی پس از دیگری شکست خورد؟ پاسخ را باید در چند عینک نظری جستجو کرد.

 

 ۱. عینک واقع‌گرایی (Realism): محاسبه اشتباه در موازنه قدرت

 

واقع‌گرایان جهان را میدان رقابت بی‌امان دولت‌ها برای بقا و قدرت می‌دانند. ترامپ هم از همین زاویه به قضیه نگاه می‌کرد. در محاسبه او، ایران ضعیف‌تر از آن بود که بتواند در برابر فشار حداکثری دوام بیاورد. اما سه اشتباه مهلک کرد:

الف) دست‌کم گرفتن «قدرت بازدارندگی» ایران  
در نظریه بازدارندگی (Deterrence Theory)، موفقیت تهدید به دو چیز بستگی دارد: قابلیت و اراده. ترامپ قابلیتش را با بمب و ناو نشان داد، اما نتوانست اراده‌اش را ثابت کند. هر بار فریاد زد «به ایران حمله می‌کنم»، ساعاتی بعد از موضعش عقب‌نشست. ایران اما در فاز «بازیابی» نشان داد که اراده‌اش برای تحمل فشار بالاتر از چیزی است که ترامپ پیش‌بینی می‌کرد.

ب) غفلت از موازنه‌گری چین و روسیه
در سیستم بین‌الملل، وقتی هژمونی (آمریکا) فشار بیش از حد وارد کند، قدرت‌های دیگر برای ایجاد موازنه وارد می‌شوند. خروج یک‌جانبه ترامپ از برجام، خلأیی استراتژیک ایجاد کرد که چین و روسیه با هوشمندی آن را پر کردند. پکن و مسکو با حمایت‌های اقتصادی و دیپلماتیک، مانع فروپاشی کامل ایران شدند و کارایی «فشار حداکثری» را به شدت کاهش دادند.

ج) نادیده گرفتن «بقا» به عنوان هدف نهایی
در واقع‌گرایی، بقای رژیم بالاترین هدف هر دولتی است. ایران نشان داد که بقای خود را نه در تسلیم، بلکه در مقاومت تعریف می‌کند. ترامپ تصور می‌کرد با فشار اقتصادی می‌تواند ایران را به زانو درآورد، اما غافل بود که برای ایران، «باخت» در این معادله مساوی با نابودی هویت سیاسی‌اش بود؛ بنابراین تا آخرین نفس مقاومت کرد.

 

 ۲. عینک لیبرالیسم (Liberalism): ویران کردن نهادها و سوزاندن پل‌ها

 

لیبرال‌ها بر خلاف واقع‌گراها، به نقش همکاری، نهادهای بین‌المللی و دیپلماسی چندجانبه باور دارند. از این دیدگاه، برجام یک پیروزی بزرگ بود: قدرت‌های جهانی با یک توافق پیچیده و نهادمند، بحرانی خطرناک را به‌صورت مسالمت‌آمیز مدیریت کردند.

شکست ترامپ از این منظر کاملاً واضح بود:

الف) مرگ نهادگرایی  
خروج از برجام فقط ترک یک توافق نبود؛ تیشه‌ای بود بر ریشه اعتبار نهادهای بین‌المللی. این اقدام پیام خطرناکی فرستاد: «تعهدات آمریکا دائمی نیست، حتی اگر شورای امنیت سازمان ملل آن را تأیید کرده باشد.» این یعنی تخریب اعتبار (Reputation). وقتی یک بازیگر به عنوان «غیرقابل اعتماد» شناخته شود، همکاری در آینده تقریباً غیرممکن می‌شود.

ب) انزوای خودخواسته  
ترامپ با نادیده گرفتن کامل متحدان اروپایی (بریتانیا، فرانسه، آلمان)، خود را در سیاست ایران منزوی کرد. قدرت واقعی یک کشور فقط در توان نظامی نیست، در توانایی ایجاد ائتلاف و اجماع جهانی است. او با لگد زدن به این ائتلاف، قدرتی را که می‌توانست برای فشار بر ایران به کار گیرد، از دست داد.

 

۳. عینک سازه‌انگاری (Constructivism): جنگ هویت‌ها و روایت‌ها

 

سازه‌انگاری استدلال می‌کند که رفتار دولت‌ها فقط محصول منافع مادی نیست، بلکه عمیقاً تحت تأثیر هویت، هنجارها و روایت‌ها قرار دارد. روابط بین‌الملل در واقع یک نبرد بر سر معناهاست.

از این منظر، استراتژی ترامپ یک خودکشی تمام‌عیار بود:

الف) تقویت هویت «مقاومت»
فشار حداکثری بر این روایت بنا شده بود: ایران یک «دولت یاغی» (Rogue State) است که باید با زور تغییر رفتار دهد. این رویکرد تحقیرآمیز، مستقیماً به قلب هویت انقلابی ایران زد که بر پایه «مقاومت در برابر استکبار خارجی» بنا شده است. هرچه فشار بیشتر شد، این هویت در داخل ایران قدرتمندتر و منسجم‌تر گردید و هرگونه ایده مصالحه را به «خیانت» تعبیر کرد.

ب) اثبات روایت «بی‌اعتمادی تاریخی» 
سازه‌انگاران به نقش تاریخ در شکل‌دهی روابط امروز اعتقاد دارند. بی‌اعتمادی میان ایران و آمریکا، ریشه در وقایعی مثل کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دارد و یک «برساخته اجتماعی» قدرتمند است. خروج ترامپ از برجام در حالی که ایران طبق گزارش‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به تعهداتش پایبند بود، این روایت تاریخی را به روشن‌ترین شکل ممکن اثبات کرد: «آمریکا هرگز قابل اعتماد نیست.» تمام سرمایه اعتماد حداقلی که در دوره اوباما ساخته شده بود، یک شبه نابود شد.

ج) بازی روایت‌ها و فرصت‌سازی چین
در نظریه سازه‌انگاری، چین و روسیه از این فرصت استفاده کردند تا روایت جایگزینی عرضه کنند: «غرب غیرقابل اعتماد است، جهان جنوب می‌تواند نظمی عادلانه‌تر بسازد.» این روایت، سنگ بنای گفتمان «جهان جنوب» شد که در وبلاگ چهارراه بارها به آن اشاره کرده‌ایم.

 

 ۴. عینک نظریه سیکل قدرت (Power Cycle – چارلز دورن)

 

چارلز دورن در نظریه «سیکل قدرت» می‌گوید: هژمون‌ها در فاز نزول (Decline) دچار خطای ادراکی می‌شوند؛ قدرت خود را بیشتر از آنچه هست و قدرت رقیب را خیلی کمتر از واقعیت می‌بینند.

آمریکا امروز در فاز «نزول محافظت‌شده» (Protected Descent) قرار دارد؛ یعنی هنوز ارتش و دلار دارد، ولی ائتلاف‌هایش سست، مشروعیتش ترک‌خورده و متحدانش به سمت «هجینگ» رفته‌اند. ترامپ در این فاز، رفتاری به نام «ریسک‌پذیری جبرانی» (Compensatory Risk-Taking) در پیش گرفت. چون احساس می‌کرد جایگاه آمریکا در منطقه رو به افول است، پرخاشگری کرد تا «هژمونی را بازسازی کند». اما نتیجه عکس داد؛ هرچه فشار آورد، انزوای خودش بیشتر شد.

اما ایران برعکس، در فاز «بازیابی»(Recovery) قرار دارد. کشوری که سال‌ها تحریم را تمرین کرده، در کمترین سطح منابع، بالاترین تاب‌آوری را یاد گرفته است. از منظر سیکل قدرت، «هژمون نزولی» در برابر «قدرت در حال بازیابی»، همیشه بازنده است مگر آنکه از ابزارهای ائتلاف‌سازی استفاده کند. ترامپ اما متحدانش را با تعرفه‌ها و تهدیدهای بی‌حادقه راند (آلمان، فرانسه، و حتی عربستان را با سیاست‌های نفتی خود عصبانی کرد) و در نتیجه، هیچ ائتلاف قدرتمندی علیه ایران نساخت.

 

 ۵. عینک نظریه بازی‌ها (Game Theory)

 

ترامپ فکر می‌کرد در یک بازی جوجه(Chicken) گیر افتاده است؛ دو ماشین به سمت هم، هر کس اول فرمان را بچرخاند باخته. او فریاد زد: «من فرمان را نمی‌چرخانم.» اما اشتباهش این بود: گمان می‌کرد ایران هم مثل یک بازیگر عقلاییِ «حداکثرکننده سود» رفتار می‌کند. غافل از اینکه بازده ایران در این بازی فقط مادی نیست. ایران «ایستادگی» را بخشی از هویت خود تعریف کرده است. در بازی تکراری (Repeated Game) با چنین بازیگری، تهدیدهایی که هزینه‌های شما را بالا می‌برد اما حیات طرف مقابل را نشانه نمی‌رود، کارساز نیست.

ترامپ فکر می‌کرد با تخریب پل‌ها و نیروگاه‌ها ایران را وادار به امتیاز می‌کند، اما ایران صبر کرد، بازسازی کرد و ضربه‌های متقابل زد. نتیجه: ترامپ در یک معمای زندانی (Prisoner's Dilemma) ماند؛ اگر عقب‌نشینی کند، شکست خورده است؛ اگر جلو برود، هزینه‌هایش از منافعش بیشتر می‌شود. در معمای زندانی، بدترین حالت زمانی است که هر دو طرف «خیانت» (تشدید تنش) را انتخاب کنند؛ ایران نشان داد که از «همکاری» (باز شدن تنگه و تحمل فشار) سود برد و ترامپ را در وضعیتی نگه داشت که نه می‌تواند پس بگیرد و نه پیش برود.

 

 نتیجه‌گیری: شکستی پنج‌لایه، درسی ماندگار

 

شکست استراتژی «فشار حداکثری» ترامپ، یک شکست ساده نبود؛ بلکه شکستی چندلایه و عمیق بود:

- از نگاه واقع‌گرایانه، او قدرت تحمل ایران و واکنش موازنه‌جویانه چین و روسیه را دست‌کم گرفت.
- از نگاه لیبرال، او با نابود کردن نهادهای دیپلماتیک و پشت کردن به متحدانش، خودش را خلع‌سلاح کرد و اعتبار آمریکا را به عنوان شریکی قابل‌اعتماد تخریب نمود.
- از نگاه سازه‌انگارانه، او با نادیده گرفتن هویت و تاریخ ایران، ناخواسته سرسخت‌ترین مخالفان خود را در داخل ایران تقویت کرد و روایت «غیرقابل اعتماد بودن غرب» را برای چین و روسیه به رایگان به ارمغان آورد.
- از نگاه سیکل قدرت (دورن)، او دچار خطای ادراکی هژمون نزولی شد و با ریسک‌پذیری جبرانی، نه تنها هژمونی را بازسازی نکرد، بلکه انزوای آمریکا را تسریع بخشید.
- از نگاه نظریه بازی‌ها، او در بازی جوجه و معمای زندانی دچار محاسبه غلط شد؛ بازده غیرمادی ایران و ماهیت بازی تکراری را نادیده گرفت.

داستان سیاست ترامپ در قبال ایران یک درس بزرگ است: در صحنه پیچیده روابط بین‌الملل، قدرت نظامی و اقتصادی به تنهایی کافی نیست. هر استراتژی که تاریخ، هویت، نهادهای بین‌المللی و بازیگران سوم را نادیده بگیرد، قطاری است که دیر یا زود از ریل خارج می‌شود. ترامپ شاید «هنر معامله» را بلد بود، اما «هنر سیاست در خاورمیانه» را نه.

 

سؤال برای اندیشه


به نظر شما اگر یک استراتژیست جدید در کاخ سفید زمام امور را به دست گیرد، چه تغییری در رویکرد باید ایجاد کند تا از تکرار این شکست جلوگیری شود؟ یا اساساً «پیروزی» آمریکا در برابر ایران ممکن نیست؟

 

از هیچ‌کس تا همه‌جا؛ قمار بزرگ امارات روی طناب لرزان هجینگ

 

در روزهایی که خاورمیانه به کانون لرزان امنیت جهانی تبدیل شده، کمتر بازیگری به اندازه امارات متحده عربی در تیررس تحلیلگران قرار دارد. سرزمینی که روزگاری تنها یک اتحادیه فدرال کوچک در حاشیه خلیج فارس بود، امروز در هر میز مذاکره‌ای یک صندلی رزرو شده دارد؛ هم با مقامات تل‌آویو رزمایش مشترک می‌گذارد، هم فرش قرمز برای لاوروف پهن می‌کند، هم شریک تجاری شماره یک چین است و هم خریدار تسلیحات فوق‌پیشرفته آمریکا.

اما این «همه‌جا حضوری» یک بازی ساده یا صرفاً ثروت‌اندوزی نیست. این یک استراتژی به شدت حساب‌شده، پرهزینه و روی لبه تیغ است که در ادبیات سیاسی به آن «هجینگ» (Hedging) می‌گویند.

 

۱. هجینگ؛ هنر راه رفتن روی طناب‌های متقاطع

 

«هجینگ» در لغت به معنای حصار کشیدن برای دفع خطر است. در علوم مالی، به معنای شرط‌بندی روی چندین گزینه متضاد برای کاهش ریسک است. اما در روابط بین‌الملل، هجینگ استراتژی بقای «قدرت‌های میانی» است.

وقتی نظم جهانی در حال گذار است و مشخص نیست فردا قدرت در دست واشنگتن است یا پکن، یک بازیگر هجینگر تمام تخم‌مرغ‌هایش را در یک سبد نمی‌گذارد. او نه به طور کامل با یک ابرقدرت هم‌پیمان می‌شود و نه قاطعانه در برابر دیگری می‌ایستد. امارات امروز، استاد بلامنازع این بازی است و یک چندضلعی استراتژیک ساخته است:

  • 🇺🇸 ستون امنیتی: ائتلاف نظامی با آمریکا و اسرائیل.
  • 🇨🇳 موتور اقتصادی: ادغام در زنجیره تامین و تکنولوژی چین.
  • 🇷🇺 کارت دیپلماتیک: حفظ توازن با روسیه.
  • 🇪🇺 تکنولوژی و انرژی سبز: شراکت هوشمندانه با اتحادیه اروپا.

 

۲. از بایکوت تا گنبد آهنین؛ دگردیسی رابطه امارات و اسرائیل

 

برای درک عمق شراکت نظامی ابوظبی و تل‌آویو در سال ۲۰۲۶، باید مسیر حیرت‌انگیز این رابطه را مرور کنیم:

  • عصر انزوا (دهه‌های متمادی): امارات، مانند قاطبه جهان عرب، متعهد به آرمان فلسطین بود و هیچ رابطه رسمی با اسرائیل نداشت.
  • شکستن تابو (۲۰۲۰): با امضای «پیمان ابراهیم»، امارات سد را شکست. این توافق در ابتدا با روکش اقتصادی، فناوری و گردشگری به افکار عمومی فروخته شد.
  • ائتلاف عملیاتی (۲۰۲۳ تا ۲۰۲۶): با آغاز جنگ غزه و سپس تشدید تنش‌های مستقیم در منطقه، این رابطه از یک «صلح سرد» به یک «ائتلاف نظامی گرم» تبدیل شد. در پاییز ۲۰۲۵، جنگنده‌های اسرائیلی در آسمان امارات رزمایش دادند. در فوریه ۲۰۲۶، گزارش‌ها از باز شدن حریم هوایی امارات به روی ائتلاف غربی-عبری خبر دادند. اما نقطه عطف، آوریل ۲۰۲۶ بود؛ زمانی که اسرائیل برای اولین بار در تاریخ، سامانه پدافندی «گنبد آهنین» و اپراتورهایش را برای حفاظت از زیرساخت‌های ابوظبی در خاک امارات مستقر کرد. این یعنی عبور از تمام خطوط قرمز سنتی جهان عرب.

 

۳. شریان‌های قدرت؛ امارات در میانه نبرد ابرقدرت‌ها

 

امارات برای اجرای هجینگ، نیازمند بازی همزمان با تمام کارت‌هاست:

الف) ایالات متحده؛ بحران اعتماد و چتر امنیتی

آمریکا همچنان ضامن نهایی امنیت امارات است. فروش بسته‌های تسلیحاتی عظیم (مانند قرارداد چندده میلیارد دلاری سامانه تاد در آوریل ۲۰۲۶) نشانه این وابستگی است. اما امارات دیگر اعتماد چشم‌بسته‌ای به واشنگتن ندارد. درخواست اخیر ابوظبی برای «خط مبادله ارزی» با آمریکا به دلیل تهدیدات تنگه هرمز، یک پیام روشن داشت: اگر دلار نتواند امنیت ما را تضمین کند، ما به سمت یوآن خواهیم رفت.

ب) چین؛ اژدهای تجاری در خلیج فارس

در حالی که امارات سپر دفاعی خود را به غرب سپرده، اقتصادش را به شرق گره زده است. در سال ۲۰۲۵، تجارت غیرنفتی دو کشور از مرز 111.5111.5111.5 میلیارد دلار گذشت. توافقنامه‌های راهبردی اردیبهشت ۱۴۰۵ (می ۲۰۲۶) در حوزه فناوری و بانکی، نشان می‌دهد امارات می‌خواهد هاب اصلی طرح «کمربند و جاده» چین در خاورمیانه باشد.

ج) روسیه و اتحادیه اروپا؛ بازی با دو سر طیف

از یک سو، ابوظبی به یکی از مسیرهای اصلی دور زدن تحریم‌ها برای الیگارش‌های روس و میزبان مذاکرات پنهان کرملین تبدیل شده است. از سوی دیگر، خود را به عنوان شریک حیاتی اتحادیه اروپا در تامین انرژی‌های جایگزین و تکنولوژی‌های سبز معرفی می‌کند. اروپا با وجود نگرانی از روابط امارات و روسیه، به سرمایه‌های ابوظبی برای رهایی از بحران انرژی نیاز مبرم دارد.

 

۴. زلزله در نهادهای سنتی؛ خروج از سایه برادر بزرگ‌تر

 

هجینگ امارات تنها در سطح جهانی نیست؛ ابوظبی در حال بازتعریف نقش منطقه‌ای خود با در هم شکستن ساختارهای سنتی است:

  • شوک به اوپک: خروج تاریخی امارات از اوپک، نتیجه مستقیم درگیری با عربستان بر سر سهمیه‌های تولید بود. امارات می‌خواهد پیش از پایان عصر نفت، حداکثر استخراج و درآمد را داشته باشد تا خرج پروژه‌های بلندپروازانه خود کند و دیگر حاضر نیست زیر سایه تصمیمات ریاض بماند.
  • تک‌روی در اتحادیه عرب: امارات دیگر به اجماع عربی اهمیتی نمی‌دهد. اتحاد علنی با اسرائیل و پیشبرد سیاست‌های کاملاً مستقل در شاخ آفریقا و یمن، نشان می‌دهد ابوظبی خود را نه یک عضو مطیع در اتحادیه عرب، بلکه یک «قدرت هژمونیک نوظهور» می‌داند که مسیر خودش را دیکته می‌کند.

 

۵. سنگ بزرگ؛ قمار روی لبه پرتگاه

 

بازی «هجینگ» به همان اندازه که سودآور است، مرگبار نیز هست. خطراتی که امارات را تهدید می‌کند عبارتند از:

۱. سیبل انتقام شدن: تبدیل شدن به پایگاه لجستیک و پدافند اسرائیل، امارات را از یک منطقه امن اقتصادی، به خط مقدم سیبل موشکی گروه‌های مقاومت و ایران تبدیل کرده است.

۲. فرار سرمایه: مدل اقتصادی امارات (توریسم، هاب مالی و ترانزیت) صد در صد وابسته به «امنیت شیشه‌ای» است. شلیک حتی چند موشک به تاسیسات آب‌شیرین‌کن یا برج‌های دبی، می‌تواند اقتصاد این کشور را دهه‌ها به عقب براند.

۳. خشم ریاض: شکاف عمیق با عربستان سعودی می‌تواند به یک جنگ سرد اقتصادی و ژئوپلیتیک در درون شورای همکاری خلیج فارس منجر شود.

 

سخن پایانی و سوالی برای اندیشیدن:

 

امارات با مهارت یک بندباز حرفه‌ای در حال اجرای نمایش هجینگ است؛ اما طنابی که روی آن راه می‌رود هر روز باریک‌تر می‌شود. سوال استراتژیک امروز این نیست که آیا امارات متحد اسرائیل است یا خیر؛ سوال این است: آیا ابوظبی با این شرط‌بندی‌های متناقض و پرریسک، در حال تضمین بقای خود در نظم جدید جهانی است، یا دارد زیرساخت‌های شیشه‌ای خود را در مرکز یک طوفان بی‌رحم قرار می‌دهد؟

توییت «دروغگو» و زنگ خطر سقوط در چرخه قدرت

تحلیلی بر فرسایش درونی هژمون از منظر نظریه سیکل قدرت

 

 

 مقدمه: فراتر از یک توهین حزبی

 

حساب رسمی دموکرات‌های مجلس نمایندگان آمریکا، در اقدامی که تا همین چند سال پیش غیرقابل تصور بود، دونالد ترامپ، قدرتمندترین نامزد جمهوری‌خواهان را مستقیماً «دروغگو» خطاب کرد. شاید در نگاه اول، این تنها یک توییت تند در میانه جنگ‌های انتخاباتی به نظر برسد؛ اما این رویداد، یک مرز هنجاری را در سیاست داخلی آمریکا جابه‌جا می‌کند.

برای مخاطبان «چهارراه» که تحولات را از دریچه کلان‌روندهای ژئوپلیتیک می‌بینند، این توییت صرفاً یک خبر زرد سیاسی نیست. این یک داده‌ی راهبردی است که وضعیت درونی قدرتی را نشان می‌دهد که در حال دست و پنجه نرم کردن با مراحل پایانی چرخه هژمونیک خود است. در ادامه، این رویداد را در چهار لایه تحلیلی کالبدشکافی می‌کنیم.

 

 لایه اول: عادی‌سازی «دروغ» و فروپاشی اجماع نخبگانی

 

سال‌هاست که تحلیلگران از «عصر پساحقیقت» سخن می‌گویند، اما این توییت نشان‌دهنده یک جهش است: گذر از اتهام‌زنی‌های فردی به تثبیت نهادیِ «دروغ» به عنوان یک برچسب رسمی.

وقتی یک نهاد رسمی حزبی، رهبر حزب رقیب را «دروغگو» می‌نامد، عملاً اعلام می‌کند: «ما دیگر هیچ زمین مشترک و توافقی بر سر واقعیت نداریم.» دموکراسی‌های لیبرال بر پایه «بحث بر سر تفسیر واقعیت‌ها» بنا شده‌اند، اما اکنون این ساختار به «نفی وجودی واقعیتِ طرف مقابل» تنزل یافته است. این قطبی‌شدن شدید، هر حزب را نه رقیب، بلکه «تهدیدی برای بقا» معرفی می‌کند؛ پدیده‌ای که در تاریخ دموکراسی‌ها (مانند جمهوری وایمار) همواره پیش‌درآمدی بر بی‌ثباتی‌های عمیق ساختاری بوده است.

 

 لایه دوم: نزول در چرخه قدرت و رسیدن به «نقطه بحرانی»

 

در تحلیل‌های پیشین «چهارراه»، به نظریه سیکل قدرت (Power Cycle Theory)چارلز دورن اشاره کرده‌ایم. بر اساس این نظریه، قدرت و سهم هر دولت در نظام بین‌الملل، چرخه‌ای غیرخطی (صعود، بلوغ، نزول) را طی می‌کند. مهم‌ترین خطر زمانی رخ می‌دهد که یک هژمون به یک «نقطه بحرانی» (Critical Point) می‌رسد؛ نقطه‌ای که در آن روند رشد توانمندی‌هایش متوقف یا معکوس می‌شود.

یکی از موتورهای محرک توانمندی ملی (National Capability) در این نظریه،انسجام داخلی و کارآمدی نهادی است. وقتی نخبگان یک هژمون بر سر ابتدایی‌ترین اصول (مثل حقیقت و اعتماد) به جنگی عریان کشیده می‌شوند، «ظرفیت استخراج و بسیج منابع داخلی» به شدت کاهش می‌یابد. این توییت، نشانه‌ای بالینی از ورود آمریکا به فاز «نزول نسبی» است؛ جایی که انرژی سیستم به جای مدیریت نظم جهانی، صرف خنثی‌سازی اصطکاک‌های ویرانگر داخلی می‌شود.

 

 لایه سوم: شکاف «نقش-قدرت» و فرصت‌سازی برای جهان جنوب

 

طبق نظریه سیکل قدرت، بحران‌های بزرگ زمانی رخ می‌دهند که میان «نقش بین‌المللی» یک بازیگر و «قدرت واقعی» او شکاف بیفتد. آمریکا همچنان نقشی هژمونیک برای خود قائل است، اما قدرت نرم و مشروعیت نهادی‌اش (که پایه اصلی این نقش است) در حال فروپاشی است.

این فروپاشی گفت‌وگو، هزینه‌های رهبری آمریکا را به شدت افزایش می‌دهد. برای «جهان جنوب» و قدرت‌های تجدیدنظرطلبی چون چین و روسیه، این نزاع‌های داخلی حکم یک هدیه ژئوپلیتیک را دارد. پکن و مسکو این نشانه‌های زوال نهادی را مستندسازی کرده و به عنوان روایتی از «ناکارآمدی مدل غربی» به جهان جنوب عرضه می‌کنند. وقتی واشنگتن نمی‌تواند یک گفتمان مشترک و محترمانه در داخل خود ایجاد کند، توانایی‌اش برای دیکته کردن هنجارها به نظام بین‌الملل به شدت زیر سؤال می‌رود.

 

لایه چهارم: پیامد برای انسجام آینده و تسریع چرخه افول

 

این توییت و استراتژی نهفته در آن را باید در چارچوب نبردهای آینده (مثل انتخابات ۲۰۲۸) فهمید. جایگزین شدن رقابت بر سر برنامه‌های اقتصادی با «مبارزه با دروغ»، شمشیر دولبه‌ای است که سرمایه اجتماعی را نابود می‌کند.

در نظریه سیکل قدرت، دولتی که در فاز نزول قرار دارد، مستعد واکنش‌های هیجانی و استراتژی‌های جبرانی پرخطر است. عادی‌سازی خشونت کلامی در سطح نخبگان، راه را برای پوپولیسم افراطی‌تر باز می‌کند و روند نزول آمریکا را در چرخه قدرت جهانی تسریع می‌بخشد؛ چرا که برندگان این فضای مسموم، کسانی هستند که به تخریب نهادها باور دارند، نه تقویت آن‌ها.

 

جمع‌بندی: زنگ خطری در معماری قدرت جهانی

 

این رویداد را نباید فراموش کرد؛ نه به خاطر خود توییت، بلکه به خاطر آنچه در منطق چرخه‌های قدرت نمایندگی می‌کند: **لحظه‌ای که هژمون نشان می‌دهد ظرفیت بازتولید اجماع درونی خود را از دست داده است.

آیا این به معنای فروپاشی فردای آمریکاست؟ خیر؛ اما به وضوح نشان‌دهنده شیب تندتر در فاز نزول است. در این شرایط، این خودِ ساختار سیاسی آمریکاست که ابهت هژمونیک کشور را فرسایش می‌دهد، روندی که در نهایت شکل‌گیری یک نظم چندقطبی را برای بلوک جنوب ارزان‌تر و در دسترس‌تر می‌سازد.

 

سؤال برای اندیشه:


با توجه به پویایی‌های «سیکل قدرت»، فکر می‌کنید این قطبی‌شدن شدید در سیاست داخلی آمریکا، واشنگتن را در سیاست خارجی تهاجمی‌تر خواهد کرد (برای جبران ضعف داخلی) یا انزواطلب‌تر؟ تأثیر این روند بر استراتژی‌های چین در دهه آینده چه خواهد بود؟

 

جنگ غرب آسیا؛ آمریکا، چین و روسیه چه بردند و چه باختند؟

 

تحلیلی بر سود و زیان قدرت‌های بزرگ در بحران ۲۰۲۵-۲۰۲۶

 

جنگ اخیر در غرب آسیا (فوریه ۲۰۲۶ تا کنون) نخستین رویارویی مستقیم و تمام‌عیار آمریکا و اسرائیل با ایران در نیم‌قرن اخیر بود. بیش از شصت روز درگیری، حملات موشکی به تأسیسات نفتی خلیج فارس و فلج شدن بخشی از ترانزیت انرژی، معادلات راهبردی منطقه را دگرگون کرده است. اما فراتر از این منطقه، جنگ اخیر دو پرسش اساسی را پیش روی تحلیلگران قرار داده است: آمریکا به عنوان هژمون مسلم نظام بین‌الملل، چقدر از این بحران آسیب دید؟ و چین و روسیه به عنوان رهبران خودخوانده جهان جنوب، چه سودها و ریسک‌هایی را متحمل شدند؟

این یادداشت، با تکیه بر نظریه سیکل قدرت و مفهوم استراتژیک هجینگ، تلاش می‌کند ترازنامه راهبردی این سه بازیگر کلیدی را تا اردیبهشت ۱۴۰۵ (آوریل-مه ۲۰۲۶) کالبدشکافی کند.

 

۱. آمریکا؛ هژمونی که ترک خورد، اما فرو نریخت

 

ضربه به اعتبار و هژمونی آمریکا در این بحران غیرقابل انکار است، اما نباید در ابعاد آن اغراق کرد. بیایید این آسیب را در سه سطح بسنجیم:

آسیب اول: فرسایش اعتبار به عنوان چتر امنیتی

این بحران نشان داد که آمریکا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد حفاظتی مطلق از متحدان خود در برابر حملات شبکه‌ای (موشکی و پهپادی) ارائه دهد. امارات با وجود استقرار پیشرفته‌ترین سامانه‌های پدافندی آمریکایی، آسیب دید. با این حال، استراتژی هجینگ متحدان عربی باعث نشد آن‌ها به سمت ایران چرخش کنند؛ بلکه برخی از آن‌ها به ائتلاف‌های امنیتی منطقه‌ای با اسرائیل نزدیک‌تر شدند. در نتیجه، اعتبار واشنگتن لکه‌دار شد، اما شبکه ائتلاف‌هایش فرو نریخت.

آسیب دوم: هزینه فرصت و اضافه‌بار راهبردی

آمریکا در حالی درگیر بحران غرب آسیا شد که ماشین جنگی‌اش در اوکراین درگیر بود و در شرق آسیا نیز رقابتی نفس‌گیر با چین داشت. این اضافه‌بار راهبردی، تاب‌آوری واشنگتن را به شدت آزمود. جابه‌جایی ناوهای هواپیمابر از اقیانوس آرام به خلیج فارس، به پکن فرصت داد تا در دریای جنوبی چین موضعی تهاجمی‌تر بگیرد. با این وجود، واشنگتن نشان داد هنوز قادر به مدیریت همزمان بحران‌هاست.

آسیب سوم: بحران مشروعیت و تله استاندارد دوگانه

جهان جنوب با صدای بلندتری نسبت به همیشه، آمریکا را به دوگانگی معیار متهم کرد. تضاد در رویکرد آمریکا قبال غزه/لبنان و اوکراین، به سلاحی لفاظانه در دست چین و روسیه در مجامع بین‌المللی تبدیل شد و قدرت نرم واشنگتن را به شدت فرسود. اما این آسیب نیز کشنده نبود، چرا که بلوک جنوب هنوز فاقد یک معماری جایگزین منسجم برای نظم جهانی است.

جمع‌بندی ترازنامه آمریکا: از نظر اعتبار اخلاقی و قدرت نرم ضربه جدی خورد، اما از نظر نظامی و ائتلاف‌سازی، ساختار بازدارندگی خود را با وجود تلفات حفظ کرد. ترک‌های هژمونی عمیق‌تر شده، اما ستون‌ها پابرجاست.

 

۲. چین؛ برنده محتاط و محاسبه‌گر

 

چین برخلاف روسیه، وارد بازی مستقیم نشد و ترجیح داد به عنوان یک تماشاگر فعال بیشترین سود را از این آشوب ببرد.

دستاوردهای پکن:

ارتقای پرستیژ دیپلماتیک: پکن با رهبری کمپین‌های آتش‌بس، خود را به عنوان یک قدرت مسئول در برابر آمریکای جنگ‌افروز معرفی کرد و روابط تجاری‌اش را با تمام طرفین درگیر حفظ نمود.

فرصت‌سازی در حیاط خلوت: تمرکز واشنگتن بر خلیج فارس، به چین اجازه داد تا نفوذ و حضور نظامی خود را در تایوان و دریای جنوبی چین تثبیت کند.

تسریع موتور دلارزدایی: ناامنی سوئیفت و مسیرهای سنتی، بهانه بی‌نقصی به چین داد تا استفاده از سیستم پرداخت و پترویوآن را گسترش دهد؛ تا جایی که شایعاتی مبنی بر تسویه قراردادهای نفتی زمان جنگ به یوآن به گوش می‌رسد.

آسیب‌پذیری‌ها و خطرات:

تله وابستگی انرژی: چین به شدت به نفت خلیج فارس وابسته است. ناامنی در تنگه هرمز، پاشنه آشیل اقتصاد چین است. حتی بزرگترین ارتش‌ها هم بدون انرژی فلج می‌شوند.

واگرایی درون جهان جنوب: رویکرد هند و نزدیکی بیشتر آن به آمریکا و اسرائیل نشان داد که رؤیای یک جهان جنوب یکپارچه تحت رهبری چین، توهمی بیش نیست.

سایه سنگین روسیه: حضور نظامی تهاجمی‌تر مسکو در خلیج فارس می‌تواند در بلندمدت نفوذ ژئواکونومیک چین را در منطقه به چالش بکشد.

جمع‌بندی ترازنامه چین: دیپلماسی و اقتصاد چین برنده‌ی این بازی بود، اما این سودها روی لبه‌ی تیغ قرار دارند. پکن هنوز برای تأمین امنیت انرژی خود به نظم آمریکایی در خلیج فارس متکی است و هژمونی مستقلی در آنجا ندارد.

 

۳. روسیه؛ قمارباز پرریسک و فرصت‌طلب

 

روسیه مستقیماً در این بحران ذی‌نفع نبود، اما به عنوان یک کاتالیزور، از هر شکافی برای تغییر موازنه بهره برد.

دستاوردهای مسکو:

تنفس مصنوعی در جبهه اوکراین: تغییر کانون توجه غرب از کی‌یف به تل‌آویو، باعث کاهش حمایت‌های تسلیحاتی از اوکراین شد و به ارتش خسته روسیه فرصت پیشروی داد.

تعمیق اتحاد با محور مقاومت: حمایت‌های اطلاعاتی و لجستیکِ غیرمستقیم مسکو از ایران، روابط دوجانبه را به سطح یک هم‌پیمانی راهبردی نزدیک کرد و به انزوای روسیه پایان داد.

بازاریابی تسلیحاتی در خلیج فارس: در غیاب چتر حمایتی مطلق آمریکا، روسیه با پیشنهاد فروش سامانه‌های پدافندی به کشورهای عربی، خود را به عنوان یک بازیگر توازن‌بخش نظامی در منطقه تثبیت کرد.

آسیب‌پذیری‌ها و خطرات:

ریسک گسترش جنگ: هرگونه سرریز بحران به قفقاز یا دریای سیاه، روسیه را که همین حالا هم درگیر جنگی فرسایشی است، در کابوس نبرد چندجبهه‌ای غرق خواهد کرد.

خلاء قدرت در اوراسیا: تمرکز روسیه بر غرب آسیا و اوکراین، حیاط خلوت این کشور در آسیای مرکزی را دودستی تقدیم نفوذ اقتصادی چین کرده است.

شکنندگی اقتصادی: اقتصاد تحریم‌زده روسیه تحمل شوک‌های جدید را ندارد و تداوم این وضعیت می‌تواند کشور را به لبه پرتگاه فروپاشی بکشاند.

جمع‌بندی ترازنامه روسیه: در کوتاه‌مدت یک برنده تاکتیکی بود، اما این دستاوردها با ریسک‌های موجودیتی گره خورده‌اند. وابستگی روزافزون به چین، بهای سنگین این قمار است.

 

۴. نمای نهایی؛ نظم در حال گذار

 

اگر بخواهیم ترازنامه نهایی و سود و زیان این سه قدرت بزرگ را در یک قاب کلی خلاصه کنیم، به تصویر روشنی از یک نظم در حال گذار می‌رسیم.

در این میان، آمریکا با یک تضعیف نسبی مواجه شده است. اصلی‌ترین دستاورد واشنگتن حفظ هسته سخت ائتلاف‌هایش بود، اما فرسایش اعتبار و اضافه‌بار راهبردی به عنوان پاشنه آشیل و خطری جدی برای آینده آن باقی مانده است.

در سوی دیگر، روسیه به یک سود شکننده دست یافت. مهم‌ترین دستاورد مسکو کاهش فشارهای غرب در جبهه اوکراین بود، اما این کشور با خطرات بزرگی چون فروپاشی اقتصادی و واگذاری نفوذ خود در اوراسیا به چین دست و پنجه نرم می‌کند.

در نهایت، چین را می‌توان برنده اصلی و البته محتاط این تحولات دانست. پکن موفق شد روند دلارزدایی را تسریع کرده و جایگاه خود را در شرق آسیا تثبیت کند، اما وابستگی حیاتی این کشور به امنیت تنگه هرمز، بزرگترین نقطه ضعف و خطری است که آینده این دستاوردها را تهدید می‌کند.

سخن آخر: هژمونی آمریکا مجروح شده، اما نمرده است. چین و روسیه هر دو سودهای تاکتیکی دشت کردند، اما در تله‌های ساختاری خود گرفتارند. جهان جنوب صدای بلندتری پیدا کرده، اما هنوز نتوانسته یک نظم مالی و امنیتی جایگزین را به جهان دیکته کند.

 

سؤال برای اندیشه:

 

با توجه به این ترازنامه، فکر می‌کنید در افق پنج سال آینده، کدام بازیگر بیشترین بهره‌برداری را از این گذار ژئوپلیتیک خواهد کرد؟ آیا ما به سمت یک جهان چندقطبی پایدار می‌رویم، یا یک هرج‌ومرج چندقطبی؟

نظرات تحلیلی خود را در بخش کامنت‌ها با من در میان بگذارید.